اول از همه باید بگم که مایه خجالته که من دارم اینجا مشکلمو بیان میکنم
چونکه من واقعا زندگی روال و خیلی کم چالش تر از 99% افرادی که مشکلاتشونو اینجا بیان میکنن داشتم و دارم
اما خب من یه مقداری مشکلاتم فرق میکنه
اول از همه اینکه من یک سری عادت های رفتاری بدی از بچگی داشتم که به شدت جسممو ضعیف کرده و حس میکنم آروم آروم روی روان و ذهنم هم تاثیر گذاشت
از جمله خود ارضایی و هزاران مساله دیگه که حتی روم نمیشه بنویسم(البته مشکل اعتیادی و این حرفا نیست صرفا به خاطر کنجکاوی بچگی و ذهن خلاقی که داشتم یکسری عادات آسیب زننده ای در من ایجاد کرد)
حالا از این مسایل که بگذریم من 18 سالم هست و یک ماه دیگه هم تا کنکورم مونده
که دیگه مسایلم رو نور علی نور کرده
از طرفی من مبتلا به افسردگی شدم حدود یکسال پیش
که واقعا علایمش رو نمیدونم و عملا خیلی خاموش منو مبتلا کرد
مشکلات خانوادگی ندارم فقط در یه حد کمی مادرم بهم غر میزنه به دلیل کنکور
که فکر میکنم طبیعی باشه
اما مشکلات اساسی من از کجا شروع شد؟
مشکلات من از جایی شروع شد که علایمی رو پیدا کردم که تا الان تجربه نکرده بودم
مثل لذت نبردن از هیچ کاری (حتی کار هایی که قبلا خیلی ازشون لذت میبردم به عنوان مثال لذت جنسی)
علاقه به تنهایی
خستگی جسمی و روحی
سوزش چشم در حدی که واقعا اذیت میکنه مخصوصا برای مطالعه
کاهش تمرکز و حافظه
خلاصه که این مشکلات باعث شد که سعی کنم دنبال راه حل باشم و همین من رو عادت داد که تو هرچیزی که شکست میخوردم یا هر مشکلی که دارم ساعت ها بهش فک کنم تا راه حل پیدا کنم
و این فکر اضافی خودش مزید بر علت شد تا مشکلاتم بد تر و بد تر بشه
افکار خودکشی ندارم اما حقیقتش بدم هم نمیاد اگه یه تریلی از روم رد شه
زندگیم کلا عجیب شده و حس میکنم در یک حالتی مثل بازی کردن با یک دسته خراب که میدن دست یک بچه تا به خیال خودش بازی کنه ، دارم زندگی میکنم
یه مشکل عمده دیگه که پیدا کردم این هستش که خیلی زودرنج شدم
در حدی که مثلا اگر بشینم دو صفحه کتاب بخونم و متوجه نشم اعصابم خرد میشه و کتاب رو میذارم کنار
آدم سختی نیستم و تنبل هم شدم(حالا یا به دلیل مشکلاتم هست یا واقعا تنبلی نمیدونم)
زندگی برام خیلی بی معنی شده
اوج فاجعرو میتونم اینطوری براتون بگم که روزی که تولدم بود
وقتی یه نفر ازم پرسید امروز چندمه من چندین ثانیه فکر کردم تا جوابش رو بدم
به دنبال همین پوچی کنکور هم صرفا توی ذهنم بعنوان سدی شده که فقط برای رضایت خونواده و اینکه یه نفسی بعدش بکشم بهش فکر میکنم
یعنی عملا بخوام بگم هیچ برنامه ای برای آینده ام ندارم
در حدی بیخیال شدم که اگر ببینم یه نفر بهم بگه بیا اینا یه روز بگیر بخواب بهت دو میلیون دلار پول میدیم هم برام اهمیت نداره
یه مساله دیگه هم دارم که امیدوارم حوصله تون رو سر نبره
من حقیقتش هیچ احساس دوست داشتن و عشقی نمیکنم
و حتی احساس میکنم اگر خدای نکرده زبونم لال کسی از اعضای خونواده براش اتفاقی بیفته یا مثلا نزدیک ترین رفقام شاید حتی یک قطره اشک هم نریزم که این من رو واقعا اذیت میکنه و حس میکنم ربات بی احساسی هستم
یک نکته ای روهم بگم من پیش روانپزشک رفتم حدود 5 ماه پیش و بهم قرص ضد افسردگی سرترالین 50 داد اول بعد هم 100 میلی داد که خب به علت اینکه پیگیری نکردم درمان رو آروم آروم قرص رو کنار گذاشتم(تا 6 میلی در روز رسوندم و قطعش کردم) و الان دیگه 3 هفته ای هست که قرص نمیخورم



واقعا شرمنده ام که وقتتون رو گرفتم
اما خوشحال هم هستم که یک نفر برای شنیدن حرفام وقت میذاره
اگر طولانی نوشتم به این علت بود که واقعا کسی رو به عنوان هم صحبت ندارم
شب و روزگار خوش