نمایش نتایج: از 1 تا 3 از 3

موضوع: لالایی :p

4222
  1. بالا | پست 1
    ناظم همیاریراهنمای همیاری

    عنوان کاربر
    ناظم مدیر
    تاریخ عضویت
    March_2011
    شماره عضویت
    265
    نوشته ها
    2,323
    صلوات
    36
    دلنوشته
    7
    سپاس
    6,019
    5,208
    نوشته های وبلاگ
    73
    دریافت
    0
    آپلودها
    3

    لالایی :p

    لالا، لالا گل پوُنَ
    گّدا اومَّ در خونَ
    نونش دادِیم خوشِش اومَّ
    خُدِش رفتُ سگِش اومَّ
    چِخِش کُورْدِیْم بَدِش اومَّ

    --------
    لالا لالا گل خَشْخاش
    بابا رَفْتَ خدا هَمْراش
    لالا لالا گل فُنْدُق
    نَنَتْ اومَّ سَرِ صَندوُق
    لالا لالا گل گردو
    بابات رفتَ تویِ اُردُو
    لالا لالا گلِ پِسَّ
    بابات رفتَ کَمَر بسَّ
    لالا لالا گل سُوسَن
    بابات اومَّ تییَمْ رُوشِنْ
    لالا لالا گل زیرَ
    چِرا خابِت نَمیگیرَ
    کِ مادر قُربُونِت میرَ

    --------
    بُرُو لُولُویِ صَحْرُوْیی
    تُ اَزْ بَچَمْ چِ میخُوهی؟
    کِ ای بَچَ پِدَر دارَ
    دُ قُرْعُونْ زیْرِ سَرْ دارَ
    دُ شِمْشِیْلْ بر کَمَر دارَ

    --------
    لالاییتِ کُنُمْ مُ با دَسِ پیری
    کِ دَسِّ مادرَ پیری بِگیری
    لالاییتِ کُنُمْ خابِتْ نَمییا
    بُزُرْگِتِ کُنُمْ یادِتْ نَمییا
    لالا لالا گل نَسْری
    کُوچَمْ کُوْرْدی دَرَ بسی
    /مُنَمْ رَفْتُمْ بِخاکْبُوْزی

    --------
    دُ تا هِنْدُو مُنَ دیدِنْ
    مُنَ بُوْرْدِنْ بِ هِنْدِسُّونْ
    بِ سَدْ نازِیْ گَپُمْ کُوْرْدِنْ
    بِ سَدْ اِشْقِیْ عَرُوسْ کُوْرْدِنْ
    کُوَوکْ دارُمْ مَلِکْ جَمْشیدْ
    دُخْتَرْ دارُمْ ملک خُرْشیدْ
    ملک جمشیدْ بِ شِکارَ
    ملک خرشیدْ بِ گَوارَ
    بِ گوارَشْ سُ مُرْوُوْری
    کَمربندِشْ تِلا کُوْری
    بییُو دایَ بُرُو دایَ
    بییارِی ای تَشْتُ اُفْتابَ
    بِشُو ای رُویِ مَپارَ
    کِ مَپارَ خُدا دادَ.

    ----------
    لالایی بالا به فارسی:

    لالا لالا گل پونه
    گدا آمد در خانه
    نانش دادیم خوشش آمد
    خودش رفت و سگش آمد
    نهیبش دادیم بدش آمد

    --------
    لالا لالا گل خشخاش
    بابات رفته خدا همراش
    لالا لالا گل فندق
    ننه ات آمد سر صندوق
    لالا گل گردو
    بابات رفته توی اردو
    لالا لالا گل سنجد
    بابات رفته کمر بسته
    لالا لالا گل سوسن
    بابات آمد چشم روشن
    لالا لالا گل زیره
    چرا خوابت نمی گیره
    و مادر به قربونت میرود

    --------
    برو لولوی صحرایی
    تو از بچه ام چه  می خواهی
    که این بچه پدر دارد
    دو قرآن زیر سر دارد
    دو شمشیر بر کمر دارد

    --------
    لالاییت کنم من با دست پیری
    که دست مادر را در پیری بگیری
    لالاییت می کنم خوابت نمی آید
    بزرگت می کنم یادت نمی آید
    لالا لالا گل نسرین(مربی مهد می گفت: ننه نسرین   فکر کنم ننه نسرین نامادری این دختره بود)
    مرا به کوچه فرستادی،
    در را بستی
    من هم رفتم به خاکبازی (خاکبازی رو می گفت : قبرستون )

    --------
    دو تا هندو مرا دیدند   (مردی آمد به قبرستون  مربی هه می گفت: هندستون )
    مرا بردند به هندوستان
    با صد ناز بزرگم کردند
    با صد عشق مرا عروس کردند
    پسر دارم ملک جمشید (محمد نو می گفت)
    دختر دارم ملک خورشید (صفی سلطان می گفت )
    ملک جمشید به شکار رفته
    ملک خورشید در گهواره

    به گهواره اش سه مروارید بسته است
    کمربندش طلاکاری
    بیا دایه برو دایه
    بیارید تشت و آفتابه
    بشوی این روی مهپاره
    که مهپاره خدا داده است.

    این تیکه اش تو ضمیر ناخودآگاهم مونده

    "لالالالا گل نسری (= نسرین) / کوچه م (به کوچه ام) کـَردی درو بسّی (= بستی) / منم رفتم به خاک بازی / دو تا هندو مرا دیدن / مرا بردن به هندسون / به سد نازی بزرگم کرد / به سد عشقی عروسم کرد / پسر دارم ملک جمشید / دختر دارم ملک خورشید / ملک جمشید به شکاره / ملک خورشید به گهواره / به گهواره ش سه مرواری (مروارید) / کمربندی طلا کاری / بیا دایه، برو دایه / بیار این تشت و آفتابه / بشور این روی مهپاره / که مهپاره خداداده"
    قصه اش رو تو مهدکودک مربی مون گفت ...یادم نمیاد زیاد!

  2. بالا | پست 2
    ناظم همیاریراهنمای همیاری

    عنوان کاربر
    ناظم مدیر
    تاریخ عضویت
    March_2011
    شماره عضویت
    265
    نوشته ها
    2,323
    صلوات
    36
    دلنوشته
    7
    سپاس
    6,019
    5,208
    نوشته های وبلاگ
    73
    دریافت
    0
    آپلودها
    3

    RE: لالایی :p

    یه داستان هم داشت یادم نمیاد! سرچش هم کردم؛ پیدا نکردم!
    من تیکه اشو یادمه:

    لالا لالا ننه نسرین
    کوچم کردی ؛
    درو بستی
    منم رفتم به قبرستون
    گریه کردم تا خوابم برد
    مردی آمدی به قبرستون
    منو بردش به هندستون

    دختر داریم صفی سلطان (صفیه سلطان)
    پسر داریم محمدنو

    محمد نو شکار رفته
    صفی سلطان به خواب رفته

    --------اینجا باباهه لالایی رو میشنوه
    از رو لالایی می فهمه این دخترش بوده که سالها پیش گم شده بوده

  3. بالا | پست 3
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    November_2020
    شماره عضویت
    21338
    نوشته ها
    1
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    داستان لالایی ننه نسرین رو نوجوانی خوندم تو مجله جوانان ،یه دختره داره سرگذشت خودش رو با لالای بازگو می کنه،اینکه هفتمین دختر متولد شده خانواده بوده وپدر با شنیدن تولد هفتمین دختر،با قنداقه اون رو میزاره تو کوچه،وکلا سر راه میزاره ۲تا تاجر ترک زبان بچه را می برن هندوستان که اونجا محل تجارت وزندگیشونه وبزرگش می کنن وبه ازدواج درمیارن ،صاحب ۲تا پسر میشه محمدجان به ملایی وحسن جانم به اوستایی ودختری بنام مه پاره،دو ترک اومد ز ترکستاتون ،منو بردن به هندستون،بزرگم کرد با سهل اسون شوهرم داد به صد داستون ،بیارین تشت وافتابه بشویم روی مهپاره ای مهپاره خدا داره گلوبند طلا داره ای گهواره طلا داره دو چوبش چوب مرواره در حین لالایی گدایی در خونش میاد که با شنیدن سرگذشت دختر گریه می کنه لالاگل نسرین درم گردی درم بستی ،لالاگل پونه گدا اومد در خونه پولش دادم بدش اومد لالا گفتم خوشش اومد که در واقع پدر دختر بود که تقدیر گدای در خانه دخترش کرده دری خانه ای که روزی خودش بروی او بسته بود.
    واقعیتش من هر شب این لالایی را واسه بچم می خونم وخوابش می بره، به نوعی سرگذشت همه ماست که از اصل جدا شدیم غم شیرینی داره

کاربران دعوت شده

© تمامی حقوق برای همیاری ایران محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد