تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




چجوری باخودم کنار بیام... زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:m@ri
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 8

چجوری باخودم کنار بیام...

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    m@ri آواتار ها
    سلام دوستان...ازین ک اومدم توی این انجمن خیلی حس خوبی دارم...راسش امروز ک داشتم متناشو میخوندم خیلی روم تاثیرگذاشت...دلم میخاد داستان زندگیمو براتون بگم،شما دومین نفری هسین ک همه چیو میخام براش بگم...
    ب اولین کسی ک گفتم ترکم کرد،نمیدونم گفتنش درست غلط بودیانه،امابش گفتم چون واقعاعاشقش بودم...
    دوستان واقعاحس میکنم ک اصن روم نمیشه زندگیمو بگم براتون😢

  2. ارسال:2#
    خب بگید، کسی شما رو نمیشناسه، راحت باشید

  3. چجوری باخودم کنار بیام...  سپاس شده توسط niloofarabi,مهدوی,کوثر حبیبی

  4. ارسال:3#
    **شادی** آواتار ها
    سلام ماری عزیز
    بهمیاری خوش اومدین...

    خوشحالم که اینجا و صحبتهای دوستان براتون تاثیرگذار بوده...
    حتی اگه رو در روی ما هم نشسته بودین و حضوری مشکلتون رو مطرح میکردین هم نه دلیلی برای بازخورد منفی از طرف ما وجود داشت و نه اخلاق حرفه ای اجازه یه بازخورد منفی رو میداد.
    پس تو این فضای مجازی راحت باشین و اگه احساس نیاز میکنین حتما مشکلتون رو مطرح کنین.

  5. چجوری باخودم کنار بیام...  سپاس شده توسط niloofarabi,مهدوی,کوثر حبیبی

  6. ارسال:4#
    m@ri آواتار ها
    سال اولی ک دانشگا میرفتم از طریق تلفن باکسی آشنا شدم اهل شیراز بودامااصفهان زندگی میکرد،اولین رابطه ی بود ک باجنس مخالف داشتم،اولش فقط در حد پیام دادن بود،بعد همو دیدیمو یه رابطه عاشقانه ب وجوداومد،درپی اون کم کم رابطه جنسی بینمون پیش اومد،خلاصه دوسال باهم رابطه داشتیم،بعدش بخاطر دلایلی رف شیراز برای زندگی،میخاس بیاد خاسگاریم ک نذاشتم،آخه میدونسم خانوادم مخالفن با یه غریبه ازدواج کنم،خلاصه هی طولش دادم میگفتم صبرکنیم صبرکنیم تااینک تصمیم گرفتیم بخاطربحثای ک داشتیم ازهم جداشیم،جداشدیم خطمم عوض کردم،امااین رابطه ی گناه آلود خ تاثیر بدی روی زندگیه من گذاش،بعد ازون همش دنبال یه رابطه بودم ک ب ازدواج منجربشه،منظورم اینه ک دنبال هوس نبودم،میخاسم یکیا دوس داشته باشم باش ازدواج کنم،من توی دوران دبیرستان ادم خ معتقد و پایبندی بودم،ن با کسی دوس میشدم ن کارخطایی میکردم،امااون عشقو اون رابطه باعث شد ازونجا ب بعد همه چ واسم عادی جلوه کنه،ن اینک بگم عادت کنم ب اینکارا،من حتی در حین رابطای ک داشتم فقط گریه میکردم و ب خدایی ک هرلحظه داش ازم دور میشدفکرمیکردم،اون رابطم میشه گف یجورای ب زوربود،من نمیخاسم باش رابطه داشته باشم،اون ب زور بامن اونکارومیکرد،و من تسلیمش میشدم چون دوسش داشتم،چون خیلی احمق و ساده بودم...
    بهرحالا دوسال رابطه باعث شد خیلی کسای دیگم بیان تو زندگیم ک حالا جدا از شیطنت،من دنبال یه رابطه جدی بودم غافل ازینک همه صادق نیسن،این بین بازم دوستی بایه نفر دیگ باعث رابطه جنسی شد ک همون اولش اون خودش ولم کرد و کلا دنبال هوس بود و من بازم گول خورده بودم...نمیدونم با زندگیم لج کرده بودم یان،ولی با بقیه فقط در حد دیدنو پیام بودم،نمیدونم حدود 7،8تایی بودن،همیشم بااینک اینکارا رو میکردم اما گریه میکردمو پشیمون بودم اما باوجود شکستای ک خوردم سرم ب سنگ نمیخورد..تااینک بعدازونا دیگ توبه کردم،دیگ نسبت ب همه بی اعتنا شدم،سعی کردم همه ی خاطرات گذشته رادور بریزم،تااینک یه نفر اومد تو زندگیم،یه نفر ک خ پاک بود،قصدش ازدواج بود،اون همسایه ی قدیمی ک ب گفته ی خودش از بچگی منو میخاس اماهمیشه میترسید بیاد جلو،نمیخاسم باش دوس باشم بخاطر گذشته ی ک داشتم همیشه بش میگفتم ازم فاصله بگیر تو بامن بدبخت میشی،اماگوش نکرد،انقد اس دادو اصرارکرد ک از سر تنهای و فقط کل انداختن باش پیام میدادم،کم کم باهم رفتیم بیرون،بش گفتم ک نمیخام راجب ازدواج حرف بزنه،من بخاطر گذشتم از ازدواج سرد بودم...اونم دیگ حرف ازدواج نزد امامطمئنم ک قصدش نهایتا همین بود،اما برای شناخت داشت ب دوستی ادامه میداد،اون همه ی زندگیشو همون اول برام گف،فقط بایه دختر 1ماه دوست بود اونم براازدواج ک شبی ک رف خاسگاریش از دوساش شنید ک اون خانوم با پسرای دیگ دوس بوده و رابطه جنسی داشته و ازش پنهان کرده،اونم خاسگاریو بهم زد،بم گف نمیتونه باکسی باشه ک قبلا باکس دیگ رابطه جنسی داشته،بم گف هرچ تو گذشتت بوده بم بگو الان ک عاشق نیسم بهتره یا ولت میکنم یا بات میمونم،امامن بش گفتم هیچکس تو زندگیم نبوده،بش دروغ گفتم نمیخاسم کسی ازگذشتم باخبرشه چون واقعافکرنمیکردم رو این آقا حسابی بکنمو عاشقش بشم...بعداز1سال رابطه ی پاکی ک داشتیم ینی فقط بیرون میرفتیم اس میدادیم،کم کم بش خ علاقه مند شدم،تصمیم گرفتم اولین رابطه ی دوستی و جنسیما بش بگم،نتونسم درحقش خیانت کنم چون عاشقش شده بودم براازدواج میخاسم و میدونسم اون کسیانمیپسنده ک قبلارابطه جنسی داشته باشه،نتونسم بش خیانت کنم خ گناه داش یه عمر عذاب وجدان میگرفتم،نمیخاسم همه چیابش بگم،گفتم فقط اولیشو میگم بقیشا نمیگم مال گذشته بوده واینا،بش گفتم،خ داغون شد،چندروزباهم بدبودیم تااینک بم گف عاشقمه و بام میمونه و فراموش میکنه همه چیا،حالا بعد ازدعواها و حرفای ک بم زدالبته ها!
    تا1ماه پیش ک رابطمون 2ساله داره میشه،1ماه پیش بازم عذاب وجدانای همیشگی اومد سراغم،ک چرا همه چیا نگفتمو گفتم فقط بایه نفربودم،بازم بش گفتم...امااینبار همه چیو،هرچ ک ب شماگفتمو،ب اونم گفتم...
    بعداز حرفای ک بارم کرد و بحثای ک تا چندشب پیشم داشتیم گف ک دیگ نمیتونه بام ادامه بده،گف بااین فکروذهن خراب نمیتونم بات زندگی کنم،التماسش کردم خدامیدونه چکارای کردم ک ترکم نکنه،واقعانمیتونسم خ برام سخته دوریش،خ دوسش دارم یه عشق واقعی دارم بش،اماترکم کرد...فکرنمیکنم دیگ برگرده،بااون شناختی ک ازش دارم میدونم ک دیگ برنمیگرده،گف میره بدون حس ازدواج میکنه تاهم خودشو هم منو بدبخت کنه،یجارف خاسگاری اما ج رد دادن،بم گف باور نکردم رفتم تحقیق کردم دیدم مامانش براش رفته خاسگاری،خ داغونم همش فکرمیکنم اگ اون دختر قبول میکردو ازدواج میکردن من باید چکارمیکردم،اصن اگ اون دختر قبول میکرد اون میتونس باش ازدواج کنه،ینی ب راحتی منو فراموش کنه،اونک میگف عاشق منه...بااین حال خ بش حق میدم من زندگیه اونا نابودکردم،شبی ک همه چیابش گفتم فقط گف فردابیا میخام ببینمت،اول زدتوگوشم بعدم خ گریه کرد،من باعث شدم اشک یه مرد دربیاد،خ سخته خ...منتظرشم ک برگرده خ منتظرم خ دوسش دارم واقعا دارم دیوونه میشم هرلحظه ب گوشیم نگامیکنم ببینم اس داده یان،امااون دیگ خ سرده،ازحرفاش مشخص بودک دیگ نمیخادمنا،امامن نمیتونم تحمل کنم تموم رویاهای زندگیمو بااون ساختم باهمه چیش ساختم میدونسم ممکنه خانوادم سرازدواجمون یکم اذیت کنن مخالفت کنن اماپاش وایسادم گفتم میجنگم!تواین 2سال خیلی بحثا بینمون پیش اومد اونم خ بدیا درحقم کرد اما من گذشتم چون عاشقش بودم،فکرمیکردم اونم منو میبخشه...نمیتونم دوریشا تحمل کنم من بااین زندگیو بااین همه شکستو فکر دیگ نمیتونم ب زندگی برگردم خداشاهده ک 2هفتس فقط اشک میریزم،خصوصا التماسای ک بش کردمو اهمیت نداد خ روحیمو داغون کرده...نمیتونم ببینم باکس دیگ ازدواج کنه یروزی،همسایمونه نمیتونم ببینم داغونتر میشم،من حتی ازش خاسم ترکم نکنه باهم باشیم اما یه زندگیه جهنمی برام بسازه،اذیتم کنه،تلافی کنه امابذاره کنارش زندگی کنم...من بااون دوباره ب زندگی برگشتم،خاسم تموم گذشتمو دور بریزم،خاسم یه زندگیه خوب داشته باشم،اماهمه چیو خراب کردم...
    واقعا حالم خرابه...

  7. ارسال:5#
    m@ri آواتار ها
    چراانقد این تالار خلوته؟؟دوسه روزه اصن هیچکس جواب منانداده!واقعاک...
    همون بهتر ک آدم درداش توخودش باشه و هیچ جا نگه!

  8. ارسال:6#
    سلام. شما در طی این دوسال دوستی با اقای همسایتون که میگی عشقمه ایا رابطه جنسی هم داشتید یاخیر؟ اگر بوده در چه حدی

  9. ارسال:7#
    m@ri آواتار ها
    سلام دوستان...بنده واقعاعذرمیخام از تاپیکی ک بیجهت ایجادکردم...مجبوربودم...راسش در جهت تصحیحش و روشن شدن حقایق باید همه چیو بتون بگم بعدنظرتونا بخام،امامتاسفانه بخاطر اینک یه شخصی اینجا اینارومیخونه نمیتونم بگم...هرکس مایله بدونه میتونم ازطریق پیغام خصوصی بش بگم...بازم عذرمیخام امیدوارم وقتی دلیلمو گفتم شماها هم بم حق بدین...ممنون

  10. ارسال:8#
    محسن عزیزی آواتار ها
    سلام

    به همیاری خوش آمدید.

    به شکل خصوصی پیام بفرستید.

    بسته شد.
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94

  11. چجوری باخودم کنار بیام...  سپاس شده توسط niloofarabi

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •