تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)

تالار همیاری نسبت به محتویات تبلیغات مسئولیتی ندارد.

کانال رسمی همیاری در تلگرام ads مشاوره قبل از ازداج مشاوره قبل از ازدواج




خلاصه حکایت دوم دفتر ششم مثنوی معنوی؛ نقد دنیاپرستی و ظاهرگرایی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:محسن عزیزی
آخرین ارسال:محسن عزیزی
پاسخ ها 1

خلاصه حکایت دوم دفتر ششم مثنوی معنوی؛ نقد دنیاپرستی و ظاهرگرایی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    محسن عزیزی آواتار ها
    حکایت 2: حکایت غلام هندو که به خداوندزاده خود پنهان هوا آورده بود، چون دختر را با مهترزاده یی عقد کردند، غلام خبر یافت، رنجور شد و می گداخت، و هیچ طبیب علت او را در نمی یافت، و او را زهره گفتن نه

    خلاصه داستان:

    در قدیم به محتشمان و ثروتمندان خواجه می گفتند. یکی از این خواجگان، غلامی سیاه داشت که بدو علم و فضل نیز آموخته بود. خواجه دختری بغایت زیبا داشت. همینکه دختر به سن بلوغ رسید از طرف خانواده های اشرافی خواستگارانی برای او پیدا شدند، اما خواجه از قبول آنان امتناع می کرد، زیرا معتقد بود که ثروت نمی باید و سعادت نمی زاید. تا اینکه جوانی اصیل و پرهیزگار و در عین حال فقیر و تنگدست به خواستگاری دختر خواجه رفت و خواجه او را پذیرفت و طی مراسمی دختر را به عقد او درآورد. از آنجا که غلام عاشق دختر خواجه شده بود همینکه از موضوع باخبر شد دنیا در نظرش تیره و تار گشت و به دنبال آن به بیماری سختی دچار آمد به طوری که روز به روز همچون شمع می گداخت. حتی حاذق ترین طبیبان نیز نتوانستند او را مداوا کنند. تا اینکه خواجه به همسرش گفت: ما که سبب پریشانی او را نشناختیم، بهتر است نزد غلام بروی و با لطف و نرمی مادرانه از احوال او بپرسی. شاید بدین وسیله بر راز درون او واقف شویم. زن نزد غلام رفت و طبق دستور خواجه با شفقتی مادروار او را نوازش کرد و به نرمی و گرمی سخن گفت و آنقدر خوب از عهده نقشش برآمد که غلام به سخن آمد. اما سخنی بر زبان راند که شعله بر جان زد و دود از کله اش برآورد. غلام گفت: توقع نداشتم که با وجود من، دخترتان را به بیگانه ای دهید! زن با شنیدن این حرف می خواست غلام را شرحه شرحه کند ام باز خویشتن داری کرد و چیزی نگفت، لیکن بیدرنگ نزد خواجه شتافت و ماجرا را با او در میان نهاد. خواجه هم سخت غضبناک شد و گفت بلایی بر سرش بیاورم که افسانه شود. او نقشه ای شیطانی کشید و به همسرش گفت: با همان حالت قبلی نزد غلام می روی و می گویی چه خوب، پس تو دختر ما را می خواهی؟! چرا زودتر نگفتی؟! اگر ما می دانستیم که خواستگاری مانند تو داریم، دیگر او را به بیگانه نمی دادیم! غلام با شنیدن این حرف ها سخت شادمان شد و از شدت هیجان دائما بالا و پایین می پرید. رنجوری او نیز روز به روز برطرف می شد تا اینکه پس از کوته زمانی کاملا قبراق و سرحال شد.

    خواجه برای اجرای نقشه شیطانی خود جشنی ساختگی برپا کرد و تعدادی از دوستان و خویشان خود را نیز دعوت کرد.

    جشن برپا شد و مطربان به خواندن و نواختن پرداختند و حضار و مدعوین دست زنان و پایکوبان و هلهله کنان مجلس را گرم ردند. خواجه مکار در اثنای جشن، مردی قوی هیکل را که صورتی زنانه داشت مانند دخترش آرایش کرد و لباس عروسی بر او پوشید و او را بر هیات عروسان درآورد و در لحظه ای داماد می خواست وارد حجله زفاف شود آن مردک را به جای عروس واقعی به حجله فرستاد. غلام تازه داماد نیز با شادی و سرمستی تمام قدم به حجله نهاد و خواجه، بلافاصله شمع و چراغ حجله را خاموش کرد تا عروس و داماد با هم خلوت کنند! هینکه غلام خواست با ظرافت و نرمی روبند عروس را بگشاید آن نره خر از خدا بی خبر مچ غلام را محکم چسبید و در طرفه العینی بغلش کرد و بر تخت واژگونش ساخت. غلام از وحشت نعره می زد. اما به گوش کسی نمی رسید، چون در بیرون از حجله مطربان و مهمانان هنگامه ای به پا کرده بودند. خلاصه کلام آن مردک بی حیا تا صبح داماد بخت برگشته را مورد تجاوز قرار داد و خرد و خمیرش کرد. بامداد که فرا رسید طبق رسوم دیرین با تشریفاتی خاص جناب داماد را به حمام فرستادند. و در این فاصله خواجه مکار دخترش را با آرایشی تمام به جای آن نره خر نشاند و چون غلام از حمام به حجله پا نهاد به زیبایی و لطافت دختر خیره شد و پیش خود گفت مگر امکان دارد از موجودی اینچنین لطیف آن کارهای وقیح سر بزند؟! واقعا چیزی نمانده بود که از حیرت دیوانه شود. بالاخره با نفرتی عجیب به عروس گفت: خاک بر سرت!! خدا کسی را همسر تو نکند. آن از وضع شبانه ات، و این از وضع روزانه ات!

    این حکایت در نقد دنیاپرستی و ظاهرگرایی است، زیرا مولانا در ابیات پیشین فرمود که ثروت و مکنت دنیوی زنجیز زرینی است که بال و پر روح را می بندد و از پرواز باز می دارد. زنجیر، زنجیر است چه زرین و چه آهنین، هر دو اسارت آور است. چنانکه برای پرنده فرقی ندارد که در قفس طلایی حبس شود یا در قفس آهنین. مولانا می گوید دنیا به ظاهر و زیبایی دلرباست، اما وقتی با او درآمیزی او را دوزخی قهار خواهی یافت. پس ظاهربینی و دنیازدگی را رها کن.

    دختر خواجه و زیبایی او کنایه از جذابیت های ظاهری دنیا و شیرینی جاه و مقام است، و آن مردک قوی هیکل بدکار نشان دهنده باطن دنیا و فرجام تلخ جاه طلبی.

    شرح مثنوی، کریم زمانی
    ویرایش توسط محسن عزیزی : 2015_09_22 در ساعت 04:44
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94
    پاسخ با نقل و قول

  2. خلاصه حکایت دوم دفتر ششم مثنوی معنوی؛ نقد دنیاپرستی و ظاهرگرایی  سپاس شده توسط narges☺,niloofarabi

موضوعات مشابه

  1. مقیاس انتظار از ازدواج(marriage expectations scale) به همراه کلید و روایی و پایایی
    توسط محسن عزیزی در انجمن آزمون های روانی معتبر
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2015_01_06, 08:18

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •