وحدت اضداد

يکي از آموزه هاي حاکم در جهان بيني کهن ايراني که بعدها در عرفان ايراني- اسلامي به عنوان پايه هاي اصلي در جهان بيني متجلي شده است، وحدت اضداد در کثرت عالم پديدار است. اضداد، اساس عالم پديدار و عالم امکان را قرار مي دهد. در جهان بيني عرفان ايراني و آموزه هاي کهن پيش از زرتشت و در اوستاي زرتشت و در دوره هاي بعد، آموزه ها همه سرشار از تمثيلات دوگانه انگاري است. با اين ويژگي، نظام هاي دوگانه انگاري در جهان بيني عرفان ايراني تمثيلي است که سرانجام ريشه در سرچشمه وحدت دارد. جهان هستي در آيين هاي باستاني ايرانيان، عرصه اندر کنش نيروهاي متضاد و در عين حال وحدت گرا بوده است.(1) چون هر دو گوهر به هم رسيدند از گوهر نخستين، کاخ پرشکوه هستي برقرار شده و از دومين بناي تير نيستي بنيان گرفت. در آغاز، دو گوهر همزاد( سپنتامينو و انگره مينو) در انديشه و گفتار و کردار نيک و بد پديدار شدند. در اين ميان، نيک انديشان گوهر راستين را برگزيدند و بدانديشان گوهر دروغين را»(2)

اعتقاد به اينکه هستي و جلوه هاي آن محصول تقابل تضاد آميز و اصل متضاد است، از ويژگي هاي اصلي سنت هاي عرفان ايراني نيز بوده است. در جهان بيني عرفاني، کل جهان از هستي ها و رويدادهاي متضاد تشکيل يافته و هر پديدار يا فرآيندي در بطن خود دو اصل متضاد را نهفته دارد و اين تضاد در روند پديدارها پيوسته جاري و ساري است. عرفا اين تعامل تضاد آميز را اصل هستي عالم امکان مي دانند. البته، بايد به اين نکته توجه کرد که وقتي در حکمت الهي و عرفان اسلامي از کثرت و تضاد سخن به ميان مي آيد سخن از ظهورات وحدت است وگرنه وحدت حقه حقيقيه از هر نوع کثرت مفهومي، عقلي، و مصداقي مبراست
.
مولانا در جهان بيني عرفاني خود با بهره گيري از اين ويژگي که مبناي عرفان ايراني بوده با استفاده از فرهنگ غني اسلامي در آثار گران قدر خود، به ويژه مثنوي معنوي، با تعابير بسيار بلند و زيبا هستي و جلوه هاي آن را محصول تقابل ها و تضاد ها در تمام ابعاد معرفي مي کند. نبرد دائمي ميان اضداد، از ديدگاه مولانا، تنها با نگرش کل گرايانه به جهان فهم پذير است. اين جنگ در انديشه مولوي، سرتاسر عالم هستي را فراگرفته و هيچ موجود پديداري از اين جريان مستثني نيست. جنگ ذرات جلوه اي از جنگ سيستم ها و نظام هاي متعالي تر است؛ به عبارتي، جنگ اضداد عالم سفلي به نوعي نمودارها و جلوات کثرات عالم علوي است. جنگ ذرات به جنگ خورشيد ها مي انجامد و آن نيز جلوه اي است از نبرد اصول متضاد هستي که در پس پرده وجود جريان دارد و جريان هستي را رقم مي زند
.
اين جهان جنگ است کل چون بنگري
ذره با ذره چو دين با کافري
جنگ فعلي هست از جنگ جهان
زين تخالف آن تخالف را بدان
ذره اي کان محو شد در آفتاب
جنگ او بيرون شد از وصف و حساب
چون ز ذره محو شد نفس و نَفَس
جنگش اکنون جنگ خورشيد است و بس
( دفتر ششم، ابيات 36و39-41)
جنگ طبعي جنگ فعلي جنگ قول
در ميان جزوها حربي است هول
اين جهان زين جنگ قائم مي بود
در عناصر در نگر تا حل شود
( دفتر ششم، ابيات 46-47)
پس بناي خلق از اضداد بود
لا جرم ما جنگييم از ضر و سود
هست احوالم خلاف همدگر
هر يکي با هم مخالف در اثر
(دفترششم، ابيات 50-51)
البته اضداد در جهان بيني عرفاني مولانا همچون جهان بيني کهن ايراني در حقيقت ذاتا با يکديگر تباين ندارند و کاملا از يکديگر مجزا و مستقل نيستند. در جهان بيني عرفاني مولانا هميشه صحنه تضادها، وحدت را مشاهده مي کنيم که عامل استمرار اين کنش در هستي است. در چشم انداز عالم پديدار آنچه از برخورد اضداد مشاهده مي کنيم سطحي است، در حالي که در ژرفاي اندرکنش اضداد چنين تخالفي وجود ندارد. در باطن و درون اين تضادها که مي بينيم، همبستگي و وحدت سرانجام عامل پيوند اين تضاد را تشکيل مي دهد. تو گويي جهان دو رويه است؛ رويه بيروني و ظاهري که در آن برخورد اضداد را مشاهده مي کنيم. رويه دروني که در آن وحدت را مي بينيم. اين پديده شگفت آور که در ظاهر به صورت برخورد و نبرد ميان ذرات و پديدار ها جلوه گرست، در واقع اندر کنشي سازگار از آفريننده اي که حقيقت هستي است به همراه دارد:
هست بي رنگي اصول رنگ ها
صلح ها باشد اصول جنگ ها
(دفتر ششم، بيت 59)
چون که هر دم راه خود را مي زنم
با دگر کس سازگاري مي کنم
موج لشکرهاي احوالم ببين
هر يکي با ديگري در جنگ کين
مي نگر در خود چنين جنگ گران
پس چه مشغولي به جنگ ديگران
(دفترششم، ابيات 52-54)
مولانا با منطق عرفاني و نگرش سيستمي و جهان بيني شبکه اي به وحدت ميان اضداد نايل مي شود. در اين نگرش، مولانا اضداد را که در بطن هر باشنده اي جريان دارد و همراه در جنگ و ستيزند با ديده وحدت جويي خود در سازش و آرامش و وحدت مي بيند.
براي نمونه، مولانا در تقابل هستي با نيستي، عدم را خزانه غيب و به منزله قوه و استعداد براي پيدايش جهان آفرينش دانسته که از فناي در او بقاء حاصل مي شود و نيست موجب هست خواهد شد3)
پس خزانه صنع حق باشد عدم
که برآرد زو عطاها دم به دم
( دفتر پنجم، بيت 1024)
ولي در جهان بيني مولانا آنچه در اين تضاد جالب توجه است، اين است که اين تضادها تضادهاي منطقي نيستند که ميانشان تباين ذاتي است و اجتماعشان غير ممکن باشد بلکه ميان اين اضداد تو گويي تعاملي آفريننده و خلاق در جهت وحدت وجود دارد. زيرا عرفا برخلاف دانشمندان که اضداد را تنها در سطح پديدارها مي نگرند و همين را اصل کلي جهان بيني خود قرار مي دهند، با نگاهي ژرفا در اعماق اضداد مي نگرند و با بصيرت و معرفت شهودي سرانجام به توصيف وابستگي و همبستگي مختفي در بطن پديدارها مي پردازند. در بطن اين اضداد همبستگي و تعامل و خلاقيت و وحدت و در ظاهر آنها تنازع و جنگ مشاهده مي شود که ما از آن تعامل و خلاقيت به آموزه وحدت اضداد تعبير مي کنيم که رکن اصلي جهان بيني عرفان اسلامي است:
هست بي رنگي اصول رنگ ها
صلح ها باشد اصول جنگ ها
(دفتر ششم، بيت 59)
شب چنين با روز اندر اعنتاق
مختلف در صورت اما اتفاق
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند
ليک هر دو يک حقيقت مي تنند
هر يکي خواهان دگر را همچو خويش
از پي تکميل فعل و کار خويش
(دفترسوم، ابيات 4417-4419)
حکمت حق در قضا و در قدر
کرد ما را عاشقان يکديگر
( دفترسوم، بيت 4400)
اين نوع وحدت اضداد با منطق ارسطويي توجيه پذير نيست، زيرا منطق ارسطويي منطق دو گانه انگاري، منطق تمايزات، کثرات و تباينات است. مولانا قبل از هگل از طريق منطق عرفاني و شهودي به توصيف وحدت اضداد مي پردازد و راهي فراتر از عقل مکسبي را پيشه مي کند و به طوري فراتر از طور عقل جزيي در اين راه قدم مي نهد، اگر مبناي نظري و حکمي و عرفاني او را، که به بعضي از آنها اشاره شد، دقيق بنگريم، متوجه خواهيم شد که به خوبي از عهده اين کار برآمده و به بلنداي تبيين وحدت اضداد با توفيق هر چه تمام فايق آمده است. منطق فلسفه هاي غربي، به ويژه در دوره متأخر، منطق تمايزات و کثرت گرايي است، در حالي که منطق مولانا منطق وحدت گرايي است. نه تنها با منطق کثرت گرايي اختلافات حل نمي گردد بلکه تضادها مضاعف شده و جنگ ملت ها را به ارمغان مي آورد که شاهد آن هستيم، چه زيباست منطق عرفان که توانسته ميان اين کثرت و وحدت و ميان اين تنازعات صلح و آشتي برقرار کند.
زندگاني آشتي ضدهاست
مرگ آن کاندر ميانشان جنگ هاست
( دفتر اول، بيت 1293)
مبناي وحدت اضداد، که از اصول مسلم نظام عرفان اسلامي است، در جهان فيزيکي و علوم زيستي و روان شناسي پرتو خود را فرو افکنده است. در ارگانيسم هاي زنده، همواره دو نيروي متضاد درکارند و يکي از آن دو نيرو در جهت حفظ وضع موجود فعال است و ديگري در جهت تغييرآن، يکي مخرب و يکي سازنده، نتيجه اين دو نيروي به ظاهر متضاد حفظ تعادل ديناميکي- زيستي موجود از يک طرف و تکامل و تحول ارگانيسم از مرتبه پايين تر به مرتبه بالاتر با شدت بيشتر از طرف ديگر است.(4)
نتيجه اين تعامل، حفظ ماهيت ارگانيسم و آمادگي آن براي همسازي با محيط خواهد بود، گويي نظام عالم هستي از جهان علوي گرفته تا جهان سفلي از اين اصل پيروي مي کند، و استمرار و تداوم آنها مستلزم تنازع است.(5)
در نظام سيستمي همانند نظام عرفاني و حدت در بطن تضادها نهفته است و تضاد و اعتقاد به وحدت اضداد هر دو مکمل يکديگرند. همبستگي جزء و کل در نگرش عرفاني نيز در پرتو کل سازماندهي مي شود و با سير از جزيي به کلي و به قول ناظم گلشن راز، شيخ محمود شبستري، با سير از باطل به سوي حق، مي توان به اين راز آفرينش پي برد.
تو آن کلي که عين وحدت آمد
تو آن جزيي که عين کثرت آمد
کسي اين راه داند کو گذر کرد
ز جزوي سوي کلي يک سفر کرد
( شبستري، 1383، بخش15)
مولوي در بيان حکمت خلافت انسان در جهان بيني خود چنين مي گويد:
چون مراد و حکم يزدان غفور
بود در قدمت تجلي و ظهور
بي ز ضدّي ضد را نتوان نمود
و آن شه بي مثل را ضدي نبود
پس خليفه ساخت صاحب سينه اي
تا بود شاهيش را آيينه اي
پس صفاي بي حدودش داد او
وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او
عَلَم برساخت اسپيد و سياه
آن يکي آدم دگر ابليس راه
(دفتر ششم، ابيات 2151-2155)
نیت در هر جنگ هم متفاوت است. تعدادی از جنگ ها اساس صلح هاست. مثلا پیامبر خدا(ص) در راه خدا برای از میان رفتن جنگ و تفرقه می جنگید. جنگ ایشان از روی هوی و هوس و قصد کشورگشائی نبود، بلکه او به خاطر اصلاح نفوس و فلاح و رستگاری انسانها می جنگید.
جنگ ها بین کان اصول صلح هاست چون نبی که جنگ او بهر خداست(ب 64)
درعوض آن جهان، جهان بقا و عمران است، زیرا بافت آن از اضداد تشکیل نشده است. فانی کردن های متقابل از اضداد ناشی می شود. پس هرگاه ضدی در میان نباشد چیزی جز بقا و جاودانگی وجود نخواهد داشت. خداوند بی همتا وجود اضداد را در بهشت نفی کرده و فرموده است که در بهشت نه از خورشید خبری هست و نه از سرمای سخت. در قسمتی از آیه 13 سوره دهر آمده است:... لَا يَرَوْنَ فِيهَا شَمْسًا وَلَا زَمْهَرِيرًا. ... نه آفتاب را در آنجا مي‏بينند، نه سرما را.
آن جهان جز باقی و آباد نیست زآنکه آن ترکیب از اضداد نیست
این تفانی از ضد آید ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا
نفی ضد کرد از بهشت آن بی نظیر که نباشد شمس و ضدش زمهریر
(دفتر ششم، ابیات 56 تا 58)

برگرفته از شرح مثنوی کریم زمانی و منابع دیگر