سلام، من یک پسر 17 ساله هستم که تا یک سال گذشته رابطه خیلی خوبی با خانواده داشتم، خانواده ما 4 نفره است و یک برادر کوچک تر از خودم دارم، اما طی این یکسال به طور کامل روابط دوستانه ما دچار تغییراتی شده است که قابل تحمل نیستند. من خودم فکر میکنم از لحاظ اخلاقی نسبت به گذشته تغییر داشتم و این تغییرات منفی بودن، البته احساس میکنم پدر و مادرم نیز به ویژه مادرم تغییرات زیادی داشتند. تقریبا 4 ماه است که مادرم بیرون از خانه مشغول کار شده است و من فکر میکنم چون ارتباط اجتماعی بیشتری با افراد جامعه داره و بچه های مردم رو میبینه ممکنه مارو با اونها مقایسه کنه و یک سری ضعف هایی رو در ما شاهد باشه. مشکل عمده من هم اینه که فکر میکنم مادرم مثل گذشته پیگیر کارهای من نیست و از برنامه زندگی من اطلاعی نداره. آخه قبلا از ابتدای اینکه وارد جو مدرسه شدم مادرم پا به پای من بود تا کلاس سوم ابتدایی بعدش کمی مستقل تر شدم و مسؤلیت بیشتری رو بهم واگذار کرد من از این حالت راضی بودم ولی نه در حدی که دیگه کلا بیخیال من بشه، البته شاید من اینطوری فکر میکنم درصورتی که مادرم از همه امتحانات من اطلاع داره بعد از امتحانات تک تک میپرسه که سوالات و جواب دادم و کامل میدونه که توی اتاق مشغول چه کاری هستم و شاید من یکم توقع زیادی دارم. اما خب بعضی وقتا حرفایی بهم میزنه که واقعا منو تخریب میکنه مثل اینکه یه شب بهم گفت تابستون که دیگه مدرسه نداری میتونی یه شیفت به جای من بری بوتیک که من بتونم به کارای خونه برسم من گفتم مامان من از اول تیرماه برنامه ریختم که درس بخونم و واقعا نمیتونم اونم گفت تو میگی درس میخونی ولی اینکارو انجام نمیدی من از این حرفش به شدت ناراحت شدم و بهش متذکر شدم که حرفت درست نبود اما بعد از اینکه اومدم برای شام یک دعوای حسابی بینمون ایجاد شد که تمام مسائل باهم قاتی شد. لطفا کمکم کنید من برگردم به همون روابط دوستانه و صمیمی با خانوادم