تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




حس ناامیدی از مردم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:ted mosby
آخرین ارسال:niloofarabi
پاسخ ها 6

حس ناامیدی از مردم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام دوستان.راستشو بخواید نمی دونم از کجا شروع کنم یا از کدوم مشکلم بگم تا یکم آروم شم.من 23 سالمه.راستش رو بخواید هر کی منو از بیرون ببینه فکر می کنه خیلی ادم خوشبختی هستم.چون ساز می زنم.رشته ای که دوست داشتم رو خوندم و تو دوران مدرسه هم تا حدی باهوش بودم.اما واقعیت اینه که من یه موجود عجیب غریبم.راستش رو بخواید زندگی واسم خوب بود.تا 7 سالگی.این حرفا رو به کسی نگفتم.اما اینجا چون کسی نمی شناستم دارم راحت حرف می زنم.مشکل من از دوران مدرسه شروع شد.من ژنتیکی آدم کم حرف و مظلومی ام.دوران بچگی ام تو خونه گذشت و به علاوه این که اختلاف سنی ام هم با خواهر و برادرم زیاد بود گوشه گیری هم بهش اضافه شد.تو دوران مدرسه خیلیا اذیتم می کردند.بدون هیچ دلیل خاصی!کاری بهشون نداشتم اما از ساکت بودن من سواستفاده می کردن و بیخودی اذیتم می کردند.این ماجرا تو دوران راهنمایی هم تکرار شد به صورتی که من هر شب گریه می کردم از دست اونایی که اون قدر وقیحانه و بی هیچ دلیلی آزارم میدادن و می خندیدند و لذت می بردند.دوران راهنمایی واسم خیلی سخت بود.چون ساکت بودم هم کسی باهام دوست نمی شد.دوست داشتم زودتر تموم بشه.باز خدا رو شکر دوران دبیرستان بهتر بود.تونستم دوست پیدا کنم.اما باز هم بچه ها بهم می گفتند مظلوم و این باز هم آزارم می داد و هر چی سعی می کردم اجتماعی باشم بازم برچسب مظلوم می خوردم.توی دانشگاه ترم اول خیلی خوش گذشت.اما من عاشق یه پسری شدم که همون اواخر ترم اول به یکی پیشنهاد دوستی داد.درست همون اوایلی که ازش خوشم اومده بود.ولی با این وجود من ترم دوم یه جورایی بهش فهموندم دوستش دارم اما اون تا اومد طرفم از اونجایی که خیلی سرسنگین بار اومدم خودم همه چیو خراب کردم.بعد هم رفت تا آخر تابستون.کل تابستون تو فکرش بودم و به خودم لعنت فرستادم.ولی فقط در همین حد بگم که من دائم تو فکرش بودم ولی هر وقت فراموش می کردم خدا خودش یه جوری میاوردش جلو چشمم و من عذاب می کشیدم.اون پسره خیلی تحقیرم کرد.تا همین ترم نه دانشگاه که ترم پیش بود.خلاصه بگم که 4 سال و نیم دانشگاه تموم شد و اون حتی یک بار،یک بار! نیومد جلو باهام حرف بزنه و این آزارم داد.البته منم قبول دارم که بعضی جاها غرورشو شکستم و مغرورانه نگاهش کردم و بی تفاوت بودم.ولی تو این 4 سال هر کسی به عشقش رسید ولی من نرسیدم.تنها موندم.حالا من که دیگه اونو نمی بینم و می دونم هم که اگه ببینم با اخم نگام می کنه و جز تحقیر چیزی نصیبم نمیشه اما دائم صبح تا شب که تو خونه تنهام چون خواهرو برادرم که ازدواج کردن و نیستن.بچه های دانشگاه هم آدم حسابم نمی کنن و تنهایی برنامه بیرون میریزن و اصن بهم خبر نمی دن چون آدم ساکتی ام و بود و نبودم تو جمع فرقی نمی کنه.صبح تا شب به اتفاقات این بیست وسه سال فکر می کنم و غصه می خورم که این مردم چرا اینجوری ان.خیلی از مردم ناامید شدم.حتی گاهی اوقات میگم کاش جای هر کسی بودم جز خودم تا حداقل یه دوست صمیمی یا دوست پسر داشتم که این اوقات تنهایی مو یه جوری پر می کرد یا حداقل اتفاقات دوران مدرسه یا دانشگاه نمیفتاد تا یه ذره به مردم امید داشتم.به نظرتون چیکار کنم تا کمتر این افکار آزاردهنده و آدمایی که این 23 سال آزارم دادن بیان تو ذهنم؟
    پاسخ با نقل و قول

  2. حس ناامیدی از مردم  سپاس شده توسط nafasebahar

  3. ارسال:2#
    چرا هیچ کس جواب نداده تا الان؟
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:3#
    niloofarabi آواتار ها
    صبح تا شب به اتفاقات این بیست وسه سال فکر می کنم و غصه می خورم که این مردم چرا اینجوری ان.خیلی از مردم ناامید شدم.حتی گاهی اوقات میگم کاش جای هر کسی بودم جز خودم تا حداقل یه دوست صمیمی یا دوست پسر داشتم که این اوقات تنهایی مو یه جوری پر می کرد یا حداقل اتفاقات دوران مدرسه یا دانشگاه نمیفتاد تا یه ذره به مردم امید داشتم.به نظرتون چیکار کنم تا کمتر این افکار آزاردهنده و آدمایی که این 23 سال آزارم دادن بیان تو ذهنم؟
    سلام

    شما 23 ساله هستی ، ساز می زنی، تا حدودی باهوش هستی. رشته ای که دوست داشتی رو خوندی.

    اینا خصوصیاتی و ویژگی هایی هست که مثبته و دوستش داری.

    من ژنتیکی آدم کم حرف و مظلومی ام ....تو دوران مدرسه خیلیا اذیتم می کردند...تونستم دوست پیدا کنم.

    یه ویژگی ای داری تحت عنوان " کم حرفی و مظلومی" .
    برای رهایی از این ویژگی چه کارهایی انجام دادی؟ معیارت برای انتخاب دوست چی بوده ؟

    من عاشق یه پسری شدم
    4 سال و نیم دانشگاه تموم شد و اون حتی یک بار،یک بار!



    به نظرت عشق چی هست؟ آیا به نظرت این درست هست که آدم برای فرار از حس تنهایی، عاشق بشه؟ آیا مفهوم عشق این هست؟ اصلا نظرت رو در مورد عشق بگو؟
    بچه های دانشگاه هم آدم حسابم نمی کنن و تنهایی برنامه بیرون میریزن و اصن بهم خبر نمی دن چون آدم ساکتی ام و بود و نبودم تو جمع فرقی نمی کنه.


    خب وقتی دوست داری مثلا گردش بری ، منتظر نباش دوستان زنگ بزنن، خودت دست به کار شو؛ برنامه بچین، بقیه رو هم دعوت کن. این یک راه هست برای شکستن سکوت خودت و برای اینکه به خودت ثابت کنی که انسان توانمندی هستی. شاید این تو هستی که به دوستات بها نمیدی و یا شاید همین دیدگاه تو رو دوستات داشته باشن. مثلا شما آدم دیرجوشی هستی و اونا فکر میکنن علاقه نداری باهاشون ارتباط داشته باشی. وقتی خودت مقدمات تفریح و گشت و گذار رو مهیا کنی ، دیدشون نسبت به تو تغییر میکنه. اگر هم که ایراد از اونا باشه؛ خب اصراری نیست با آدمهایی نشست و برخاست کنیم که با روحیات و سلیقه ما هماهنگی ندارن. افرادی رو برای دوستی انتخاب کن که با معیارهای تو تناسب داشته باشن.
    خوشبخت هستین (از دید مردم) ،
    کاش جای هر کسی بودم جز خودم تا حداقل یه دوست صمیمی یا دوست پسر داشتم که این اوقات تنهایی مو یه جوری پر می کرد یا حداقل اتفاقات دوران مدرسه یا دانشگاه نمیفتاد تا یه ذره به مردم امید داشتم.


    تا وقتی که امیدت و نگاهت به مردم هست و منتظری که اونا سکوت تو رو بشکنن ؛ اوضاع تغییری نخواهد کرد. دوست پسر ، مردم هست . دوست صمیمی مردم هست. به خودت اعتماد کن. توانایی ها و استعدادهات رو شناسایی کن. ببین در چه زمینه هایی قوی هستی؟ خودت ؛ خودت رو بساز. منتظر نباش که دیگران بیان و تو رو کشف کنن. اول خودت ببین چه ویژگی های مثبتی داری و چه وِیژگی های منفی ای.
    ویرایش توسط niloofarabi : 2015_02_24 در ساعت 22:13
    پاسخ با نقل و قول

  5. حس ناامیدی از مردم  سپاس شده توسط nafasebahar,مهدوی,حسینی

  6. ارسال:4#
    سلام.ممنون نیلوفر آبی عزیز به خاطر پاسخگویی ات.
    خب ویژگی کم حرفی رو چیکارش کنم.وقتی چیزی به ذهنم نمی رسه تا به زبون بیارم خب چی بگم اخه؟
    معیار خاصی برای انتخاب دوست نداشتم.شاید یه اشتباهم این بوده که هر کی باهام خوش برخورد بوده بهش رو دادم و روش حساب باز کردم.ولی واقعا دوست پیدا کردن باید معیار داشته باشه؟!
    به خدا برای فرار از حس تنهایی عاشق نشدم.یه چیزی بود که پیش اومد.ناخودآگاه.نمی دونم چرا همه عاشق میشن و به عشقشون می رسن اما تا من دهنمو باز می کنم و از عشق حرف می زنم بهم می گن تو از عشق چیزی نمی دونی.هیچی نگو.
    باور کن.ده ها بار به بچه ها گفتم بریم سینما بریم این ور اون ور.یا حداقل می خواید برید بیرون به منم بگید اما فقط خودمو سبک کردم.انگاری که با دیوار حرف زدم.بیرونشونو می رفتن.انگار نه انگار.بعدشم که من می فهمیدم یه جوری رفتار می کردن انگاری هیچی نشده.من هر چی سعی کردم خودمو قاطیشون کنم جز تحقیر و پس زدن غیر مستقیم چیزی نصیبم نشد.الان واقعا به جایی رسیدم که از ارتباطات اجتماعی ام در آینده هم نا امیدم....
    پاسخ با نقل و قول

  7. حس ناامیدی از مردم  سپاس شده توسط niloofarabi

  8. ارسال:5#
    باز هم خدا رو شکر حداقل یه نفر جواب داد.ولی واقعا از یه تالار مشاوره انتظار نداشتم.
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:6#
    niloofarabi آواتار ها
    "کسی که اعتقاد داره مردم باید مشکلش رو حل بکنن و نگاهش دایما به مردم باشه، مثل کسی هست که برای عبور از رودخونه منتظر آب آن خشک بشه "


    ویژگی کم حرفی رو چیکارش کنم.وقتی چیزی به ذهنم نمی رسه تا به زبون بیارم خب چی بگم اخه؟


    برای حرف زدن نیاز نیست حتما یه چیز عجیب و غریب بگید! در مورد مسائل روزمره و روزانه ؛ اخبار روز و همین مسائلی که در زندگی معمولی آدما اتفاق می افته صحبت کنید. به اطرافتون توجه کنید. کتاب بخونید. حتی رمان. اینجوری وقتی اطلاعات خودتون رو در مورد مسائل مختلف افزایش بدین، می تونید در مورد موضوعات مختلف با دیگر وارد تعامل بشید و بحث کنید . یا ممکنه اطلاعات داشتع باشید؛ ولی مثلا خجالت بشکید اونا رو بر زبون بیارید . باید اعتماد به نفس ات رو زیاد کنی.

    مطالب این کارگاه خوبه جهت افزایش اعتماد به نفس:

    http://hamyaryiran.ir/showthread.php?t=6785&goto=newpost


    معیار خاصی برای انتخاب دوست نداشتم.شاید یه اشتباهم این بوده که هر کی باهام خوش برخورد بوده بهش رو دادم و روش حساب باز کردم.ولی واقعا دوست پیدا کردن باید معیار داشته باشه؟!


    صد در صد باید برای انتخاب دوست معیار داشت. شاید یکی از اشتباهات اصلی شما همین نداشتن معیار برای انتخاب دوستاتون بوده. بر اساس فقط ویژگی های ظاهری مثلا همین خوش برخورد بودن نمیشه با یک نفر صمیمی شد . خوش برخوردی معیاری هست که خیلی از آدما اونا دارن. خیلی ها هم تظاهر میکنن که خوش برخورد هستن. ولی اگه شما معیار داشته باشین، بر اساس معیارهاتون دوست انتخاب میکیند. این دوستی ها دوام بیشتری داری. دوستی یه فرایند دو جانبه و متقابل هست. باید احساسی که شما دارید طرف مقابل هم داشته باشه. دوستی های بادوام و صمیمانه بر اساس معیار هست. وگرنه روزانه افراد زیادی رو می بینم که خوش برخورد هستند و ارتباط ما فقط محدود میشه به همین چند ساعت و نهایت چند هفته که همدیگه رو می بینم .

    در مورد عشق باید بیشتر توضیح بدین. کلا توصیف شما و تعریفتون از عشق چه چیزی هست؟ با نظر دیگران کار ندارم. نظر خودت رو میخام بدونم.



    پاسخ با نقل و قول

  10. حس ناامیدی از مردم  سپاس شده توسط **شادی**,محسن عزیزی,حسینی

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •