مجلس میهمانی بود...

پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود...

اما وقتی که بلند شد ،عصایش را برعکس بر زمین نهاد...

وچون دسته عصا بر زمین بود،تعادل کامل نداشت...


دیگران فکر کردند که او چون پیر شده ،دیگر حواس خود را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را برعکس بر زمین نهاده...

به همین خاطر صاحبخانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود، به وی گفت:

پس چرا عصایت را برعکس گرفته ای؟!


پیرمرد آرام و متین پاسخ داد:

زیرا انتهایش خاکی است !!!
می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود...


مواظب قضاوت هایمان باشیم...
چه زیبا گفت دکتر شریعتی:

برای کسی که میفهمد،هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمی فهمد ،هر توضیحی اضافه است!





مهم نیست که چه "مدرکی" داریم، مهم اینه که چه" درکی" داریم...