تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




عاشقانه ای متفاوت (سبک زندگی شهدا به روایت همسران) زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:niloofarabi
آخرین ارسال:niloofarabi
پاسخ ها 6

عاشقانه ای متفاوت (سبک زندگی شهدا به روایت همسران)

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    niloofarabi آواتار ها


    ازدواج و اغاز زندگی مشترک در زندگی هر زن و مردی شبیه به رسیدن فصل بهار است. عطر روح افزای محبت تمام وجودشان را پر می کند. عشق قلب های آنها را بهم پیوند می دهد و می شوند قرار و آرامش هم. "من" دیگر وجود نخواهد داشت. غم ها و شادیشان ، سختی ها و آسایش شان یکی می شود.در یک کلام پیوند مبارک شان آنها را تبدیل به روح واحدی می کند که قوام این یکانگی ، بذل محبت و احساس طرفین است به یکدیگر.
    از قدیم داستان اسطوره های عاشقی چون لیلی و مجنون ، فرهاد و شیرین ، ویس و رامین و ... برای دختران و پسران جوان چون رویایی دست نیافتنی می ماند. اما بودند و هستند زوج های جوانی که نه در دنیای خیالی شعر و شاعری که در دنیای واقعی و حقیقی ، داستان زندگی مشترک شان را بسیار زیباتر و عاشقانه تر خلق کردند. یکی از بهترین الگوهای این سبک زندگی ، زندگی شهداست. آنها بر پایه آموزه های اسلام یاد گرفته بودند که باید با چاشنی محبت زندگی مشترک شان را شیرین کنند. در این قسمت گوشه ای از عاشقانه های زندگی شهدا را به نظاره می نشینیم.

    مرد خستگی ناپذیر:

    نزدیک "عملیات خیبر" بود. زمستان بود و ما در اسلام آباد غرب بودیم. از تهران آمد خانه. چشم های سرخ و خسته اش داد می زد چند شب است نخوابیده. تا آمدم بلند شوم، نگذاشت. دستم را گرفت و نشاندم. گفت: "امشب نوبت من است که از خجالت تو بیرون بیایم". گفتم: " ولی تو، بعد از این همه وقت ، خسته و کوفته آمدی و ..." نگذاشت حرفم تمام شود. رفت خودش سفره را انداخت. غذا را کشید و آورد. بعدی هم غذای مهدی را با حوصله داد و سفره را جمع کرد. چای ریخت و آورد دستم و گفت : "بفرما بخور. "

    به روایت همسر شهید حاج محمد ابراهیم همت



    ادامه دارد...

    منبع: برگرفته از کتاب " شهیدان اینگونه اند" نوشته رضا آبیار ؛ هفته نامه زن روز
    ویرایش توسط niloofarabi : 2015_07_25 در ساعت 14:58
    پاسخ با نقل و قول

  2. عاشقانه ای متفاوت (سبک زندگی شهدا به روایت همسران)  سپاس شده توسط M.J.Azizi,samanehg,مهدوی,محسن عزیزی,جیگر طلا,طاهره خشکله

  3. ارسال:2#
    niloofarabi آواتار ها
    شکرانه ای از جنس نیاز

    مراسم عقد انجام شد.بعد از مراسم آقا عبدالله خواست تا با من حرف بزند. اولین برخورد زندگی مشترک مان بود.قبل از صحبت از من خواست تا یک مهر برایش بیاورم. چون روحیه ایشان را می شناختم از باب شوخی گفتم: "مهر؟ مهر برای چی؟ مگرحاج آقا تا این موقع نمازشان را نخوانده اند؟"دیدم حال عجیبی دارد. نگاهی به من کرد و گفت:"حالا شما یک مهر بیاورید."اما من دست بردار نبودم. گفتم:"تا نگویید مهر برای چه می خواهید،نمی آورم." گفت: "می خواهم نماز شکر بخوانم و از اینکه خداوند چنین همسری به من داده از او تشکرکنم." دیگر حرفی نزدم. رفتم و با دو جانماز برگشتم.

    به روایت همسر شهید عبدالله میثمی
    پاسخ با نقل و قول

  4. عاشقانه ای متفاوت (سبک زندگی شهدا به روایت همسران)  سپاس شده توسط M.J.Azizi,مهدوی,محسن عزیزی,جیگر طلا,طاهره خشکله

  5. ارسال:3#
    niloofarabi آواتار ها
    یک بغل گل

    پشت چراغ قرمز خیابان شریعتی ایستاده بودیم و منوچهر هم صحبت می کرد. کنار خیابان یک پیرمردی که سرتاپا سفید یکدست پوشیده بود در گالری بزرگی گل های رزی به رنگ های مختلف می فروخت ولی سفیدی پیرمرد نظر من را جلب کرده بود و من احساس می کردم این مرد از آسمان آمده است. اصلا حواسم به منوچهر نبود که یک لحظه حجم سنگین و خیسی روی پاهایم حس کردم. یک آن به خودم آمدم دیدم منوچهر رد نگاهم را گرفته و فکر کرده من به گل ها خیره شدم، پیاده شده تا گل ها را برایم بخرد.
    منوچهر همین طور همه گل ها را با دستش بر می داشت و روی پاهای من می ریخت . دو بار چراغ سبز و قرمز شد ولی همه در خیابان به ما نگاه می کردند و سوت و کف می زدند. حتی یک نفر خانم که از نظر تیپ ظاهری با ما متفاوت بود، برگشت و به همسرش گفت: می بینی ، بعد بگویید بچه حزب اللهی ها محبت بلد نیستند و به همسران شان ابراز محبت نمی کنند.
    آن روز منوچهر همه گل های پیرمرد را خرید و روی پاهای من ریخت و من نمی دانستم چه بگویم و چه کلمه ای لایق این محبت است. غیر از اینکه بگویم
    بی نهایت دوستت دارم.

    به روایت همسر شهید منوچهر مدق
    پاسخ با نقل و قول

  6. عاشقانه ای متفاوت (سبک زندگی شهدا به روایت همسران)  سپاس شده توسط مهدوی,محسن عزیزی,طاهره خشکله

  7. ارسال:4#
    niloofarabi آواتار ها
    رمز زندگی

    زمان تولد بچه مان در خرداد 1363 ، در اندیمشک بودیم. من باردار بودم، عباس لباس های رزمش را نمی آورد خانه؛ همان جا خودش می شست تا من اذیت نشوم. نزدیک وضع حمل که شد، آمد و مرا برد دزفول. در راه آدرس بیمارستان را پرسید. بنده خدایی گفت:" آخر همین خیابان بیمارستان حضرت زهرا(س) است." اسم بیمارستان را که شنید، آه عجیبی کشید، بنده دلم پاره شد. پرسیدم : "عباس ؟" گفت :" یا زهرا رمز زندگی من است. در عملیات فتح المبین با رمز یا زهرا مجروح شدم، با زنی ازدواج کردم به نام زهرا، حالا هم تولد بچه ام بیمارستان حضرت زهراست."

    به روایت همسر شهید عباس کریمی
    پاسخ با نقل و قول

  8. عاشقانه ای متفاوت (سبک زندگی شهدا به روایت همسران)  سپاس شده توسط مهدوی,طاهره خشکله

  9. ارسال:5#
    niloofarabi آواتار ها
    نامه و انگشتر

    به هر بهانه ای برایم هدیه می خرید؛ برای روز مادر و روزهای عید. اگر فراموش می کرد، در اولین فرصت جبران می کرد. هدیه اش را می داد و از زحماتم تشکر می کرد.
    زمانی که فرمانده نیروی زمینی بود، مدت ها به خانه نیامده بود. یک روز دیدم در می زنند. رفتم دم در، دیدم چندتا نظامی پشت در هستند، گفتند: "منزل جناب سرهنگ شیرازی؟" دلم لرزید. گفتم :" جناب سرهنگ جبهه هستند. چرا اینجا سراغشان را می گیرید؟ اتفاقی افتاده؟ " گفتند: از طرف ایشان پیغامی داریم." و بعد پاکتی را به من دادند و رفتند. آمدم در حیاط ، پاکت را درحالی که دستانم می لرزید ، باز کردم. یک نامه بود با یک انگشتر عقیق . نوشته بود:" برای تشکر از زحمت های تو. همیشه دعایت می کنم." یک نفس راحت کشیدم. اشک امانم نداد.

    به روایت همسر شهید صیاد شیرازی
    پاسخ با نقل و قول

  10. عاشقانه ای متفاوت (سبک زندگی شهدا به روایت همسران)  سپاس شده توسط مهدوی,طاهره خشکله

  11. ارسال:6#
    niloofarabi آواتار ها
    به لطافت باران

    مشغول کار منزل بودم. حواسم از حامد پرت شد. یک دفعه از روی صندلی افتاد زمین و سرش غرق خون شد. او را به دکتر رساندم. سرش را پانسمان کردند. خیلی می ترسیدم که مبادا یوسف با من دعوا کند و ناراحت شود و بگوید:" چرا مواظب بچه نبودی؟" وقتی آمد مثل همیشه سراغ حامد را گرفت. گفتم: "خوابیده." بعد هم قضیه را برایش تعریف کردم. فقط گوش داد. آرام آرام چشم هایش خبیش شد. لبش را گاز گرفت. بعد گفت:"تقصیر من است که تو را با حامد تنها می گذارم. چاره ای ندارم. مرا ببخش." وقتی این جملات را گفت، خیلی شرمنده شدم. در همه برخوردهایش این عشق و محبت را به پای زندگی مان می ریخت.

    به روایت همسر شهید یوسف کلاهدوز
    پاسخ با نقل و قول

  12. عاشقانه ای متفاوت (سبک زندگی شهدا به روایت همسران)  سپاس شده توسط مهدوی,طاهره خشکله

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •