تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




داستان های کوتاه زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:sungift143
آخرین ارسال:combatan
پاسخ ها 10

داستان های کوتاه

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#

    غلط زیادی که جریمه ندارد.


    چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.در حال مستاصل شد...از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...قدری پایین تر آمد.وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تومی دهم. وقتی کمی پایین تر آمد گفت:بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد.
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    ماجرای ملا و شراب فروش!


    سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد .
    ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!
    یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
    ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
    اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید.
    صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست!
    ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند!
    قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم سخن هر دو را شنیدم :؟!
    یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند! و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد...
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    اثرات ازدواج با زیبا رویان



    پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند.
    اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند.
    پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت.
    طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.
    پسر ازپیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.
    پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.
    پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند. چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و
    با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.
    پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.
    پسر بادختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.
    اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.
    امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.
    پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.
    بهزودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.
    یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت:
    دختر شما مثل پشمِ بی لک است
    . همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید،
    به رویایم برسم و با دختر سوم تان ازدواج کنم!
    چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد.
    چند ماه بعد همسرش دختری به دنیاآورد.
    اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.
    این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد
    و پیش پدر همسرش رفت و
    با گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم،
    ولی بچه ما به این زشتی است؟
    پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.
    اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟!
    او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!

    البته این مسئله قابل تعمیم به کل نیست.
    همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت
    اما همگان را برای همیشه هرگز
    مواظب باشید فریب نخورید
    در انتخاب ملاکهای ازدواج دقت کنید .
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    همایشی برای زنها به اسم چگونه با همسر خود عاشقانه زندگی کنید برگزار شده بود.


    توی این همایش از خانومها سوال شد : چه کسانی عاشق همسرانشون هستند ؟
    همه ی زنها دستاشون رو بالا بردن ..


    سوال بعدی این بود که : آخرین باری که به همسرتون گفتید عاشقش هستید کی بود؟
    بعضی ها گفتن امروز ... بعضی ها گفتن دیروز... بعضی ها هم گفتند یادشون نمیاد ..


    بعد ازشون خواستند که به همسرانشون اس ام اس بفرستند و بگن: همسر عزیزم من عاشقت هستم
    همه این کار رو کردند. ازشون دوباره درخواست کردند گوشی شون رو بدن به
    کناریشون تا جواب اس ام اسهایی که براشون اومد بود رو بلند بخونن ..


    خوب یکسری از جواب اس ام اس ها رو براتون نوشتم::

    - شما؟


    - اوه مادر بچه های من ، مریض شدی؟


    عزیزم منم عاشقتم , حالا که چی ؟ بازم ماشین رو کجا کوبوندی؟


    - من منظورت رو متوجه نمی شم؟

    - باز دویاره چه دست گلی به آب دادی ؟ این سری دیگه نمی بخشمت!!


    - خوب برو سر اصل مطلب ، چقدر پول لازم داری؟


    - من دارم خواب می بینم ؟
    - اگه نگی این اس ام اس رو واقعا برای کی فرستادی قول میدم یکی رو بکشم!!
    پاسخ با نقل و قول

  5. ارسال:5#
    روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد که
    ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟
    شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از “رحمت” تو می‌دانم و از “بخشایش” تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟
    آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.تذكره الاولياء عطار نيشابوری  پی نوشت:بر سردر خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی نوشته شده بودهرکه در این سرا درآید نانش دهید نانش دهید و از ایمانش مپرسیدچه آنکس که بدرگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد
    پاسخ با نقل و قول

  6. ارسال:6#
    جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

    جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟...


     زاهد گفت: مال تو کجاست؟

    جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

    زاهد گفت: من هم.

     
    [size=x-large]اشکهایی که پس از هر شکست میریزیم
    همان عرقیست که برای پیروزی نریخته ایم[/size]



    [size=x-large]انجمن جاده رهایی
    http://www.masturbation.ir/member.php?action=register&referrer=1449[/size]
    پاسخ با نقل و قول

  7. ارسال:7#
    samanehg آواتار ها
    غرور عبادت سوز
    روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می گذشت. در راه به عبادت‏گاهى رسید كه عابدى در آن‏جا زندگى می‏ كرد.
    حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى كه به كارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از كردار زشت خویش شرمنده ‏ام. اكنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش كند، چه كنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
    مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند كرد و گفت خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏كار محشور مكن
    در این هنگام خداوند به پیامبرش وحى فرمود كه به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب كردیم و تو را با این جوان محشور نمی كنیم، چرا كه او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.
    منبع :غزالى، محمد، كیمیاى سعادت، ج 1
    پاسخ با نقل و قول

  8. ارسال:8#
    خوک و گاو 
    مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.  خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی. اما در مورد من چی؟...  من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟ می دانی جواب گاو چه بود؟ جوابش این بود:شاید علتش این باشد که"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
    پاسخ با نقل و قول

  9. ارسال:9#
    پدر یعنی: اون کسی که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریه ی فرزندش رو دید ماشین رو داد دستش درحالیکه چشمانش پر از گریه بود گفت: حالا تو موهای منو بتراش.پدر یعنی: کسی که ” نمی توانم” را زیاد در چشمش دیدیم ولی هرگز از زبانش نشنیدیم.پدر یعنی: اونی که طعم پدر داشتنو نچشید اما واسه خیلی ها پدری کرد.پدر یعنی: اونی که کف تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچه اش کف خونه کسی رو جارو نزنه.پدر یعنی:اونی که هروقت میگفت “درست میشه” تمام نگرانی هایمان به یکباره رنگ میباخت.پدر یعنی: اونی که وقتی پشت سرش از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !
    وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
    وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه…
    و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری.
     خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد.به سلامتی تمام پدرها!

    روز پدر نزدیکه آ
    پاسخ با نقل و قول

  10. ارسال:10#
    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
    برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی را تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دوزیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •