پسری هستم 23 ساله و طرفم 20 سال داره. اون تهرانه و من اصفهان. آشناییمون از طریق اینترنت بوده و چندین بار دیدمش. مدت تقریبا 8 ساله که با یه دخترم و عاشقانه دوستش دارم. 2-3 سالی هست که بهش پیشنهاد ازدواج دادم و اونم قبول کرده. حالا تازگی به یک سری مشکلات بر خوردیم. من قبلا هم در این مورد بحث کردم. ولی الان یه مشکل خیلی جدی واسه رابطمون پیش اومده. الان برای چندمین باره که من اون دختر رو تحت فشارش گذاشتم و بهش گفتم تنهاش میزارم. دو بار بهم فرصت شروع مجدد داده. یه بار بهش گیر دادم سر اینکه اگه با خونوادت صحبت نکنی تنهات میزارم و میرم که مشکل از اونجا شروع شد(اون با خونوادش صحبت کرد و پدرش شرایط من رو قبول نکرد و شرط گذاشت. ولی خودش گفت نمیخواد ازدواج کنه و از کلمه خواستگار متنفره). یه بار گفتم میرم زن میگیرم و خبرش رو میشنوی به خاطر اینکه رابطش باهام سرد شده بود. و این بار هم بهش گفتم میخوام ترکت کنم چون میگفتم بهش چرا از خونوادت و مشکلاتت بهم نمیگی که من بدونم چه جوری رفتار کنم. بهونم این بود بعد از این همه سال دیدم پدرش خیلی خیلی پول داره و توی کار بساز بفروشه و تازه فهمیدم سرمایش خیلی زیاده. ولی ما یه خونواده زیر خط فقریم. بهش گفتم برو از زندگیم و اونم داشت راحت قبول میکرد. فقط یه کمی گریه کرد و تموم شد. فرداش طبق معمول نتونستم طاقت بیارم و به 1000 گریه و زاری و التماس و و قول برش گردوندم. تازه بهم گفت که خیلی وقته سیگار میکشه. من همیشه روش حساسم و بهش میگم فلان کار رو بکن یا نکن یا فلان لباس رو نپوش یا فلان وقت بیرون نباش و چند سالی (4-5) میشه که ازش رابطه غیر عرف میخوام. البته فقط تلفنی. توی این دعوای آخری میگه چرا نمیزاری حریم خصوصی خودم رو داشته باشم. خیلی چیزا رو نمیخوام تو بدونی. میگه به خاطر این رابطه سر در گم هستم و دارم سیگار میکشم. گفتم بهش نکش. میگه توی این یکی خواهشن دخالت نکن. میگفت امروز ولنتاینه و با دوستام میخوام برم بیرون با اینکه میدونست خیلی بدم میاد توی جمعی که پسر باشه بره. کلی باهاش دعوا کردم. صبح تهدیدش کردم که با باباش صحبت میکنم و بهش میگم که اون دختری که بهش اعتماد کرده و اون سال فکر میکرد از من جدا شده هنوز باهامه و چند تا توهین هم بهش کردم. واسه همین ترسید. عصر داشت صحبت میکرد گریه میکرد و میگفت من از تو میترسم. میگفت تکلیف خودت رو نمیدونی که میخوای چیکار کنی. من ترسوندمش. گفتم اگه بفهمم بهم خیانت کردی میام سرت رو میبرم و خودم هم کنارت میکشم. میگه من دیگه عاشقت نیستم و فقط به عنوان یه انسان دوست دارم. میگه رابطه دیگه واسش مهم نیست و حزب باد شده. میگفت یه چیزی میگم ولی ناراحت نشو. من خیلی وقته به این فکر میکنم که تنهات بذارم ولی نگرانم که تو چی میشی. میگه دوس دارم تنها زندگی کنم و از طرف خونوادم هیچ وقت حمایت نشدم. میگفت مادرش از وقتی به دنیا اومده سر کار میرفته و پیشش نبوده و تا حالا توی زندگیش دو بار بهش گفته ای کاش تو به دنیا نمیومدی و تو یه اشتباهی توی زندگیمون. میگفت میخوام با پسر و دخترای دانشگاه برم بیرون واسه خوش گذرونی. با اینکه میدونه من از این حرفا متنفرم. یک بار دفعه قبل از خونه زد بیرون بدون اینکه به هیشکی چیزی بگه و چند ساعتی خونه نبود. وقتی که اومد باباش زد زیر گوشش و من کلی دعواش کردم. گفت رفته بودم سر خاک مادر بزرگم که خیلی دوستش داره. و حرف دیگش اینه که من نمیتونم باهات با این شرایط زندگی کنم وقتی که پول نداری. میگه من توی خونه بابام توی رقاه بودم از بچگی. نمیتونم با شرایط تو زندگی کنم. میگه باید خودتو برسونی. و وقتی از خودش میپرسم که با کی میتونی زندگی کنی میگه تنها زندگی میکنم. مثل خالم. در ضمن مطلع شدم که پدر و مادرش هم زیاد با هم دیگه دعوا میکنن. حالا از خودم میگم. من دانشجوی رشته کارشناسی نرم افزار هستم. خدمت رفتم. قبلا ورزش رزمی میکردم و قهرمانی کشوری داشتم. توی زندگیم موفقیت های زیادی داشتم. همش رو مدیون این دختر میدونم. چون پشتم بوده همیشه. خونوادم هیچ وقت حمایتم نکرده و حتی از تشویقم سر باز زده و خیلی وقتا میگن که چرا درس میخونی اصبلا. من دانشجوی کاردانی دانشگاه آزاد بودم و الان با اراده ای که مدیون این دخترم و با امید فراوان دانشگاه دولتی دارم کارشناسی ناپیوسته میخونم واسه اینکه بتونم به هدفم برسم، یعنی اون دختر. مدتی سر کارای سنگین میرفتم. ولی توی دوران خدمت سربازی متوجه شدم که دچار فشار خون هستم و هر چی هم دکتر رفتم و آزمایش دادم، نتونستن تشخیص بدن بنابراین دیگه کارای سنگین نکردم. پسر خاله من هم درست همینجوری بود و توی 27 سالگی درگذشت. من خودم از زندگیم خسته شدم واسه این همه مشکل و دعوایی که با این دختر خانم دارم. بنابراین دیروز تصمیم گرفتم که خود کشی کنم. لوله بخاری رو در آوردم و تمام سوراخای اتاق رو گرفتم. متاسفانه بعد از چند ساعت به علت گرما از خواب پریدم و نتونستم موفق بشم. در ضمن، 4 سالی میشه ورزش نکردم و دیگه نمیتونم به خاطر فشار خونم. سیگار هم میکشم. حالا منظور من بعد از این همه داستان اینه که من نمیتونم بدون اون دختر حتی لحظه ای نفس بکشم. نمیخوام ازم دلسرد باشه. نمیخوام ازم جدا بشه. دوس دارم سیگار رو ترک کنه. به حرفم گوش بده و به غیرتم بیشتر توجه کنه و به غیرتی شدنم نگه گیر دادن. خواهش میکنم راهنماییم کنید. من نمیتونم بدون این دختر لحظه ای زندگی کنم. و این رو هم میدونم که مشکل از منه و کاملا قبول دارم. ولی اون دختر به حرفم هیچ وقت گوش نمیده و همیشه داره حرصم میده و انگار از این کارش لذت میبره.