نمایش نتایج: از 1 تا 2 از 2

موضوع: دختری بیست ساله هستم

197
  1. بالا | پست 1
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    March_2021
    شماره عضویت
    21518
    نوشته ها
    1
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    دختری بیست ساله هستم

    من دختر درون گرایی هستم که بیشتر خودشو تو خونه سرگرم میکنه و با آدمای کمی در ارتباطه حتی با خانواده خودش و دوستای کمی داره اما خیلی باهاشون صمیمیه اما 9ماه بعد ازدواجم خونه نشین شدنم ارتباطم با دوستام در حد مجازی بود کم بیش احساس تنهایی و دلتنگی میکردم اما با شدت باهاش کنار میومدم خودمو سرگرم می کردم چه با اهنگ چه با فیلم چه با غذا های جدید کلا توی فاز دیگه بودمو با کلی ذوق! حتی تصمیم گرفتم کتاب بخرم بخونم برم دانشگاه و با جدیت هم اینکارو کردم ارتباطمو با بقیه کم که بود کمتر شد اما اصلا احساس خستگی بهم دست نمیداد حتی خودمم شگفت زده بودم تا اینکه پدربزرگم از دنیا رفت و باعث شد وقفه ای تو درس خوندنم ایجاد شه.. من خیلی کم برای پدربزرگم گریه کردم اصلا اشکم درنمیومد همش به خاطره هاش فکر میکردم آروم بودم اما نتونستم تمرکز کنم واسه درس بعد از چند هفته برگشتم به درس ولی نه با قدرت قبلی اما از هیچی بهتر بود دست و پا شکسته میخوندم تا اینکه سرما خوردم زمین گیر شدم اونم ناغافل چون خیلی رعایت میکنم.. دوباره از درسام جا موندم یه یه هفته ای به کل درگیرش بودم تا اینکه پایین قفسه سینم احساس درد کردم جسمی نه روحی! یه حس درد توهی وار که داشت از داخل منو میبلعید حسش مثل حس دلتنگی بود یا مول حسی ک عصرای جمعه داریم! بکل عوض شده شدم زود ناراحت وگریه میشم دل نازک بودم بدتر شدم چیزهایی ک قبلا سرم باهاشون گرم میشه دیگه کارایی نداشتن مثل فیلم و آهنگ.. این مشکل حتی با دوردور کردن تو خیابونا حل نشد پیش خانوادمم که میرم شاید خیلی خودشو نشون نده ولی هست و عذابم میده.. دلم برای دوستام تنگ شده میخوام ببینمشون اما هی دورم میزنن! یه ناامیدی عجیبی ریخته شده تو وجودم از خودم گرفته تا همسرم و ازدواجم انقدر ک احساس پشیمونی می کنم.. خیلی خیلی کسلم حالم از انجام دادن به کار های خونه بهم میخوره و از فکر اینکه من باید تمام عمرمو هی آشپزی کنم و ظرف بشورم سردرد میشم اما قبلا مشکلی نبود! همسرمم کلافه شده خیلی تلاش میکنه حال و هوامو عوض کنه اما نمیتونه فکر میکنه بس ک خودم گفتم حالم بده اینجوری شدم ولی من این طور فکر نمیکنم من حس کسی دارم ک داره تو باتلاق غرق میشه ولی داره دست وپا میزنه و از بقیه کمک می خواد اما هیچ کس دردم نمیفهمه یک ناراحتی عمیقیه که تا عمق جگرم می سوزونه انقدر ک حتی با گریه هم حل نمیشه اشک چشمم خشک شده و هیچ میلی به خندیدن ندارم فکر میکنم هیچ کس منو دوسم نداره یا اگه داره کارش پیشم لنگه.. دیگه اون احساس خاص بودن ندارم زندگیم شده حسرت.. حسرت هر چی که اکیپ هایی که باهم رفیق فابن چه اونایی که بی غمن.. خودمم میدونم نباید باطن زندگی مو با ظاهرشون مقایسه کنم اما این حس نمیدونم شاید بوده ولی ب سرعت شدت پیدا کرده و زندگی منو مختل کرده و هیچ جونی برای خوندن درسام ندارم هیچ انگیزه ای هم برای بیدار شدن! هرکاری که انجام میدم فکر میکنم وقت تلف کردنه بقبه کارای با ارزش تری انجام میدن از همه چی خستم هیچ میل جنسی ندارم میدونم همسرمم داره اذیت میشه مشکل من اینه که کسی منو درک نمیکنه یل تا حالا مشکل روحی نداشته بیشتر بهم میگن خوشی زده زیر دلت.. شوهر به این مهربونی که کاریت نداره و کلی حمایتت میکنه! چه مشکلی داره مگه مثل ما قراره با چندتا بچه سر و کله بزنی اصلا برو بچه دار شو.. و من اصلا نمیتونم به این پیشنهاد حتی فکر کنم همسرم ک اینقدر برام عزیزه بعضی وقتا از دیدنش خسته میشم.. من قبل از سرماخوردگیم تنها شدم و همسرم رفت مجردی با دوستاش منم مشکلی نداشتم بیشتر تنها تو خونه بودم درس میخوندم اینا بیشتریا میگن که وابسته همسرم بودم که اینجوری شدم... من خونه پدرمم که بودم بیشتر تنها بودم شدیدا به پدرم وابسته و وقتی تنها میرفت مسافرت ناراحت میشدم نه در این حد ک بخوام افسردگی بگیرم... من حتی اوایل ازدواجم نامحسوس این حس داشتم بخصوص صبحای زود که هوا گرگ و میش بوذ و دلم از دلتنگی زیاد حالش بد میشد اما خیلی کم پیش خانوادم میرفتم با اینکه نزدیکم بودن ولی هفته ای یکبار میدیدمشون... من هیچ اصراری ب افسردگی ندارم ازش خسته شدم دلم برای حال و هوای قبلنام تنگ شده میخوام مشکل حل کنم اما راه حل نمیدونم نصف شبا دلشوره درسام میگیرم که کلی عقب موندم اما یه حس خستگی عجیب اصلا اجازه نمیده نزدیکشون بشم همه مشغول کارای عیدن ولی من نه نکه نخوام میخوام ولی نمیتونم احساس پوچی و بی ارزشی همه وجودمو پر کرده ولی من خودمو دوست دارم ولی این حس عجیب سد راهم شده هی عذابم میده مشکل من چیه؟

  2. بالا | پست 2
    عضو همراه

    عنوان کاربر
    مشاور روانشناس
    تاریخ عضویت
    December_2018
    شماره عضویت
    19151
    نوشته ها
    270
    سپاس
    0
    28
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    سلام به شما الی جان
    ببین عزیزم دورن گرایی قرار نیست با قطع ارتباط با دنیای اطراف و یا نادیده گرفتن احساسات و نیازها همراه باشد در این مسیر نیاز است که شما به احساسات ، نیازها و توقعات خودت بیشتر توجه کنی و اجازه بدهی که آنها را تجربه کنی و نه اینکه آنها را پس بزنی و یا جایگزینی برای آنها داشته باشید چون بعضی از احساسات مانند سوگ از دست دادن با کتاب خواندن و یا اهنگ برطرف نمی شود نیاز است که شما به خودت فرصت تجربه غم و اندوه از دست دادن فردی که برایت عزیز هست را بدهی در مرود حرف بزنی تا به مرحله پذیرش وارد شوید .
    در این مسیر شرایط روحی شما با سردگمی روبرو می باشد که باعث می شود که احساس پوچی بیشتری کنید ، نتوانید از داراریی های خود استفاده کنید ، احساس غم و اندوه بیش از حد معمول داشته باشید ، درد های جسمی را حتی تجربه کنید و... در این مسیر نیاز است که شما برای بهبود شرایط روحی خود به صورت حضوری به روانشناس مراجعه کنید تا بتوانیم در طی جلسات روان درمانی با بررسی افکار ، احساسات و ... کمک کنیم تا بتوانید در مسیر بهتری به آنها پاسخ بدهید و نتیجه گیری بهتری داشته باشید .
    درمسیر می توانید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
    021-88472864

کاربران دعوت شده

© تمامی حقوق برای همیاری ایران محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد