تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




رفت... زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:m@ri
آخرین ارسال:anahid
پاسخ ها 96

صفحه‌ها (10): صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین

رفت...

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    m@ri آواتار ها
    سلام...دیروز،روز اول عید چیزی شنیدم ک تمام زندگیمو زیر و رو کرد،حتما تاپیکای منو قبلاخوندیدو زندگیمو میدونید،کسی ک 1ماه بیشتره انتظار کشیدم روز عید حداقل اس بده تبریک بگ باهم خوب بشیم تمام ثانیه هامو ب امید اینک عید باهم خوب بشیم سپری کردم،اما دیروز خبر ازدواجش بم رسید...وقتی شنیدم غش کردم همه خانوادم فهمیدن،فقط دیروز تالا دارم گریه میکنم...دیشب بهم اس دادیم،گف ک خ ناخاسته اینجوری شد و خانوادش مجبورش کردن،گف دیگ ن راه پیش داره ن راه پس!گف میخاد برگرده امادیگ دیره،عقد نکردن اما خب تا یجاهایی پیش رفتن گف نمیتونه دل اون دخترم بشکنه،امادل منی ک دوسال عاشقش بودمو تونس بشکنه...شاید اگ بش میگفتم بهم بزن برمیگشت...اما من بش گفتم برو،برو و زندگی کن،نمیدونم چرااینجوری گفتم،شاید چون نخاسم زندگی اون دخترو بهم بریزم،زندگیمو دودستی تقدیم یکی دیگ کردم...ازخودمو زندگیم گذشتم...2سال تمام خاطراتو همه چی تموم شد،فقط خاطراتش برام مونده...حالم خ بده ..دیگ همه چ تموم شد،تموم امید وآرزوهام برباد رف...چجوری میتونم ببینم،مگ میشه آخه،اون همسایمونه...قلبمو پیشش گذاشتم،دیگ قلبی ندارم دلی ندارم برازندگی...هیچکس هیچکس نمیتونه حالمو بفهمه...هرقد میخام ب چیزی فکرنکنم نمیشه...همه خاطراتمون چ خوب چ بد جلو چشامه،فقط میخام بخونم ارشدمو هرچ شد قبول شم برم یه شهردیگ،فقط میخام ازینجا برم،مهم نیس چ شهری چ رشته ای،فقط میخام فرارکنم برم ازمشکلاتم فرارکنم،رفتن برام بهترین راه حله...
    دیگ هیچ امیدی ب زندگی ندارم...
    کاش نه میدویدم و نه غصه میخوردم فقط اورامیخواندم و بس...

  2. رفت...  سپاس شده توسط anahid,Mamad.H

  3. ارسال:2#
    sanaz1368 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط m@ri نمایش پست ها
    سلام...دیروز،روز اول عید چیزی شنیدم ک تمام زندگیمو زیر و رو کرد،حتما تاپیکای منو قبلاخوندیدو زندگیمو میدونید،کسی ک 1ماه بیشتره انتظار کشیدم روز عید حداقل اس بده تبریک بگ باهم خوب بشیم تمام ثانیه هامو ب امید اینک عید باهم خوب بشیم سپری کردم،اما دیروز خبر ازدواجش بم رسید...وقتی شنیدم غش کردم همه خانوادم فهمیدن،فقط دیروز تالا دارم گریه میکنم...دیشب بهم اس دادیم،گف ک خ ناخاسته اینجوری شد و خانوادش مجبورش کردن،گف دیگ ن راه پیش داره ن راه پس!گف میخاد برگرده امادیگ دیره،عقد نکردن اما خب تا یجاهایی پیش رفتن گف نمیتونه دل اون دخترم بشکنه،امادل منی ک دوسال عاشقش بودمو تونس بشکنه...شاید اگ بش میگفتم بهم بزن برمیگشت...اما من بش گفتم برو،برو و زندگی کن،نمیدونم چرااینجوری گفتم،شاید چون نخاسم زندگی اون دخترو بهم بریزم،زندگیمو دودستی تقدیم یکی دیگ کردم...ازخودمو زندگیم گذشتم...2سال تمام خاطراتو همه چی تموم شد،فقط خاطراتش برام مونده...حالم خ بده ..دیگ همه چ تموم شد،تموم امید وآرزوهام برباد رف...چجوری میتونم ببینم،مگ میشه آخه،اون همسایمونه...قلبمو پیشش گذاشتم،دیگ قلبی ندارم دلی ندارم برازندگی...هیچکس هیچکس نمیتونه حالمو بفهمه...هرقد میخام ب چیزی فکرنکنم نمیشه...همه خاطراتمون چ خوب چ بد جلو چشامه،فقط میخام بخونم ارشدمو هرچ شد قبول شم برم یه شهردیگ،فقط میخام ازینجا برم،مهم نیس چ شهری چ رشته ای،فقط میخام فرارکنم برم ازمشکلاتم فرارکنم،رفتن برام بهترین راه حله...
    دیگ هیچ امیدی ب زندگی ندارم...
    سلام من خیلی خیلی خوب درکت میکنم میفهمم چی میگی انگار دنیا رو سزت خراب شده انگار پاهات دیگه راه نیمتونن برن تمام بدنت لمس شدن
    سرت سنگین میشه .دنیال یه اتفاقی که ازین حالت فرار کنی .وقتی خدا نمیخواد نه دست اونه نه دست تو.فقط خدا نخواسته .

  4. رفت...  سپاس شده توسط anahid

  5. ارسال:3#
    m@ri آواتار ها
    دیگ ب اینک بگن خدابخاد خدا نخاد اعتقاد ندارم،این ک بگن حکمتو صلاحه و این چرتو پرتا اصن دیگ اعتقاد ندارم!
    حالم خ بده،فقط خودما با گریه خالی میکنم،انگار دیگ چشمام سویی نداره واسه دیدن،
    دلم نمیخاد زندگی کنم،من زندگیمو ب کس دیگ بخشیدم،کی اینکارو میکنه؟؟کی حاضره واسه من همچینکاری کنه ک من انجام دادم؟؟فقط دارم خودما با حرفای الکی دلخوش میکنم اما دیگ هیچی عوض نمیشه دیگ زندگی هیچ رنگو بویی برامن نداره!ازبس این حرف ک میگن هزاران نفر مث تو بودن اما تموم شده بعد ب این روزا میخندیو اینا را گوش دادم حالم بهم میخوره دیگ!حالا جون چندنفر تونسن فراموش کنن دلیل نمیشه همه مث اونا باشن!ب من هیچوخ نمیگذره ذهن من تاابد حتی باهزاران خاطره ی خوشه دیگ این اتفاقا را فراموش نمیکنه....
    دلم میخاد هیپنوتیزم بشم،یکی راجب این بم بگه

  6. ارسال:4#
    sanaz1368 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط m@ri نمایش پست ها
    دیگ ب اینک بگن خدابخاد خدا نخاد اعتقاد ندارم،این ک بگن حکمتو صلاحه و این چرتو پرتا اصن دیگ اعتقاد ندارم!
    حالم خ بده،فقط خودما با گریه خالی میکنم،انگار دیگ چشمام سویی نداره واسه دیدن،
    دلم نمیخاد زندگی کنم،من زندگیمو ب کس دیگ بخشیدم،کی اینکارو میکنه؟؟کی حاضره واسه من همچینکاری کنه ک من انجام دادم؟؟فقط دارم خودما با حرفای الکی دلخوش میکنم اما دیگ هیچی عوض نمیشه دیگ زندگی هیچ رنگو بویی برامن نداره!ازبس این حرف ک میگن هزاران نفر مث تو بودن اما تموم شده بعد ب این روزا میخندیو اینا را گوش دادم حالم بهم میخوره دیگ!حالا جون چندنفر تونسن فراموش کنن دلیل نمیشه همه مث اونا باشن!ب من هیچوخ نمیگذره ذهن من تاابد حتی باهزاران خاطره ی خوشه دیگ این اتفاقا را فراموش نمیکنه....
    دلم میخاد هیپنوتیزم بشم،یکی راجب این بم بگه
    نگو دیگه یاد خودم میفتم
    من میخواستم برم هیپنوتیزم کنم حتی شوک الکتریکی بشم .تو تایپیک منو خوندی؟میدونی من میترسم برم تو تایپیک خودم هی یادش میفتم میترسم متنارودوباره ریویو کنم
    بعد3ماه بهش اس دادم دلم تنگ شده بود براش عیدو تبریک گفتم جوابمو نداد خیلی دلم شکست تا 3صبح گریه کردم
    اخه ادم اگه دشمنشم بودم باید جواب میداد اخه مگه ازش چیزی کم میشد؟ میدونی کی مثل من میره سیمکارت جدید بخره و بهش اس بده و اونم بگه شما؟ و ازینکه اون بهم گفته شما ینی به سیمکارت جدیدم اس یده از ذوق خوایش نره؟ هیچکس مثل من نیس
    کی حاضره پایان نامه دوستشو انجام بده نگارششو درست کنه اسلایداشو اماده کنه برای اینکه دوستش بره با عشقش دوس بشه و تا به لحظه از دور بمینمش؟
    میدونی هیچکس جواب خوبی بمن نداد دوس داشتم یه جواب خوب بشنوم .منم نمیتونم بهت چیزی بگم میدونم چه حالی داری 1ساله بود فقط با عکساش زندگی میکردم اه گریم گرفت بخدا سر نماز میگفتم یا اون پسرو بمن بده یا اینکه منوببره از این دنیا .هرکاری کردم که منو بخواد اما نخواست.پیش خودم گفتم اگه این همه عشقوبه پروردگار میورزیدم الان تو عرش اعلا بودم اما بندهاش خیلی پستن خیلی.من خودم از یه همکلاسیم بدم میاد ولی بهم اس داد عیدو تبریک گفت منم جوابشو دادم اخه مگه میمرد یه اس یده مرسی.این اموزش هیپنوتیزمه ببین کمکت میکنه
    اموزش هیپنوتیزم
    ویرایش توسط sanaz1368 : 2015_03_22 در ساعت 22:00

  7. رفت...  سپاس شده توسط anahid

  8. ارسال:5#
    m@ri آواتار ها
    آره تاپیکتو خوندم و واقعا برات متاسفم،اما تو بودن بااونو تجربه نکردی اون از اولشم دلش بات نبود،حداقل تو این اشتباهو باید پذیرا باشی ک خودت کردی!اما مادوسال هرثانیه باهم بودیم،باهم زندگی کردیم،دیشب ک بم گف ب اجباره و خودشم خ داغونه،اینک هیچکاری ازدسم برنمیاد،تویاد چ میفتی تو تنهایات؟یاد خاطراتی ک باهم نداشتید؟اما من چ؟خاطرات کی از ذهنم محو میشه؟؟مگ میشه فراموش کرد....نمیشه،دیگ هیچیو نمیشه عوض کرد...
    اگ ازدواج نمیکردو جدابودیم بهتر بود،اماالان چ؟مگ میتونم ببینم؟بخداک نمیشه،هرلحظه انگار دارن تمام تنمو تیکه تیکه میکنن وقتی بش فکرمیکنم،مگ میشه حرفشو ازبقیه بشنومو هی لبخند بزنم؟؟
    د اگ دور بود نمیدیدمش بهتر بود،خدایا خ درموندم انگار دارن نفسمو میبرن

  9. ارسال:6#
    sanaz1368 آواتار ها
    نقل قول نوشته اصلی توسط m@ri نمایش پست ها
    آره تاپیکتو خوندم و واقعا برات متاسفم،اما تو بودن بااونو تجربه نکردی اون از اولشم دلش بات نبود،حداقل تو این اشتباهو باید پذیرا باشی ک خودت کردی!اما مادوسال هرثانیه باهم بودیم،باهم زندگی کردیم،دیشب ک بم گف ب اجباره و خودشم خ داغونه،اینک هیچکاری ازدسم برنمیاد،تویاد چ میفتی تو تنهایات؟یاد خاطراتی ک باهم نداشتید؟اما من چ؟خاطرات کی از ذهنم محو میشه؟؟مگ میشه فراموش کرد....نمیشه،دیگ هیچیو نمیشه عوض کرد...
    اگ ازدواج نمیکردو جدابودیم بهتر بود،اماالان چ؟مگ میتونم ببینم؟بخداک نمیشه،هرلحظه انگار دارن تمام تنمو تیکه تیکه میکنن وقتی بش فکرمیکنم،مگ میشه حرفشو ازبقیه بشنومو هی لبخند بزنم؟؟
    د اگ دور بود نمیدیدمش بهتر بود،خدایا خ درموندم انگار دارن نفسمو میبرن
    من انقدر عاشقش یودم که نیازی به خاطره نبود همون چن کلمه که باهام حرف زدیمو همرو تو خاطرمه همه دیالوگاشو حفظم

  10. ارسال:7#
    sanaz1368 آواتار ها
    در ضمن من یکی از همکلاسیای ارشدم تو شهرستان نامزد داشت بمن میگفت من نامزدمو دوس ندارم به اجبار ازدواج کردمو این چیزا میگفت اگه نامزد نداشتم با تو ازدواج میکردم میگفت ازتو خوشم میاد
    میخوام بگم اینا همش بهونس میندازن گردن باباو مامانش.به قول شما اون پسر منو نخواسته .اونیکه یاشما بوده چی؟ اکه دوستت داشت هیچوقت با کسیکه دوسش نداره به اجبار ازدواج نمیکرد که خودشو بدبخت کنه باز دخترا شاید ازین اشتباها کنن ولی پسرا هرگز

  11. ارسال:8#
    Mamad.H آواتار ها
    وقتی خدا شما را در شرایط سخت قرار میدهد 3 پیشنهاد برای شما دارد:

    1. باشه.
    2. باشه ولی الان نه.
    3. اگر صبر کنی گزینه ی بهتری برایت سراغ دارم.

    این جمله رو همیشه تو ذهنتون داشته باشید. من بهش رسیدم. شما هم برس.

  12. رفت...  سپاس شده توسط m12,niloofarabi,ساجده

  13. ارسال:9#
    samin66 آواتار ها
    سلام دوست عزیز
    بله سخت است
    دردناک هست
    میگی میخوای هیپنوتیزم شی و ..(گرچه کار هر کسی نیست و حتما باید متخصص باشی)
    خب همه اینها درست. اما راه حل چیه؟
    شما خودت فردی عاقل و بالغ هستید.
    گاهی احساس و منطق با هم در آمیخته میشه. و گاهی هم فقط احساس و بالعکس. الان موقعی نیست که بخواهی با احساس تصمیم بگیری.
    مطمئن هستم که میتونی با منطق تصمیم بگیری. راه حل چیه؟ میتونی ایشونو برگردونی؟ قطعا نه. چرا؟ چون خود ایشون گفتند که تقریبا همه چی تمام است. ضمن اینکه اگه آدم تمایل به کاری نداشته باشد، زمین و زمان هم نمیتوانند وی را اجبار کنند. پس این فرد هم تا حدودی تمایل به اینکار داشته. فقط خواسته برای فرار از بار مسئولیت کلمه اجبار را به حرفهاش اضافه کنه.
    پس گزینه بعدی راه حل چیه؟ میگی فراموشی؟! خب مسلما نمیتونی الان ایشون و خاطراتش رو فراموش کنی. ولی یک سوال: ایشون هم کلی خاطره با شما داشت. چرا ایشون به سادگی گذشت!
    زندگی هنوز هم جریان داره چه شما بخواهید چه نخواهید. شب و روز پی هم خواهند آمد و رفت. اجازه نده به خاطره اشتباه یه فرد دیگه تو مجازات بشی. کوه رو ببین. سرو رو ببین ازش درس بگیر.
    هر حرفی که من بزنم یا هر فرد دیگه تو این سایت، مهم یه چیزه و اونم تصمیم تو هست دوست عزیز. برای فنا نشدن مجبوری جنس باورهاتو عوض کنی. اجـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــازه نده خاطرات بیشتر از این راه گلو و فکرتو ببندند. بغضت که زیاد شه، حلقه اشک جلو چشماتو میگیره. اونوقته که دنیا و واقعیتش رو خوب نمیبینی و وقتی به خودت میای که دیر شده.
    بعد یک عمر زندگی و تجربه تازه دارم درک میکنم،
    توجه به علائقم و برای خودم زندگی کردن یعنی چی!!!!!

  14. رفت...  سپاس شده توسط anahid,Mamad.H,niloofarabi,sadaf21,ساجده

  15. ارسال:10#
    m@ri آواتار ها
    سلام...بله همه ی حرفای شمارامن خودم قبول دارم،شایدبگم خیلیا را خودم اینجوری نصیحت کردم،اما اونی ک لالایی بلده خابش نمیبره شاید!
    من خیلی دلم شکسته...انقد پشتم خالیه ک دیگ نمیتونم ب هیچی تکیه کنم،خداراحس میکنم واقعا باش دردودل میکنم اما نمیتونم پاشم،محکمم مث کوه اگ نبودم زندگیمو ب کسی تقدیم نمیکردمو اینجوری تو خودم نمیشکستم...اما دستم رها شدس...نمیتونم فکرنکنم،هرچ ک شمابگی دارم سعی میکنم فکرمو منحرف کنم من کلا توزندگیم خیلی ظاهری کارامو کردم تو ناراحتیام ب ظاهر خندیدم خ حفظ ظاهر کردم ولی واقعااینبار نمیتونم مگ آدم چنبار میتونه شکست بخوره و پاشه؟؟حتی صب ک از خاب بیدار میشم تا چشممو باز میکنم تمام غصای عالم میریزه تو دلم انگار...مگ میشه ببینمشو خاطراتم زنده نشه؟؟مگ میشه ازین ببعد جشن عقد عروسیش حرفاشا بشنومو چیزیم نشه؟؟د اگ اینجا نبودمیشد!آخه من خودمو ب کجا تبعید کنم ک نبینم؟؟
    مشکله من الان خودمم...میتونس زندگیه من باشه،میتونس عید من خوب باشه،میتونسم من خوشبخ باشم بجای اون دختر...چرا نشد؟؟دیگ ب حکمتو قسمت اعتقاد ندارم مگ چیزی از خدا کم میشد آخه؟؟کدوم قسمت کدوم حکمت؟من هرچیو تو زندگیم گذاشتم پای حکمتو صلاح ب عکسش رسیدم آخه!دیگ چیا باور داشته باشم...

صفحه‌ها (10): صفحه 1 از 10 123 ... آخرینآخرین

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •