تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




افسردگی و اضطراب اجتماعی یا درونگرایی؟ زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:Mellisa
آخرین ارسال:niloofarabi
پاسخ ها 10

افسردگی و اضطراب اجتماعی یا درونگرایی؟

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    من دختری ۲۱ ساله هستم که تمایل بسیار کمی به مردم و اجتماع دارم. و اصلا تو اجتماع راحت نیستم مگر اینکه اون اشخاص رو برای مدت طولانی بشناسم و بهشون اعتماد داشته باشم مثل فامیل های نزدیک. تو جمع فامیلای نزدیک و پیش بعضی دوستای خیلی صمیمیم رفتارم عادیه و حتی بموقع بشاش و پر انرژی هستم، اما در جمع افراد عادی و غریبه گوشه گیر و آروم میشم و میرم تو خودم و استرس میگیرم و تعارفی میشم و اصلا نمیتونم خودم باشم. رفتارم با افراد غریبه تر هم بستگی به خودشون داره و اگه خیلی در برخوردشون با من گرم و پرانرژی باشه منم همونجوری رفتار میکتم ولی اگه یه کم جدی باشن باهام یا اونجور که انتظار دارم گرم برخورد نکنن یا عادی باشن من استرس میگیرم و فکر میکنم حتما مشکل فیزیکی یا رفتاری ای دارم و عجیب غریبم و اینا کلا از من بدشون میاد یا مسخرم میکنن یا میخوان ازم استفاده کنن و از این چیزا.
    کلا خیلی تو روابط اجتماعی حساس و زود رنجم و خیلی همه چیزو پیش خودم تجزیه تحلیل میکنم و منفی بافی میکنم. از کوچکترین چیزی زود ناراحت و افسرده میشم. همیشه هرجا میرم بی دلیل این توهم بهم دست میده که همه ازم بدشون میاد و استرس میگیرم.
    اگه کوچکترین حرفی بهم زده بشه یا حتی یک شوخی یا یک رفتار سرد یا جدی میتونه باعث بشه بهم بر بخوره و برای چند روز یا چند هفته مدام بهش فکر کنم و افسرده بشم و از خودم بدم بیاد.
    شاید بخاطر همین چیزاست که تا جایی که میتونم از اجتماع یا حرف زدن با مردم دوری میکنم.
    همین مشکلات باعث شده از دانشگاه زده بشم. هر روز با کلی استرس میرم دانشگاه و از خودم میپرسم امروز قراره سر چی ناراحت بشم؟! همش دوست دارم کلاسامون زودتر تموم بشه و برم خونه. همش حس میکنم همه از من بدشون میاد یا مسخرم میکنن یا میخوان ازم استفاده کنن یا پشت سرم حرف بزنن. از یه طرف تو دانشگاه سعی میکنم به کسی نزدیک نشم و از یه طرف وقتی بعضیا رو میبینم که با هم دوست صمیمی شدن یا گروهی هستن بهشون حسرت میخورم. گاهی هم که با یکی دوست میشم یا تو یه جمعی از هم کلاسیهام میشینم اکثرا ساکتم و تو خودمم کلا تو محیط دانشگاه اینجوریم. وقتی کنارشون میشینم اکثرا بینمون سکوته و من استرس میگیرم و نمیدونم از چی و چجوری باید باهاشون صحبت کنم یا صحبت راجع به چه موضوعاتی نرماله. بخاطر همین نشستن کنار هم کلاسیهام زود خستم میکنه. دوست داشتم یه دوست پرانرژی و بشاش و پر حرف داشتم که هم اکثرا خودش حرف میزد هم منو از این حالت در میاورد. خارج از محیط دانشگاه چنین دوستایی دارم ولی تو کلاس دانشگاهمون نه. تازگیا با یه دختره میگردم که آرومه و منم پیشش آرومم و حوصلم سر میره و راحت نیستم باهاش. کلا خیلی سخت به کسی اعتماد میکنم و از مشکلات یا چیزای شخصیم به دوستا و آشناها چیزی نمیگم. حرف آدما رو هم دیر باور میکنم و همیشه به همه شک دارم (اعتماد ندارم).
    کلا پیش همکلاسیهام میترسم حرف بزنم یا نظرمو بگم و احتمالا میترسم حرفم براشون احمقانه باشه و یا بهش توجه نشه و مورد استقبال قرار نگیره.
    چون اگه کوچکترین حرفی یا واکنشی یا شوخی یا سرزنش یا هرچی پیش بیاد برای مدت طولانی تو ذهنم آنالیزش میکنم و از خودم بدم میاد و افسرده میشم.
    حتی تو شبکه های اجتماعی هم بخاطر همین چیزا زیاد فعال نیستم. مثلا تو وایبر یک سری از همکلاسیهام گروه دارن و منم عضوم. گاهی میبینم میان با هم گروهی صحبت میکنن و میبینم موضوع خاصی نیس و فقط با هم شوخی میکنن یا حرف میزنن. من از یه طرف اینو زیاده روی میدونم و حوصله ندارم و از یه طرف میگم خوش به حالشون که انقدر راحت با هم صحبت میکنن و سر یه چیزی که مهم نیست یا فقط جنبه ی طنز داره انقدر سر به سر هم میذارن. در صورتیکه من اصلا بلد نیستم و خوش صحبت نیستم و بخاطر ناراحت نکردن دیگران و ناراحت نشدن خودم اصلا سر به سر نمیذارم و خیلی بندرت شوخی میکنم. اصلا نمیدونم چجوری باید سر به سر کسی بذارم. بخاطر همین چیزا بهشون حسودیم میشه. حتی در مورد وایبر هم زود رنج و حساس و شکاکم. تو گروه وایبر هم کلاسیام مثلا اگه پیام بذارم و به اندازه ای که انتظار دارم لایک ندن یا اگه بین حرفا و تیکه هاشون منم یه چیزی بگم و دیالوگ بعدی جواب من نباشه و حس کنم بهم کم توجهی شده یا حرفم براشون سنگین یا مسخره بوده یا نظری مخالف نظر من هم وجود داشته یا یکی باهام شوخی سنگینی بکنه شدیدا بهم بر میخوره و برای مدتی از گروه کناره میگیرم و شدیدا افسرده و حساس میشم و احساس میکنم همه از من متنفرن و همیشه خواهند بود و من ذاتا آدم با جذبه و محبوبی نیستم و یه آدم شکست خورده هستم.
    یا خیلی دوست دارم مثل بقیه اکانت اینستا باز کنم و یه کم عکس بذارم ولی میدونم حتی تعداد لایک هامو هم تجزیه تحلیل میکنم و اگه زیاد نباشه یا از یه عکسم انتقاد بشه به شدت به هم میریزم و از این قضیه میترسم.
    تو باشگاه هم یه مربی داریم که با اکثر خانم های بزرگتر از من که اوجا میان حرف میزنه و عکس نشون میده ولی در مورد من فقط جواب سوالامو میده و خودش داوطلبانه پیشم نمیاد. نمیدونم بخاطر سنم یا استرس و راحت نبودن و جدی بودنم داوطلبانه برای حرف زدن نمیاد سمتم یا اینکه من مشکل ظاهری یا ذهنی یا اخلاقی دارم که نمیاد. البته من تنها کار کردن تو باشگاه رو دوست دارم ولی وقتی این وضعو میبینم به خودم شک میکنم.

    کلا از یه طرف عاشق خونه، تنها بودن و فعالیت های تک نفری و یا با دوستا و فامیلای نزدیک بودن و حتی بیرون رفتن باهاشون هستم و از یک طرف دلم میخواست علاقه ی بیشتری به اجتماع داشتم. به آدمای برونگرا و بشاش که همه رو میخندونن و با همه راحتن و طرفدار زیادی دارن حسودیم میشه.
    دو ساله هر روز با استرس و بی انگیزه به دانشگاه میرم و خودمو آدم شکست خورده ای میدونم. همش منتظر اتفاق بد یا ضایع شدن هستم.
    موقع رفتن به دانشگاه هم شدیدا استرس میگیرم یا ناراحتم و دوست دارم زودتر برگردم خونه.

    من چه مشکلی دارم؟ لطفا کمکم کنین هرکاری میکنم نمیتونم عوض بشم.
    پاسخ با نقل و قول

  2. افسردگی و اضطراب اجتماعی یا درونگرایی؟  سپاس شده توسط awesome2015,Far Zane

  3. ارسال:2#
    sanaz1368 آواتار ها
    سلام من دقیقا مشکل شمارو دارم. همه بهم میگن اجتماعی نیستی
    پاسخ با نقل و قول

  4. افسردگی و اضطراب اجتماعی یا درونگرایی؟  سپاس شده توسط Far Zane

  5. ارسال:3#
    Mamad.H آواتار ها
    من چه مشکلی دارم؟ لطفا کمکم کنین هرکاری میکنم نمیتونم عوض بشم.
    مشکل شما به نظرم در مرحله ی اول وسواس هست که بیش از حد به هر چیزی توجه میکنید و هر چیزی رو توی ذهنتون تجزیه و تحلیل میکنید و به اصطلاح روی اون موضوع بیش از حد متمرکز میشید. این کار نوعی وسواس حساب میشه. در واقع حساسیت بیش از حد روی موضوعات زیر مجموعه ای از وسواس هاست.
    پاسخ با نقل و قول

  6. افسردگی و اضطراب اجتماعی یا درونگرایی؟  سپاس شده توسط Far Zane

  7. ارسال:4#
    Far Zane آواتار ها
    سلام دوست عزیز به همیاری خوش اومدین و از صبرتون ممنونم

    خب راستش من دقیقا برعکس شمام...حتی شده وقتی توی اتوبوسم با کسی ک کنارم نشسته گرم صحبت میشم...
    ببینید به قول دوستمون شما دارین وسواس به خرج میدین.
    دوست من شما باید برای خودت زندگی کنی نه بقیه...مثلا من اکانت اینستگرام دارم عکس هم میزارم و اصلا مهم نیست برام ک چند تا لایک میخوره.چون من برای دل خودم عکس گذاشتم و اینکه دوستای نزدیکم ببینن...

    درسته قبول دارم اعتماد خیلی خوبه...اما شما ک نمیتونی برای هر آشنایی اعتماد کامل و شناخت کامل رو توی فرصت کمی بدست بیارین.

    میتونم بدونم رشته دانشگاهیتون چیه؟؟
    ترم چند هستین؟
    چندتا فرزندین توی خونه؟؟

    موفق باشین
    خدایا

    کودکان گل فروش را میبینی ؟

    مردان خانه به دوش

    دخترکان تن فروش

    واعظان دین فروش

    پسران کلیه فروش

    انسانهای آدم فروش

    همه را میبینی؟

    میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم ، دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد!!!
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:5#
    نقل قول نوشته اصلی توسط Mellisa نمایش پست ها
    من دختری ۲۱ ساله هستم که تمایل بسیار کمی به مردم و اجتماع دارم. و اصلا تو اجتماع راحت نیستم مگر اینکه اون اشخاص رو برای مدت طولانی بشناسم و بهشون اعتماد داشته باشم مثل فامیل های نزدیک. تو جمع فامیلای نزدیک و پیش بعضی دوستای خیلی صمیمیم رفتارم عادیه و حتی بموقع بشاش و پر انرژی هستم، اما در جمع افراد عادی و غریبه گوشه گیر و آروم میشم و میرم تو خودم و استرس میگیرم و تعارفی میشم و اصلا نمیتونم خودم باشم. رفتارم با افراد غریبه تر هم بستگی به خودشون داره و اگه خیلی در برخوردشون با من گرم و پرانرژی باشه منم همونجوری رفتار میکتم ولی اگه یه کم جدی باشن باهام یا اونجور که انتظار دارم گرم برخورد نکنن یا عادی باشن من استرس میگیرم و فکر میکنم حتما مشکل فیزیکی یا رفتاری ای دارم و عجیب غریبم و اینا کلا از من بدشون میاد یا مسخرم میکنن یا میخوان ازم استفاده کنن و از این چیزا.
    کلا خیلی تو روابط اجتماعی حساس و زود رنجم و خیلی همه چیزو پیش خودم تجزیه تحلیل میکنم و منفی بافی میکنم. از کوچکترین چیزی زود ناراحت و افسرده میشم. همیشه هرجا میرم بی دلیل این توهم بهم دست میده که همه ازم بدشون میاد و استرس میگیرم.
    اگه کوچکترین حرفی بهم زده بشه یا حتی یک شوخی یا یک رفتار سرد یا جدی میتونه باعث بشه بهم بر بخوره و برای چند روز یا چند هفته مدام بهش فکر کنم و افسرده بشم و از خودم بدم بیاد.
    شاید بخاطر همین چیزاست که تا جایی که میتونم از اجتماع یا حرف زدن با مردم دوری میکنم.
    همین مشکلات باعث شده از دانشگاه زده بشم. هر روز با کلی استرس میرم دانشگاه و از خودم میپرسم امروز قراره سر چی ناراحت بشم؟! همش دوست دارم کلاسامون زودتر تموم بشه و برم خونه. همش حس میکنم همه از من بدشون میاد یا مسخرم میکنن یا میخوان ازم استفاده کنن یا پشت سرم حرف بزنن. از یه طرف تو دانشگاه سعی میکنم به کسی نزدیک نشم و از یه طرف وقتی بعضیا رو میبینم که با هم دوست صمیمی شدن یا گروهی هستن بهشون حسرت میخورم. گاهی هم که با یکی دوست میشم یا تو یه جمعی از هم کلاسیهام میشینم اکثرا ساکتم و تو خودمم کلا تو محیط دانشگاه اینجوریم. وقتی کنارشون میشینم اکثرا بینمون سکوته و من استرس میگیرم و نمیدونم از چی و چجوری باید باهاشون صحبت کنم یا صحبت راجع به چه موضوعاتی نرماله. بخاطر همین نشستن کنار هم کلاسیهام زود خستم میکنه. دوست داشتم یه دوست پرانرژی و بشاش و پر حرف داشتم که هم اکثرا خودش حرف میزد هم منو از این حالت در میاورد. خارج از محیط دانشگاه چنین دوستایی دارم ولی تو کلاس دانشگاهمون نه. تازگیا با یه دختره میگردم که آرومه و منم پیشش آرومم و حوصلم سر میره و راحت نیستم باهاش. کلا خیلی سخت به کسی اعتماد میکنم و از مشکلات یا چیزای شخصیم به دوستا و آشناها چیزی نمیگم. حرف آدما رو هم دیر باور میکنم و همیشه به همه شک دارم (اعتماد ندارم).
    کلا پیش همکلاسیهام میترسم حرف بزنم یا نظرمو بگم و احتمالا میترسم حرفم براشون احمقانه باشه و یا بهش توجه نشه و مورد استقبال قرار نگیره.
    چون اگه کوچکترین حرفی یا واکنشی یا شوخی یا سرزنش یا هرچی پیش بیاد برای مدت طولانی تو ذهنم آنالیزش میکنم و از خودم بدم میاد و افسرده میشم.
    حتی تو شبکه های اجتماعی هم بخاطر همین چیزا زیاد فعال نیستم. مثلا تو وایبر یک سری از همکلاسیهام گروه دارن و منم عضوم. گاهی میبینم میان با هم گروهی صحبت میکنن و میبینم موضوع خاصی نیس و فقط با هم شوخی میکنن یا حرف میزنن. من از یه طرف اینو زیاده روی میدونم و حوصله ندارم و از یه طرف میگم خوش به حالشون که انقدر راحت با هم صحبت میکنن و سر یه چیزی که مهم نیست یا فقط جنبه ی طنز داره انقدر سر به سر هم میذارن. در صورتیکه من اصلا بلد نیستم و خوش صحبت نیستم و بخاطر ناراحت نکردن دیگران و ناراحت نشدن خودم اصلا سر به سر نمیذارم و خیلی بندرت شوخی میکنم. اصلا نمیدونم چجوری باید سر به سر کسی بذارم. بخاطر همین چیزا بهشون حسودیم میشه. حتی در مورد وایبر هم زود رنج و حساس و شکاکم. تو گروه وایبر هم کلاسیام مثلا اگه پیام بذارم و به اندازه ای که انتظار دارم لایک ندن یا اگه بین حرفا و تیکه هاشون منم یه چیزی بگم و دیالوگ بعدی جواب من نباشه و حس کنم بهم کم توجهی شده یا حرفم براشون سنگین یا مسخره بوده یا نظری مخالف نظر من هم وجود داشته یا یکی باهام شوخی سنگینی بکنه شدیدا بهم بر میخوره و برای مدتی از گروه کناره میگیرم و شدیدا افسرده و حساس میشم و احساس میکنم همه از من متنفرن و همیشه خواهند بود و من ذاتا آدم با جذبه و محبوبی نیستم و یه آدم شکست خورده هستم.
    یا خیلی دوست دارم مثل بقیه اکانت اینستا باز کنم و یه کم عکس بذارم ولی میدونم حتی تعداد لایک هامو هم تجزیه تحلیل میکنم و اگه زیاد نباشه یا از یه عکسم انتقاد بشه به شدت به هم میریزم و از این قضیه میترسم.
    تو باشگاه هم یه مربی داریم که با اکثر خانم های بزرگتر از من که اوجا میان حرف میزنه و عکس نشون میده ولی در مورد من فقط جواب سوالامو میده و خودش داوطلبانه پیشم نمیاد. نمیدونم بخاطر سنم یا استرس و راحت نبودن و جدی بودنم داوطلبانه برای حرف زدن نمیاد سمتم یا اینکه من مشکل ظاهری یا ذهنی یا اخلاقی دارم که نمیاد. البته من تنها کار کردن تو باشگاه رو دوست دارم ولی وقتی این وضعو میبینم به خودم شک میکنم.

    کلا از یه طرف عاشق خونه، تنها بودن و فعالیت های تک نفری و یا با دوستا و فامیلای نزدیک بودن و حتی بیرون رفتن باهاشون هستم و از یک طرف دلم میخواست علاقه ی بیشتری به اجتماع داشتم. به آدمای برونگرا و بشاش که همه رو میخندونن و با همه راحتن و طرفدار زیادی دارن حسودیم میشه.
    دو ساله هر روز با استرس و بی انگیزه به دانشگاه میرم و خودمو آدم شکست خورده ای میدونم. همش منتظر اتفاق بد یا ضایع شدن هستم.
    موقع رفتن به دانشگاه هم شدیدا استرس میگیرم یا ناراحتم و دوست دارم زودتر برگردم خونه.

    من چه مشکلی دارم؟ لطفا کمکم کنین هرکاری میکنم نمیتونم عوض بشم.
    سلام و درود به شما دوسته عزیزم
    سال نو رو بهتون تبریک میگم
    خیلی خوشحال شدم از اینکه خودتون نسبت به این موضوع اگاهی پیدا کردید و دوست دارید بهش غلبه کنید
    حدس شما درسته. طبق توصیفاتی که کردید تشخیص بنده اضطراب اجتماعی و کم رویی هست و در رابطه با افسردگی به نظرم میتونه افسردگی نتیجه دوری از اجتماع و نداشتن شبکه های اجتماعی قوی باشه.
    یعنی در واقع وقتی این کم رویی حل بشه در ادامه اش به صورت خودکار افسردگی ناشی از اون هم حل میشه.
    ببینید دوسته من همه ما وقتی وارد یک محیط و فضای جدید با حضور افراد جدید و ناشناس میشیم کمی اضطراب رو داریم.مثلا اینکه ایا توسط اون گروه پذیرفته میشیم یا خیر؟ و یا میتونیم فرد محبوبی نزد اونها باشیم یا نه.
    یک مقدار از اضطراب در این قضیه عادی هست اما اگر ادامه پیدا کنه باید بهش پرداخته بشه.
    مثلا اگر اولین بار وارد یه جمع میشیم طبیعیه که کم حرف باشیم اما اگر بعد از مثلا چندبار دیدن همون جمع یا ساعت ها حضور در بین اونها همچنان همین حالت رو داشته باشیم باید درصدد رفعش بربیایم.
    امکانش هست بفرمایید که این حالتها رو که بیان کردید از چه زمانی داشتید؟ (کودکی، نوجوانی،جوانی)
    گاهی وقتها یکسری خطاهای شناختی در ما پیش میاد که باعث میشه شناخت اشتباهی از اتفاقات پیرامون خودمون داشته باشیم.
    گاهی وقتا ما انسان ها در روابطمون با دیگران دچار ذهن خوانی میشیم.اینکه الان فلانی داره فلان فکر رو درباره من میکنه. یا فلان حرف رو زدم چرا نخندید حتما حرفم بی مزه بود و یا حتما از همصحبتی با من خوشش نمیاد.
    بهت چندتا توصیه میکنم:
    سعی کن خودت رو مجبور کنی در فعالیت های گروهی بیشتر شرکت کنی.مثلا با چندتا از دوستانت مقاله بدید.
    یا در کلاس هایی شرکت کنی که فعالیت گروهی داره مثل یک تیم ورزشی. کلاس زبان و...
    فعالیت دیگه ای که به نظر خودم خیلی جالب هست اینه که هر وقت آگهی تبلیغاتی ای دیدی که برات جالب بود با شماره روی آگهی تماس بگیری و در رابطه با اون محصول،کالا یا خدمات اگاهی کسب کنی حتی اگر قصد خرید نداری.
    اینجوری با افرادی که نمیشناسی ارتباط کلامی برقرار کردی،هرچند حضوری نباشه اما برای استارت کار خوبه.
    در رابطه با نرم افزارهایی مثل وایبر هم میتونم بگم که به شخصه معتقدم این برنامه ها بسته به استفاده ای که ازش میشه میتونه مفید یا مضر باشه. مثلا یکسری افراد اونقدر جذب این نرم افزارها میشن که بیشتر روزشون رو تویه وایبر هستن و از اون طرف زندگی واقعی خودشون رو نادیده میگیرن و این بده.
    اینکه با همکلاسی هاتون گروه داشته باشید خوبه، میتونه بهتون کمک کنه که کمی راحت تر حرفاتون رو اونجا بزنید اما به شرط اینکه غرق در اون نشید و سعی کنید یک موضوع رو مطرح کنید که جزئیاتش رو بصورت حضوری و سره کلاس باهم درمیان بگذارید.
    مثلا: فلان همایش در فلان تاریخ قراره برگزار بشه بیاید یه مقاله بدیم(البته موضوع هرچیزی میتونه باشه) و مطمئنا دوستانتون اطلاعات بیشتری میخوان که شما میتونید بصورت حضوری سره کلاس ادامه بحث رو به اشتراک بگذارید
    موضوع بعدی اینکه سعی کنید سره کلاس اگر فکر میکنید جواب یک سوال رو میدونید یا در رابطه با مبحثی براتون ابهام بوجود امده اون رو با استاد و دوستانتون در میون بگذارید. قرار نیست همه جواب های ما درست باشه. مطمئنا هم همکلاسی های شما پاسخ های شما رو مورد تمسخر قرار نخواهند داد. کافیه یک نفس عمیق بکشید و سوالتون رو مطرح کنید یا جواب سوال رو بدید.
    سعی کن بطور کلی با افرادی در ارتباط باشی که خونگرم و فعال هستند. بودن با چنین دوستانی باعث میشه که شما هم فردی اجتماعی تر بشید.
    چراکه اینطور افراد باعث میشند انرژی مثبتی که دارند به دیگران هم منتقل بشه.
    در رابطه با اینکه میگید سخت به کسی اعتماد میکنید هم باید بهتون بگم یکی از ملاک های سلامت روان خودافشاگریه البته در حد متعادل. نه مثل کسانی که بعد سالها هنوز نفهمیدیدم طرف چیکاره است، متاهله، مجرده و... و نه مثل کسانی که کل شناسنامه خودشون رو جلو همه باز میکنن.
    نرمالش این هست که دوستان و اطرافیان یکسری اطلاعات کلی داشته باشند اما از همه جزئیات خبردار نباشند. این یعنی فردی که خودافشاگری کرده و مرزها رو هم حفظ کرده.
    به sanaz1368 عزیز هم توصیه میکنم این مطالب رو مطالعه کنند.
    ویرایش توسط clinical psychologist : 2015_03_22 در ساعت 15:50
    گدای عشق نباشید

    بخشنده عشق باشید

    انسانهای زیبا همیشه خوب نیستند

    اما انسانهای خوب همیشه زیبایند
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:6#
    sanaz1368 آواتار ها
    سلام . ممنون که بمنم این توضیحاتو توصیه کردید اما من کل همایشای ایرانو شرکت کردم تریجیح میدم تنهایی شرکت کنم چون همه حق منو میخورن همه کارای مقالرو من انجام بدم اسم یکی دیگه بیادتوش؟
    اصلا باورم نمیشه ازبس کمروهستم حتی میترسم برم عروسی دخترخالم بزور اونم چون مامانم گیر میده از حاهای جمعی ترس دارم .حتی با فامیلای خودمونم حرف نمیزنم چبرسه به غریبها .
    میدونید حیا و کمرویی یه چیز ذاتیه که از بابام به من رسیده نمیشه هیجوری تغییرش داد من از بچگیم کمرو خجالتی بودم خیلی کم دوست داشتم . هیشکی نمیتونه شخصیتشو که 20 سال باهاش زندگی کرده و تغییر بده
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:7#
    ممنون از همه ک جواب دادین و کمکم میکنین. راستش من تک فرزندم. از دانشجوییمم خیلی مونده. و حالا جواب سوالتون که گفته بودین دقیقا مشکلم از کی شروع شد...
    من بچه ی شیطون و شری بودم. دقیقا یادم نیس که تنهایی رو بیشتر دوست داشتم یا تو جمع بودنو و دیگه استاد دوست یابی هم نبودم ولی حد اقل تو این زمینه بهتر بودم، و خیلی کمتر به اینکه بقیه نسبت به من چه احساسی دارن یا چی فکر میکنن فکر میکردم. مشکلم تقریبا از اواسط یا اواخر نوجوانی و تقریبا با دوران بلوغ شروع شد. ک هم آدم آرومی شدم و هم به قول شما اینجور استرس و وسواس فکری پیدا کردم. میگما ممکنه بخاطر هورمونا باشه؟
    ولی دیگه این اضطراب و وسواس فکری و اجتماعی نبودن داره دیوونم میکنه. و موضوع اینجاست که با فامیل نزدیک و دوستای خارج از دانشگاهم اوکی هستم. ولی مخصوصا تو دانشگاه یا با بچه های کلاسمون و یکی دو جای دیگه و اکثر روزا اینجوریم. نه میتونم شوخی کنم نه میتونم حرف بزنم اصلا نمیدونم باید راجع به چی حرف بزنم یا بحثو چجوری ادامه بدم، چی بگم و کی بگم که مناسب باشه و طرف بهش بر نخوره و ازم بدش نیاد و...
    چون من همینجوریشم تو دانشگاه همیشه حتی گاهی بی دلیل این احساسو دارم که همه ازم بدشون میاد.

    در مورد اینکه گفتین کلاسای مختلف برو قبلا میرفتم و هنوزم میرم و گاهی تو بعضی کلاسا دوستایی هم پیدا میکنم ولی مشکل من بیشتر تو دانشگاست. من اکثر ساعتای روزمو تو دانشگاهم. حتی گاهی وقتام مدتی بین کلاسا تعطیلی داریم و باید با بچه های کلاس وقتمو بگذرونم. اما نمیدونم چرا تو دانشگاه یا حتی هر جای دیگه هروقت فکر رفتن به دانشگاه یا محیطش به ذهنم میاد یا کتاب و جزوه های دانشگاهمو میبینم استرس خیلی شدیدی میگیرم. وقتی دانشگاهم کلا یه آدم دیگه میشم. یه آدم فوق العاده کم حرف و بدون اعتماد بنفس. همش فکر میکنم همه ازم بدشون میاد و وقتی ساعتای استراحت میشه استرس میگیرم و بیشتر آروم و گوشه گیر میشم و حتی پیش اون دختری که چند وقته باهم میگردیم و مثلا دوستمه ناراحتم و نمیدونم چی بگم مخصوصا که اونم کم حرفه و حوصلم سر میره. دانشگاه برام مثل جهنم میمونه. که هر روز براش استرس دارم و فقط تابستونا که دانشگاه نمیرم حالم خوبه. اگه گزینه ی بهتری داشتم یا دلم میومد حتما از اون دانشگاه میومدم بیرون. یعنی وقتی بعضی روزا با یکی سر هر موضوعی حرف میرنم و احتمال میدم که ازم متنفر نیست اون روز برام میشه یه روز عالی ولی باز خیلی سریع همه چی برمیگرده سر جای اول. باورتون نمیشه از همون روز اول تعطیلات قبل عید استرس دانشگاه رفتن بعد عید رو داشتم. وقتی بچه ها تو وایبر حرف میزدن استرس میگرفتم. وقتی میرفتم یه کتاب باز کنم و درس بخونم استرس دانشگاه میگرفتم.

    نمیدونم چرا. نه اینکه جاهای دیگه فوق اجتماعی باشما...ولی دیگه اینجوری هم نیستم اصلا !!!
    جاهای دیگه هم ممکنه حساس باشم و وسواس بخرج بدم یا چیزی ناراحتم کنه ولی نه در این حد. حتی اگرم استرس بگیرم کمه. مثلا یکیش جریان باشگاهه که تو متن اصلیم گفتم ولی بازم باشگاهو میرم و علاقه دارم. ولی قضیه دانشگاه متفاوته.

    مثلا دیروز تولد یکی از بچه های کلاس بود بعضیا اومدن بهش تبریک گفتن و بهشون گفت مرسی __(اسمشون). بعد اونایی که بهش تبریک گفتن یه کم سر به سر هم گذاشتن و بعد که حرفشون تموم شد من تبریک گفتم ولی اون به جای مرسی___(اسمم) گفت مرسی بچه ها. و باز بعد یک ساعت که چند نفر دیگه هم اومدن تبریک گفتن باز اسمشونو گفت.
    یعنی من از همون موقع که گفت مرسی بچه ها انقدر ناراحت شدم و استرس گرفتم که نگو!!! با خودم گفتم یعنی ___ چرا انقدر از من بدش میاد؟ چرا من انقدر بدشانسم؟ یعنی من چمه که ازم بدش میاد و اینجوری برخورد میکنه؟ خلاصه همینجوری تو خودم بودم تا اینکه بعد یه مدت گفتم امتحانش کنم و یه چیزی تو گروه بهش بگم اگه جوابمو نداد یعنی حدسم درسته. ی مدت بعد تایپ کردنم بالاخره جوابمو داد و حتی اسممم گفت، اونجا بود که موقتا خوشحال شدم.

    تقریبا هر روز من اینجوریه. خواهش میکنم کمکم کنید دیگه اینجوری نباشم.
    پاسخ با نقل و قول

  11. ارسال:8#
    در ضمن سال نوی شما هم مبارک
    پاسخ با نقل و قول

  12. ارسال:9#
    سلام من هم دقیقا این مشکلو دارم میخام راهکار مناسب این مشکلو بدونم. از زمان طرح مشکل 6 ماه میگذره، اگر خودتون اینو حل کردین خوشحال میشم به من یاد بدید
    پاسخ با نقل و قول

  13. ارسال:10#
    niloofarabi آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط awesome2015 نمایش پست ها
    سلام من هم دقیقا این مشکلو دارم میخام راهکار مناسب این مشکلو بدونم. از زمان طرح مشکل 6 ماه میگذره، اگر خودتون اینو حل کردین خوشحال میشم به من یاد بدید
    با سلام

    لطفا در صورت تمایل به دریافت مشاوره، تاپیک جداگانه ایجاد کنید. توضیحات لازم رو بدین تا راهنمایی تون کنیم.
    پاسخ با نقل و قول

موضوعات مشابه

  1. به فردا سپردن کارها به خاطر کمال گرایی؟!!
    توسط nano در انجمن وسواس، کمالگرایی
    پاسخ: 4
    آخرين نوشته: 2014_12_15, 17:38
  2. بازگشت به خانه شوهر پس از دو سال یا جدایی؟
    توسط mahtab59 در انجمن متارکه و طلاق
    پاسخ: 14
    آخرين نوشته: 2014_04_25, 01:07
  3. چادری یا مانتویی؟
    توسط sokot در انجمن سایر مشکلات خانوادگی
    پاسخ: 21
    آخرين نوشته: 2013_10_12, 15:20

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •