صفحه 3 از 3 123
نمایش نتایج: از 21 تا 26 از 26

موضوع: دوست صمیمیم رو از دست دادم

13848
  1. بالا | پست 21
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    February_2015
    شماره عضویت
    13454
    نوشته ها
    18
    صلوات
    7
    دلنوشته
    1
    سپاس
    12
    36
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    مشاورین محترم لطفا راهنمایی کنید

  2. بالا | پست 22
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    February_2015
    شماره عضویت
    13454
    نوشته ها
    18
    صلوات
    7
    دلنوشته
    1
    سپاس
    12
    36
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    سلام
    احساس میکنم مشکل من وسیع تر شده
    مدام فکر میکنم در جاهای مختلف مورد تمسخر واقع میشم. بفرض اگه کسی تو خیابون خنده کرد تو ذهنم میگم حتما یه ایرادی تو من دیگه و خنده کرده و ...
    کمک لازم دارم

  3. بالا | پست 23
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    March_2020
    شماره عضویت
    20806
    نوشته ها
    4
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    منم دقیقا همین مشکل و دارم،با این تفاوت ک دوستایی ک از دست دادم خودشون از خداشون بود با من دوست بشن ولی بعد ۳،۴ سال ازم دور شدن و خبری ندارم ازشون و همین خیلی اذیتم میکنه

  4. بالا | پست 24
    عضو همراهکاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    February_2020
    شماره عضویت
    20660
    نوشته ها
    33
    سپاس
    0
    3
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    با سلام خدمت شما
    دوست عزیز بسیار ناراحت کننده است که از یک رابطه قدیمی احساس ناکامی کرده اید و تا این اندازه رنجیده خاطر شده اید و احساسات شما در این زمینه کاملا قابل درک است.
    شاید این برای شما فرصتی باشد تا کمی روی خودتان کار کنید ببنید مشکل دقیقا کجاست.
    خوب است که به آینده فکر میکنید اما این افکار زمانی کاساز و کارآمد خواهند بود که معطوف به حل مسئله باشند.
    به این معنا که شما این سوال را مطرح کنید که چگونه می توانید خودتان را توانمند کنید به طوریکه آسیب پذیری کمتری داشته و حال خوب بیشتری را تجربه کنید.
    در حالی که افکار سرزنش آمیز، قضاوتگرانه و همراه با پیشگویی منفی معمولا جز اینکه ما را در سیکل معیوب فکر منفی و احساس منفی گرفتار کند، نتیجه دیگری ندارد.
    به نظر می رسد شما در زمینه روابط بین فردی حساس هستید که این مسئله اگر روی آن کار شود می تواند به یک نقطه قوت در روابط شما تبدیل شود.
    چرا که نشان می دهد شما از هوش هیجانی بالایی برخوردار هستید و بهتر می توانید هیجانات و احساسات بین فردی را تشخیص دهید.
    اما اگر به آن دقت نکنید می تواند نقطه ای باشد که باعث شود آسب پذیری شما افزایش یابد.
    احساس بی ارزشی و عدم توانایی در حفظ روابط و دوستیابی تا حدی می تواند تحت تاثیر همین تجربه ناخوشایند اخیرتان باشد که ذهنتان را مشغول کرده است.
    اما دقت کنید که اینها فقط افکار شما هستند و الزاما مساوی با حقیقت نیستند.
    بنابراین بهتر است از میان افکارتان به آنهای بها بدهید و جدی بگیرید که برای شما راهگشا هستند و فقط هشدار می دهند یک جای کار ایراد دارد و باید اقدام انجام داد.
    آنوقت می شود با تعیین خواسته و تبدیل آن به هدف، برای رسیدن به آن برنامه ریزی و حرکت کرد.
    و از این طریق اقدامات موثری در زمینه توانمند شدن خودتان انجام دهید.
    در این مسیر می توانید از یک مشاور هم کمک بگیرید تا شما را راهنمایی و همراهی کند تا به نتیجه مطلوبتان برسید.

  5. بالا | پست 25
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    March_2020
    شماره عضویت
    20806
    نوشته ها
    4
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    ممنون بابت پاسخگوییتون
    راستش من اعتماد ب نفسم پایین تر از قبل اومده بطوریکه به همه چیم گیر میدم ،و از این بابت نمیدونم چیکار کنم،
    در خصوص دوستام هم فکر میکنم شانس از دوست ندارم،چون تو روابط دوستیم کم نمیذارم ولی نمیدونم ب چ علت بعد از ی مدت میکشن کنار،الان بیشتر از هرچیزی احساس تنهایی میکنم،چون شخصی برای بیرون رفتن ندارم و بیشتر وقتم دانشگاه و خونه ام،جو دانشگاه مم مردانه ست و اونجا هم خیلی تو خودمم و دوستی ندارم

  6. بالا | پست 26
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    March_2021
    شماره عضویت
    21527
    نوشته ها
    1
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    سلام من با دوست صمیمیم الان نزدیک 3 سال خورده ایه که می‌شناسیم همو. از کلاس 11 بودش که اومد توی کلاسمون که با هم کم کم آشنا شدیم دوست شدیم و بعد از یه مدت کوتاهی گفت که بهم وابسته شده خیلی دوستم داشت منم نمیدونستم چیکار کنم باهاش خوب برخورد میکردم که یه موقعی ناراحت نشه که سر همین موضوع منم تحت تاثیر احساساتش قرار گرفتم منم بهش وابسته شدم جوری که از لحظه به لحظه زندگی هم خبر داشتیم از مدرسه که میزفتیم خونه یکسره تو پی وی هم بودیم چت میکردیم میگفتیم جیکار میکنیم و اینا همه چیو به هم میگفتیم خیلی همه دیگ رو دوست داشتیم. کلاس یازدهم مون تموم شد کلاس کنکور ثبت نام کرده بودش که از همون تیر ماه که کارآموزی هم داشتیم کلاس کنکورش شروع می‌شد که اومد توی پی وی بهم گفت که اگه من بگم نمیتونم تابستون باهاتون بیام بیرون یا خونتون یا هر جای دیگ ای ناراحت میشی منم گفتم یعنی چی چرا باید اینجوری بشه چی شده مگه گفتش که کلاس کنکور شروع میشه نمیتونم بیام منم خب آره خیلی ناراحت شدم ولی واقعا برام سخت بودش که بخوام این موضوع رو درک کنم که اصلا نمیتونم بیاد بیرون باهام برای تابستون یا خونمون... بعد دیگ همینجوری گذشت که مدرسه ها شروع شد کلاس 12 که دیگه یکسره سرش تو درسش بود دیگه برای کنکورش من خیلی احساس تنها میکردم سال 12 خیلی ناراحت بودم اصن نمیتونسم ببینم که انقد ازم فاصله گرفته به خاطر درس خیلی هی بینمون دعوا میشد به خاطر همینکه چون فاصله گرفته چون منو نمیبینه و..... بعد 30 بهمن بود که دیگ آخرین روز مدرسه میشد کروتا اومدش مدرسه ها تعطیل شد دیگ نتونستیم همو ببینیم بعد دوستمم برای کرمان بودن خونشون اونجا بود برای کنکورش از کلاس 11 اومدن کرج چون امکانات اینجا بهتر بود که دیگ وقتی کروتا شد برگشتن کرمان تا بازم خیلی از هم ناراحت می‌شدیم هی که چرا نیومده منو ببینه چرا همینجوری رفت دیگه الان کی میتونم ببینمش بعد دیگه که یکم آروم شدیم باهام خرف زدیم و اینا گفتش که مرداد که میاد کرج کنور بده همدیگرو میبینیم با میان خونمون و... بعد یه روز قبل کنکور با خانوادش اومدن تهران گوشیشم خاموش کرده بود تا فرداش که بیان کرج برای کنکور حوزه کنکور من و دوستم یه جا بود یعنی امید داشتم که اون روزی که دارم میرم کنکور بدم دوستمم بعد از مدت ها میبینمش همونجا با هم هماهنگ میکنیم که بیاد خونمون بریم بیرون و اینا ولی هر چی گشتم اصلا نتونسم پیداش کنم منم به خاطر همین ناراحت بودم و یه چند روز قبل کنکورم بهش پیام دادم بودم ولی نگاه نکرده بود تا همون شب بعد کنکور نگاه کرد بهم گفت سلام خوبی ولی من انقدر ازش ناراحت بودم که سرد جوابشو دادم فقط گفتم خوبم دیگه ازش نپرسیدم که خودش خوبه کجاست چرا جوابمو نداد و اینا که اونم دیگه ادامه نداد فقط گفت آها بعدشم که فرداش دوباره برگشتن کرمان من خیلی حالم بد بود خیلی ناراحت بودم دوستم تا اینجا اومد ولی با من هماهنگ نکرد که ببینمش بهش زنگ زدم دیدم جواب نمیده خیلی زنگ زدم دیدیم جواب نمیده که بعدش پیام داد گفتش فرودگاهیم داریم میریم خونه بعد دیگه حرفام و زدم گفتم جرا جوابمو ندادی چرا نیومدی همو ببینیم گفتش که شرایطش نبود اصلا بابام همراهمون بود بابام راحت نیست خونه هیچ کس نمیره گفتم خب چرا قرار نزاشتی که همدیگرو بیرون ببینیم گفتش خب چرا زودتر نگفتی گفتم خب یعنی من باید میگفتم یعنی تو خودت اصلا نباید برنامه بچینی بهم بگی که میخوای منو ببینی ما قرار بود برای کنکور که تو میای اینجا همو ببینیم پس چی شد با خلاصه خیلی حرفای دیگ که بازم ازش ناراحت بودم و اونم نارحت بود که من اینجوری برخورد کردم این حرفا رو زدم و اینا بعد دوباره که بهتر شدیم منتظر بودیم برای جوابای کنکور که ببینیم دوستم تهران قبول شده یا نه ولی دیدیم قبول نشد بهم پیام داد که شیراز قبول شده منم خیلی گریه کردم خیلی ناراحت بودم نمیتونستم واقعا باور کنم که چجوری خودش انقدر خونسرد خودش انقد آروم ما خیلی ولم براش تنگ شده بود اونم همینطور ولی خب اصلا چرا برای دیدنم تلاش نمی‌کرد آخه مگه میشه اصلا کسی که اونقدر دوستم داشت کسی که اونقدر بهم وابسته بود به خاطر درس یهو همه جیو گذاشته باشه کنار دیگ بازم بعد اون هی حرفمون میشد هی بحث میشد دوباره خوب می‌شدیم تا اینکه یه روز بهم گفت اگه میخوای هربار که باهم حرف میزنیم دعوا بشه اعصاب خوردی پیش بیاد ناراحت بشیم و اینا دیگ دوستیمون و تمومش کنیم من اصلا نتونستم هضمش کنم این حرفشو چجوری آخه میتونس اینجوری بهم بگه بازم خیلی باهاش خرف زدم که جرا اینجوری بهم گفتی چجوری میتونی اینو بهم بگی. اون میگفت که من یکی از آدمای مهم زندگیشم و خیلیم دوستم داره و برای همین من نمیتونسم درک کنم که چجور آدم مهمی ام که راضی میشه به نبودنم بهم میگفت که نه من میتونم تو فکرم همیشه نگهت دارم حتی اگه دوستیمون هم تموم شه من همیشه تو فکرم دارمت... که دیگه با کلی بحث گفتموکه باشه دیگه دعوا نمیشه کسی ناراحت نمیشه و اینا ولی تو ام قول بده که دیگه اینو نگی که بخوایم قطع رابطه کنیم. بعد از یه دو سه ماه یه روز قبل تولدم باهم حرف زدیم من فقط ازش پرسیدم که حالت چطوره و اینا چی شده حالت خوبه اون بهم ریخت میگفت هیچی نیس نمیخوام چیزی بگم در حالی که مشخص بودش که جیزی بود ولی نمی‌گفت و منم خب میخواستم بدونم عین قبل که همه جیو میگفت و میفهمیدم و با هام درد و دل میکرد ولی اون همش اصرار داشت که چیزیش نیست همینجوری که داشتیم سر این موضوع حرف میزدیم که چرا بهم نمیگه چی شده و اینا یهو دیگه بهم ریخت دوباره بحث شد و اینا گفتم الان من برم راحتی گفتش که این دوستی به ضرر جفتمونه هم تو اذیت میشی هم من گفتش خودت انتخاب کن میخوای بمونی یا بری حق انتخاب و به من دادش من داشتم حرف میزدم میگفتم جرا آخه اینجوری میگه چرا آخه اینجوری شده تو ی زمانی انقدر دوستم داشتی که با گریه ازم قول گرفتی اگه یه روزی نبودی هم یادم نره تو رو بعد الان چجوری آخه همش اینو میگی همه این حرفا رو داشتم میگفتم که دیدیم دیگ حواب نمیده خیلی خواهش کردم ازش که جوابمو بده ساعت ها گذشت معذرت خواهی کردم گفتم خواهشدمیکنم قسمش دادم ولی نیومد جوابمو بده خیل حالم بد بود خیلی که ساعت 12 شب بهم پیام داد تولدت مبارک خدافظ خیلی شب بدی بود برام خیلی گریه کردم خیلی ناراحت بودم نمیدونستم چیکار کنم فرداش مامانم زنگ زد با مامانش حرف زد که با دوستم حرف بزنه بگه جرا اینجوری شده آخه چرا دوستیمون بهم خورد مامانم گفت باشه من بهش میگم اگه صلاح دونست بهش پیام میده ولی بازم هیچی نشد هیج خبری نشد تا شب که مامانم خودش به دوستم میام داد ازش خواهش کرد که حال من خیلی بده بهم میام بده یه بار دیگ فرصت بده و اینا اول رد کرد درخواست مامانم و ولی بعدش که کلی خواهش کرد گفتش باشه خاله فقط برای اینکه حرف شما رو زمین نندازم بهش پیام میدم. بهم پیام داد گفتش مامانت ازم خواست تا بهت پیام بدم گفته ببین اگه میخوای عین قبل باشی که هیچی ولی اگه میتونی عین من باشی و باشه چون من نمیتونم که ازم انتظار داشتی باشی که همش زنگ بزنم یا پیام بدم و اینا منم برای اینکه از دستش ندم دوستیمون پا برجا باشه گفتم باشه میتونم بعد بابات همه چیز معذرت خواهی کردم و چت اون شبمون تموم شد ولی دیگ هر دفعه که پیام میدادم حالش و میپرسیدم خیلی سرد بود انگار دیگ با همون صمیمیت قبل چت نمی‌کرد بهش گفتم احساس نمیکنی که خیلی رابطمون سرد شده عین قبل نیستش گفتش نه احساس نمیکنم تا اینکه یه روز تلفنی حرف زدیم دوباره بهش گفتم واقعا احساس نمیکنی خیلی رابطمون سرد شد طرز جت کردنمون سرده گفتش خب برای اتفاقایی که افتاد شاید برای اونه ولی کلمه شاید اینجا اشتباه بود چون قطعا برای همونا بود بهش گفتم بیا دوباره بهم فرصت بدیم دوباره دوستیمون و از نوع شروع کنیم گفتش من نمیخوام دیگ من هیج حسی ندارم ولس ازش خواهش کردم گفتم خواهش میکنم یه بار دیگ بهم فرصت بدیم من خودم قول میدم حای پشیمونی ای برات نباشه گفتش وقتی من دیگه هیج حسی بهت ندارم جه فایده ای داره خلاصه با کلی خواهش گفتش باشه ولی فکر نکنم جواب بده الانم از همون موقع که این درخواست و کردم احساس میکنم رابطمون بازم بدتر شدش میخوام بدونم چجوری میشه رابطمون و دوباره درست کرد دوباره رابطمون صمیمی شه من خیلی دوستش دارم چجوری دوباره صمیمی شیم دوباره دوست داشته باشه ؟!

صفحه 3 از 3 123

کاربران دعوت شده

© تمامی حقوق برای همیاری ایران محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد