حکایت 4: حکایت آن صیادی که خویشتن در گیاه پیچیده بود و دسته گل و لاله را کله وار به سر فرو کشیده، تا مرغان او را گیاه پندارند. و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی که این آدمی است، که بر این شکل گیاه ندیدم، اما هم تمام بوی نبرد، به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت، در ادراک مکر دوم قاطعی داشت.
و هو الحرص و الطمع سیّما عند فرط الحاجه و الفقر

قال النبی (ص): کاد الفقر ان یکون کفرا

خلاصه داستان:

پرنده ای به سوی لاله زاری پرواز کرد در حالی که دامی در آنجا گسترده شده بود و دانه هایی نیز در آن. در کنار دام صیادی به کمین نشسته بود و برای اغفال پرندگان، خود را با شاخه ها و برگ ها و گل ها استتار کرده بود. پرنده در فضای اطراف چرخی زد و به دام نزدیک شد و صیاد را دید. به صیاد گفت ای سبز پوش تو کیستی که در وسط این صحرا تنها نشسته ای؟ صیاد گفت: مردی راهب ام و از مردم بریده ام و به برگ گیاهان صحرا قناعت کرده ام. پرنده گفت: رهبانیّت در دین اسلام جایز نیست. از خلوت به درآی و با مردم حشر و نشر کن.

صیاد گفت: این که تو می گویی حکم مطلق نیست. زیرا انزوا اگر هم مذموم باشد از آمیزش با بدان که بدتر نیست. آیا تا به حال دیده ای که سنگ و کلوخ صحرا کسی را گمراه کند؟ ولی از مردم جفا کار دنیا گمراهی های بسیار سر بر زند. پرنده گفت: تو اشتباه فکر میکنی. اگر در جامعه به سر بردی و گمراه نشدی هنر کرده ای و الا از ترس گناه به بیغوله ها رفتن شرط هدایت نیست. صیاد گفت: بله به شرط آن که بر عوامل شر آفرین جامعه غالب آیی. ولی اگر چنین قدرتی را در خود سراغ نداشته باشی همان بهتر که به کنج انزوا پناه بری و به علاوه برای آن که راه را از چاه تمیز دهی نیازمند رفیق صادقی. حال بگو ببینم در این زمانه کو رفیق صادق؟ پرنده گفت: اساس سلوک صدق قلب است نه رفیق طریق. تو صادق باش، رفیقان صادق تو را می یابند.

بحث میان آن دو بالا گرفت. پرنده چون گرسنه بود دانه ها را زیر نظر داشت و ناچار از صیاد پرسید: این دانه های گندم از آن توست؟ صیاد گفت: نه، از آن طفلی یتیم است. چون قیّم ندارد آنها را موقتا به من زاهد سپرده اند و می دانی که خوردن مال یتیم هم حرام است. پرنده چون از گرسنگی بی طاقت شده بود گفت: ولی من در حال حاضر در اضطرار و عسرت به سر می برم و شرعا به قدر سدّ جوع جایز است از آن بخورم. صیاد گفت: حتی شخص مضطر هم اگر خویشت داری کند بهتر است. و حال که می خواهی از آن بخوری باید تعهد کنی که بهای آن را بپردازی. بدین ترتیب صیاد آن پرنده را فریب داد پرنده که صبر و قرار نداشت قبول کرد و همین که آمد دانه ها را بر چیند به دام افتاد و آه و حنین اش بلند شد.

حکایت پرنده و صیاد یکی از عمیق ترین و جذاب ترین حکایات مثنوی است. محور اصلی این حکایت مساله خلوت و صحبت است. آیا سالک برای تکمیل نفس و تهذیب قلب باید به کنج انزوا رود و از حشر و نشر با مردم تن زند، یا باید داخل جمع شود و با عوامل تحریک نفس که لازمه زندگی اجتماعی است دست و پنجه نرم کند و با مقهور کردن آن ها به تکمیل نفس رسد. کدام یک از دو مورد مذکور ارجح است؟ مولانا به قدری این حکایت تمثیلی را با مهارت و حذاقت شکل داده و دلایل رجحان خلوت بر صحبت و صحبت بر خلوت را به زیبایی بیان داشته است که خواننده دچار اعجاب و حیرت میگردد. لطف مطلب در این است که هم دلایل صیاد محکم و قانع کنده است، و هم دلایل پرنده متقن و ایمان آور. و خواننده با شنیدن دلایل هریک از طرفین، بحث را خاتمه یافته می انگارد در حالی که مولانا با ذهن روشن و نقاد خود همان دلایل مقبول را رد میکند و بحث اوجی دیگر می گیرد.

صیاد نماد سالک اهل خلوت است، و پرنده نماد سالک اهل صحبت. داوری مولانا در مساله خلوت و صحبت و رجحان آن دو جزمی و کلی و به صورت سلب و ایجاب نیست یعنی نه جزما خلوت را مقبول دانسته و نه قاطعا صحبت را مذموم شمرده است. بلکه می توان گفت که مولانا خلوت و صحبت را منوط به احوال و مراتب سالکان دانسته است. لیکن خود، صحبت را بر خلوت ارجح شمرده است، به شرط آن که حشر و نشر با صالحان باشد نه با طالحان. چنان که گوید: دوستان را در دل رنج ها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود، نه به خفتن نه به گشتن و نه به خوردن الا به دیدار دوست که لقاء الخلیل شفاء العلیل.

و الا اگر منظور صحبت و هم نشینی با بدان باشد مسلما خلوت بر صحبت رجحان دارد چنان که آمده است: تنهایی بهتر از( مصاحبت با) همنشین بد است.

مولانا در انتهای حکایت یعنی بعد ار آن که پرنده به دام صیاد می افتد گریزی می زند به یکی از مبانی مکتب عشقی و عرفانی خود و آن این که صید بودن خوش تر از صیاد بودن و معشوقی بهتر از عاشقی است.

همان طور که پیش تر گفته آمد شیوه قصه گویی های مولانا به گونه ای است که شخصیت های داستان در نقش منفی و مثبت ثابت و جامد نمی مانند، بلکه به اقتضای مقاصد معنوی پیوسته دگرگون می شوند. یعنی منفی، مثبت می شود، و مثبت، منفی. از این رو در بخشی از این حکایت، صیاد نماد زاهدان ریایی است که برای نیل به اغراض نفسانی، طالبان حقیقت را به دام می افکند. این حکایت متضمن نغز ترین نکات در سلوک است.

شرح مثنوی؛ کریم زمانی