تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:shohre69
آخرین ارسال:negar20
پاسخ ها 16

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام تورو خدا سعی میکنم راست و حقیقی صحبت کنم شما هم منظورمو به بد نگیرید و راهنماییم کنید
    من با یک خواهر بزرگتر از خودم که چهل سالشه و یک برادر که 20 سالشه تقریبا با پدر و مادرم زنئگی میکنم خودم هم بیست و پنج رو تموم کردم.
    شرایط خانوادگی ما واقعا خوب نیست ، شیوه تربیت مادرم درست نبوده و مادرم غلط و با هزاران عقده و اشتباه بزرگ شده و ما رو هم به شدت اشتباه بزرگ کرده،مثلا یک نمونه کوچیگش اینه یادمه اول دبیرستان بودم و تازه قد کشیده بودم و روز اول عید مانتو و روسریمو پوشیده بودم بریم خونه پدربزرگم ،تو همون ذوق و شوق بچگی،چون من واقعا بچه بودم و هنوز هم هستم، در خونمون رو باز میکیردم که سوارشیم بریم مامانم پرید بهم گفت "چقدر اماده به شوهری" . فقط چون یکم مرتب و تمیز لباس پوشیده بودم ، من تا دوسال پیش نمیدونستم شوهرجیه جدی میگم،
    اما گذشته از گذشته مشکل الانم
    خواهرم مشکلات روحی داره و سالهاست قرص هایی مثل سدیم مصرف میکنه ،که الان میزانش کمتره ،البته کاراش مشخصه بی عقله تا حدی ،ولی خب اسمش رو بهیچوجه نمیشه دیوونه گذاشت ،چون سایست ها وزرنگی هایی که داره از من که همیشه شاگرد نمونه مدرسم بودم هم بیشتره ،مادرم به همه بچه هاش ظلم کرده ،به این هم ظلم کرده چون شوهر نداره و ارزش شوهر نداره ، خیلی کمش میگذاره تاحدی که سالی یک مانتو هم گاهی براش نمیخره و بجلش فقط دوست داره پس انداز کنه ، خب من که نمیتونم اینجوری زندگی کنم تا حدی به خودم میرسم ،البته تاحدی ما واقعا از خیلی چیزای عادی که مردم اینروزا دارن محرومیم چه تفریح چه اسباب اسایش و مسافرت و جه پوشاک مثلا خیلی خیلی کم لباس تو خونه می خریم و همیشه لباس قبلیامون رو میپوشیم ، اما خب من به یکسری چیزا اهمیت میدم و به زور و دعوا گاهی خرجمو میگیرم ،این شده عقده این خواهرم و برادرم و مادرم هم که ماهی کلی پس انداز میکنه همین خرجای عادی رو همیشه تو سرم میزنه و میگه تمام پولشون خرج من میشه ،درحالیکه هر تدم عاقلی حساب کنه میبینه اینطور نیس اصلا
    خلاصه داداشم که طبق فرهنگ مادرم باید گل سرسبد حساب بشه و مامانم همیشه هواشو داشته و یعنی بچه ننه ست و فکر میکنه هرچی ماردم میگه راسته
    خلاصه کلام رابطه ما خواهرم و برادر اصلا خوب نیس ،البته خواهرم چون فکر میکنه داداشم ناجی ایندشه ،عین مامانم در خدمت داداشمه ،اینا از من کینه دارن و مادرم هم همیشه از من نفرت داشته ،مثلا تمام بچگیم منو سر ظهر از خونه مینداخت بیرون(اینو گفتم حس قلبیشو بهم شاید درک کنید) مادرم اصلا خوشی منو نمیخواد تا حدی که حاضر نیست حتی یک میزو صندلی برام بخره ،پیش خودش میگه من پادرد دارم ،بزار تو هم به درد من گرفتار بشی و هرچی بهش میگم بدون میز کامپیوتر سختمه و پادرد میگیرم هیچ ارزشی براش نداره
    مادرم طبق فرهنگ خانوادگیش به شدت هم طرز فکر بدی داره و من رو به شدت محدود میکنه ، یک نمونه اش اینه که مثلال میگه کسی که از رژ استفاده کنه بره بیرون حتما میخواد بره از اون کارها بکنه و دختر خیابونیه و کلمه دقیقش رو نمیتونم بگم
    من نمیتونم طبق حرف وان برم بیرون ،البته ساده و معمولی هم برم بیرون باز میگه رفتی با یکی بودی
    اما اوضاعی که الان براش تاپیک باز کردم اینه که اون خواهرم به شدت چون عقده و کمبود داره ،مدام اسم منو میاره میگه شهره غذار و برده شهره اینکارو کرده ،شهره فلان چیزو دزدیده و روزی صدبار اسم منو با حرفای الکی میاره وسط و مثلا ساعت اومد و رفت و حتی دست زدن به تلفن یا خوردن ادمو چون بیکارو علافه همیشه زیر نظر داره ، از طرف دیگه برادرم هم مدام میگه چرا این از این خونه نمیره بیرون و توهین و تحقیر میکنه و ازارم میده ، و از طرف دیگه مادرم هم که حسشو گفتم وفقط ادم بودنو تو شوهر میبینه و فقط دنبال شوهره و تهمته و مثلا براتون بگم هر پسری رو که ببینه از خداشه این وشهر من بشه هرکی تو هر وضعیتی هر شخصیتی و عموما بی سواد ،شاید چون از بین خواهراش فقط خودش شوهرش بی سواد بوده ، و از طرف دیگه من ادم بلند نظری هستم و حتی به این ادمایی که مادرم براشون ذوق میکنه نمتونم لحظه ای فکر کنم لحظه ای، از طرف دیگه مادرم تمام اسرار زندگی و مشکلات مارو حتی یکدونشه درون خودش نگه نمیداره و همه رو به خواهرش میگه تا حدی که اونها هم همشون فکر میکنن من یه دختر مشکل دارم و ( داستان اضافی،چند روز پیش بعد از یکسال رفته وبدم خونه پدربزرگم تو یکی از اطاق ها دراز کشیده بودم یکی ار خاله هام اومد لباساشو عوض کرد وقتی میخواست بره گفت کسی به وسایل من دست نزنه من اونوقت فکر کردم بچه ای کنارمه ناخوداگاه گفتم کسی به وسایل شمادست نمیزنه با خودم گفتم کی به لباس چرکای کس دیگه دست میزنه بعدش بعد از چندساعت تازه حالیم شد که فقط من اونوقت تو اون اطاق بودم و اون منظورش لباسش نبوده و شاید کیف پولش بوده ريالاین هفته به شدت تو فکرم و غصه میخورم)
    پدرم هم هیچوقت برام پدری نکرده یکیش اینکه بارها منو که با موتورش میخواستم برم مدرسه یا ایستگاه اوتوبوس میزاشت و میرفت کارش ازاده و پنج دقیقه چیزی ازش کم نمیکنه این حس درونیشو نشون میده چون بشدت تحت بدگویی های مادرم بوده و هست
    خلاصه من همیشه با اینها دعوا دارم چون فضولی هاشون تهمت هاشون مدام نق نق کردانشون ،ساعت ورود وخخروج زدنشون . مدام اسم منو اوردن و الکی بهم تهمتای کوچیک و بزرگ زدن خستم کرده ،گاهی خیلی بی محلی میکنمگاهی نمیتونم و تمام روز باهاشن دعوا میکنم و میگم حق ندارن تو کارای من دخالت کنن و میگم اون خواهرم حق نداره مدام اسم منو بیاره

    بگید چه جوری در برابر اینا دووم بیارم و دعوا نکنم؟ من کلا سر دردای عجیبی دارم که وقتایی که دعوا میکنم چند برابره و با این دعواها فقط به خودم اسیب می زنم چون مادرم خوشحال میشه که اشفتگی منو ببینه و این تمام حقیقته اگرچه تلخ یا غیر قابل باوره
    پاسخ با نقل و قول

  2. خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم  سپاس شده توسط Far Zane

  3. ارسال:2#
    خیلی ممنون که هیچکی براش اهمیتی نداشت اوضاع من
    پاسخ با نقل و قول

  4. خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم  سپاس شده توسط Far Zane

  5. ارسال:3#
    sanaz1368 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط shohre69 نمایش پست ها
    خیلی ممنون که هیچکی براش اهمیتی نداشت اوضاع من
    سلام من مشاور نیستم چی بگم اخه؟ ایشالا مشاورا بیان کمکت کنن
    پاسخ با نقل و قول

  6. خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم  سپاس شده توسط Far Zane,shohre69

  7. ارسال:4#
    نقل قول نوشته اصلی توسط shohre69 نمایش پست ها
    خیلی ممنون که هیچکی براش اهمیتی نداشت اوضاع من
    درود بر شما کاربر محترم
    به همیاری خوش آمدید.....
    میدونم که حالتون خوب نیست و اضطراب و ناراحتی دارید ولی اگر موضوع خودتون رو در همیاری مطرح کردید یعنی اینکه چند نفر در حال بررسی این موضوع هستند، خدای نکرده شما که نمی خوایید راهنمایی اشتباه بشید، پیشنهاد می کنم کمی صبر و تأمل داشته باشید تا اساتید و متخصصین بهترین راهکار را به شما پیشنهاد بدن....
    آرزوی سلامتی برای شما دارم....
    علم، عقل، عمل
    در من چه می گذرد آن زمان که جهان در گذر است....

    taliee-psy.blogfa.com


    پاسخ با نقل و قول

  8. خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم  سپاس شده توسط Far Zane,shohre69,ریحـانه,ساجده

  9. ارسال:5#
    سلام دوستان درست میگن راهنمایی درست ولی دیرتر بهتر از این هست که راهنمایی اشتباه بشید . من فقط میگم به خدا توکل کنید و این و در نظر بگیرید خیلی چیزا هنوز تو زندگیتون هست که شکرگذار باشیبد مثل سلاکتی و از همه مهم تر خدا که همیشه کنارتون هست.....
    ایشالله زودتر مشاورا راهنمایی تون میکنن و مشکلتون حل میشه
    پاسخ با نقل و قول

  10. خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم  سپاس شده توسط Far Zane,ریحـانه,ساجده

  11. ارسال:6#
    ممنون از حضور و صداقت همگی
    m12 سلامتی رو هم کامل ندارم و مشکلات کم و بیشی دارم شاید بیشتر از حد معمول که خود اونها هم نا امید کننذه هستن و دلسرد کننده از زندگی
    ممنون از همتون ،اگه با صبر حل میشه من صبر میکنم
    پاسخ با نقل و قول

  12. خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم  سپاس شده توسط Far Zane,ساجده

  13. ارسال:7#
    دوست عزیز اون مشکلات و همه دارن خیلی ها هستن دوران کودکیشون فقط تو بیمارستان گذشته و یا خیلی ها هستن که حسرت خوردن نون خالی رو داشتن .... قصد ندارم شعار بدم ولی میدونید فک نکنم حداقل تو این تالار کسی پیدا بشه که مشکلی نداشته باشه... همه ما گاهی با اینکه خیلی سعی میکنیم نیمه پر لیوان رو ببینیم ولی گاهی فشارهای روحی تنگ شیشه ای قلبمون رو میشکنن و باعث میشن تو خلوت و تنهایی اونقدر گریه کنیم که نایی برای باز کردن چشم نداشته باشیم.... یا اونقدر بعض تو گلومون گیر کنه که احساس درد با تمام وجودمون عجین بشه.... همه مشکل داریم ولی هنوز زنده ایم و به نحوی مجبوریم زندگی کنیم چه بهتر که یه نکته کوچیک امیدبخش پیدا کنیم و بگیم من هنوز این روزنه یامید رو دارم شاید کسی باشه که حتی همین رو هم نداره.... البته میدونم خودمم هم گاهی این و فراموش میکنم ولی با تمام وجود تلاش میکنم که یادم بمونه و درنهایت مشکلاتم یه چیز امید بخش پیدا کنم.... راستی تنها چیزی که درنهایت سختی من رو اروم میکنه خلوت با خداست نه برای گلایه فقط برای شکرگذاری برای لحظه های کوچیک خوب در زندگیم که لبخند به لبم اومده و اینکه ازش میخوام یه لحظه هم من رو به حال خودم نگذاره......
    ببخشید طولانی شد ... گفتم شاید شما رو هم یکم اروم بکنه
    پاسخ با نقل و قول

  14. خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم  سپاس شده توسط Far Zane,shohre69,ساجده

  15. ارسال:8#
    نقل قول نوشته اصلی توسط m12 نمایش پست ها
    دوست عزیز اون مشکلات و همه دارن خیلی ها هستن دوران کودکیشون فقط تو بیمارستان گذشته و یا خیلی ها هستن که حسرت خوردن نون خالی رو داشتن .... قصد ندارم شعار بدم ولی میدونید فک نکنم حداقل تو این تالار کسی پیدا بشه که مشکلی نداشته باشه... همه ما گاهی با اینکه خیلی سعی میکنیم نیمه پر لیوان رو ببینیم ولی گاهی فشارهای روحی تنگ شیشه ای قلبمون رو میشکنن و باعث میشن تو خلوت و تنهایی اونقدر گریه کنیم که نایی برای باز کردن چشم نداشته باشیم.... یا اونقدر بعض تو گلومون گیر کنه که احساس درد با تمام وجودمون عجین بشه.... همه مشکل داریم ولی هنوز زنده ایم و به نحوی مجبوریم زندگی کنیم چه بهتر که یه نکته کوچیک امیدبخش پیدا کنیم و بگیم من هنوز این روزنه یامید رو دارم شاید کسی باشه که حتی همین رو هم نداره.... البته میدونم خودمم هم گاهی این و فراموش میکنم ولی با تمام وجود تلاش میکنم که یادم بمونه و درنهایت مشکلاتم یه چیز امید بخش پیدا کنم.... راستی تنها چیزی که درنهایت سختی من رو اروم میکنه خلوت با خداست نه برای گلایه فقط برای شکرگذاری برای لحظه های کوچیک خوب در زندگیم که لبخند به لبم اومده و اینکه ازش میخوام یه لحظه هم من رو به حال خودم نگذاره......
    ببخشید طولانی شد ... گفتم شاید شما رو هم یکم اروم بکنه

    ببین دوست عزیز تاحدی باشما موافقم ،بله هستن بچه های بی گناهی که از بچگب سرطان دارن و با امپول بزرگ میشن ،بله هستن ادمهای مریض زیاد ، هستن ادمهای زیادی که شاید وضعیت مالی شون خیلی مناسب نباشه و کلی حسرت به دل داشته باشن
    اما چرا ما داریم خودمون رو گول میزنیم؟ با بدبختی؟
    من که سالی دوبار سفر داخل و یک بار خارج و نمیدونم هر کار ناجور نمیخوام
    من دارم خفه می شم ،احساس زندانی بودن دارم ، باور کن دارم با یکسری ادم مشکل روحی روانی دار و پرعقده زندگی میکنم و فقط یه زندگی عادی می خوام ،یه زندگی عادی که بشه توش رشد کرد ، نه زندگی که توش پیر شد و فقط درگیر اختلالات روحی روانی شداین همه ادم عادی که هرروز برای ترقی علم و دانش و حال و روحشون دارن زندگی میکنن، چرا ما فقط خیلی پایین تر هارو ببینیم؟البته باید ائنارو هم ببینیم
    من درگیر زندگی هستم که احساس می کنم زندانیم دارم خفه میشم ، مادرم فقط به دوچیز اهمیت میده شوهر و مردم. مگه من میتونم طبق خواست مردمی که هزاران عیب دارن زندگی کنم؟ مهم تر از اون من درگیر اوضاعیم که هیچ کاری نمیتونم بکنم ، اگه بگم مثلا فلان مرده تو تلوزیون(مثلا پیرمرده ها) چقدر لباسش خوشرنگه فرداش مامانم داستان میچینه این با یک پیرمردی در ارتباطه ، اگه بگم بهب هب چه خیار شور خوشمزه ای مامانم میگه با صاحب مغازش ارتباطی دارم یا چشمم دنبالشه . من تو این ائضاع دارم زندگی میکنم
    درضمن در جواب سوالت باید بگم ، باورکن شاید نصف مصیبتایی که من تو زندگیم داشتم رو کوه داشت اب می شد ،از همه جور مشکلی داشتم که مقصرش دیگران خانوادم و خودم بودم که همیشه فکرم مشغوله که واقعا مسبب اصلی کیه ،بدبختب که فقط نون نداشتن نیس ، باور کن ما اوضاع مالیمون متوسط بود ولی مادرم هفته ای یکبار گاهی غذای درست حسابی درست نمیکرد،ولی من از گشنگی کشیدنام نمی نالم ،از یه دنیا بدبختی که سرم اومده نمی نالم ، دارم میگم چرا با وجود این همه مشکلات از یک زندگی عادی و سالم باید محروم بشم ؟ بیرون از خونه که میریم اینقدر مشخصه دخترا خرابکاری میکنن که مردا با یک نگاه مارو هم عین بقیه میبینن هزارتا رفتار بد میبینیم ولی تحمل میکنیم میزاریم یه گوشه دلمون ، تو خونه چرا باید با ادمهای روانی زندگی کنیم؟ یعنی خانواده مادری من که به راحتی به همه بدترین تهمتارو میزنن ،غیبت میکنن دروغ میگن و تعنه و ازار میدن خوب و فرشته ان ؟اگه کسی یکی دو قلم لوازم زیابیی استفاده کرد بد و جهنمیه؟؟
    من میگم چرا با وجود تمامی مشکلات تو خونمون ارامش روحی نداریم؟ چرا جور بد بودن بقیه دخترا رو من باید بدم؟ چرا اگه چهار تا دختذ دیگه تو اینترنت خرابگاری میکنن یا میرن دنبال رفیق بازی و چسبیدن به پسرا ،چرا من باید خونه نشین شم؟ چرا من باید چون همسایمون خاله زنکه و محلمون بده و نمیتونم طبق خواسته اونها لباس بپوشم یا باشم باید خونه نشین باشم ؟ اونوقت دزد ئ خراب و عوضی راهشون باز و تو دنیا بجزخن و خوش باشن ؟ چرا من سوالم ایناست
    (لازم به ذکره من دنبال بدحجابی موی رنگ کرده ارایش غلیظ و افتضاح بی بند و باری و سبکی نیستم ،من میخوام مثل یک ادم و به سلیقه خودم تو جامعه ای که همه ادمهاش بهم بدبینن و فکر بد به هم دارن معمولی زندگی کنم و مهم تر از اون توی خونمون شکنجه نشم )
    پاسخ با نقل و قول

  16. خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم  سپاس شده توسط Far Zane

  17. ارسال:9#
    من اصلا قصد ناراحت یا دلخور کردن شما رو ندارم اولش هم گفتم که روانشناس نیستم فقط قصدم این بود که بگم همیشه تو بدترین شرایط شاید بشه یه نکته روشن پیدا کرد و اینکه خواستم فقط یه روشی رو که برا خودم تاثیر داره رو بگم همین....
    امیدوارم هرچه زودتر همه ی مشکلاتت حل بشه انشالله
    پاسخ با نقل و قول

  18. خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم  سپاس شده توسط Far Zane,shohre69,ساجده

  19. ارسال:10#
    m12 من هم قصد ناراحتی یا اهانت به شما رونداشتم فقط مشکلاتمو گفتم کسی شاید کمک کنه ولی ظاهرا تاپیکم داره فراموش میشه
    میخوام اوضاعم بهتر بشه و سرو سامونی بگیره ، احساس می کنم همه کارام غلط و در هم برهمه ، از مرتب کردن اطاقم که همیشه بهم ریخته است و حتی زمانیکه مرتبش میکنم فکر میکنم کار ناقصه و باید بیشتر مرتب بشه چه درس خوندنم چه رسیدن به سر و وضعم ،فکر میکنم همه اشفته بی برنامه و در هم برهم و اشتباهن
    پاسخ با نقل و قول

  20. خیلی در مرکزدعوا و اشفتگیم  سپاس شده توسط Far Zane,ساجده

صفحه‌ها (2): صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •