تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)
سردر گمی    سردر گمی
سردر گمی    سردر گمی



سردر گمی زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:عسل گل
آخرین ارسال:dehghanzahra
پاسخ ها 4

سردر گمی

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام
    من ۲۵ سالمه و شوهرم ۳ سال ازم بزرگتره ۷ ماهی میشه نامزد کردیم
    فامیل بودیم اول رابطه خیلی با هم خوب بودیم حرفاش همونی بود که من می خواستم ولی همین که خونوادش فهمیدن ورق برگشت کم کم حرفا عوض شد
    واقعا سر در گمم
    دخالت های خونوادشو نمی تونم تحمل کنم با وجود اینکه من تا الان اعتراض واضحی نکردم و چیزی ازشون نگفتم ولی همیشه تا یه بحثی پیش میاد دعوامون می شه شوهرم می گه تو به خونواده من بی احترامی می کنی با خواهرام مثل خواهر نیستی بزرگتر کوچکتری سرت نمی شه این جوری نمی تونیم با هم زندگ کنیم تموم کنیم و قهر و ناراحتی
    قشنگ حس می کنم که پرش می کنن
    دوسش دارم می خوام باش زندگی کنم ولی وجود خونوادش و تاثیرگذاریشون عذابم می ده گاها فکر می کنم نباید عقد می کردیم اگه الانم جدا نشم با این دخالتاشون یه روز مجبورم جدا شم
    ممنون می شم اگه کمکم کنین
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    با سلام خدمت شما دوست عزیز
    احساسات شما قابل درک می باشد اما بهتر است با دقت بیشتری به این موارد نگگاه کنید در اول اینکه هیچ فردی نمی تواند کامل شبیه چیزی باشد که فرد مقابل خود از او انتظار دارد و شما بهتر است به تفاوت های دیدگاهی و شخصیتی و فرهنگی یکدیگر احترام بگذارید و این تفاوت ها را اگر آسیب زیادی به رابطه شما وارد نمی کند بپذیرید . و در مرحله دوم اینکه دقت کنید در هنگامی که در رابطه خودتان دچار مشکلی می شوید سعی کنید در آرامش و بدون توهین به فرد مقابل و یا خانواده او در مورد مشکلتان صحبت کنید چون در غیر این صورت حتی اگر حق با شما باشد نامزدتان در مقابل شما جبهه می گیرد و دیگر حاضر نیست به حرفهای شما گوش کند . سعی کنید به یک توافق دوطرفه برسید و مسیر زندگی خودتان را در پیش بگیرید اگر قرار باشد تمام تمرکز خود را بر روابط خانواده یا دیدگاههای آنها بگذارید احساس ارامش کمی را تجربه می کنید و درگیری های بین شما افزایش می یابد . بهتر است برای بررسی دقیق این موضوع به صورت حضوری قبل از ازدواج به مشاور مراجعه کنید تا در این مسیر به هردوی شما کمک شود دقت کنید که بهتر است در همین دوران عقد این مشکلات برطرف شود و آن را جدی بگیرید چون با ازدواج کردن این مشکلات برطرف نمی شود و حتی امکان بهبود آن کاهش می یابد . در این مسیر نیاز است رفتارهای هردوی شما و دیدگاههایتان مورد بررسی قرار گیرد و تا زمانی که با همسرتان نیز صحبت نشود نمی توان در مورد این موضوع یک طرفه قضاوتی انجام داد
    درمسیر می توانید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
    02122354783
    شاد باشید
    پاسخ با نقل و قول

  3. ارسال:3#
    تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری - Powered by vBulletin تورو خدا کمکم کنین تورو خدا کمکم کنین
    نادیده گرفتن ضمن خوش آمدگویی، شما می توانید برای ایجاد موضوع جدید و یا شرکت در گفتگو های تالارهای تخصصی اقدام نمایید.
    تورو خدا کمکم کنین
    موضوع: تورو خدا کمکم کنین
    پاسخ به موضوع اشتراک در این موضوع…
    برچسب ها: هیچ یک
    Dokhtar rozaye tanhaii آواتار ها
    Dokhtar rozaye tanhaii گفت::
    2019_02_22 20:52
    تورو خدا کمکم کنین
    سلام ببخشید من الان 1سالو خورده ایه که ازدواج کردم من واقعا شوهرمو دوست ندارم‌دیگه همش قبلا فکر میکردم که شوهرم یه فرشتس ولی با گذشت زمان فهمیدم که اصلا از اول من فقط بهش عادت کرده بودم الانم همش دعوا داریم خیلی ازش چوب خوردم ... من ۱۸ سالمه زندگیم جوریه که هیچکس پشتم نیست نه پدرم نه مادر نه بزرگ تری از وقتی که ازدواج کردم همه پشت شوهرم شدن من واقعا نمیتونم این زندگیو تحمل کنم منو طلاق نمیده دائم داره تهدیدم میکنه دائم داره سرکوف گذشتمو بهم میزنه البته میدونم که اشتباه از من بوده تو این سن کم ازدواج کردم اونم با کسی که ۱۳ سال از من بزرگ تره نمیدونم واقعا چیکار کنم خواهشا کمکم کنین شوهرم منو طلاق نمیده زیر یه سقفیم منو اینجا زندانی کرده همش به مادرم توهین میکنه جلویه من و من نمیتونم حرفی بهش بزنم چون ازش میترسم مسترسم که منو بکشه واقعا ادم بدیه یه نو اعصاب داره هرچی دم دستش باشه پرتاب میکنه نمیدونم چه جوری طلاق بگیرم مادرمم میگه انتخاب خودت بوده وایسا زندگی کن واقعا هرشبم شده گریه مریضی اعصاب گرفتم تویه سرم خون مرده جمع میشه دکتر بهم گفته نباید فکرو خیال کنم یا عصبانی بشم ولی اونو خانوادش واقعا خیلی منو اذیت میکنن کمکم کنین چه جوری ازش طلاق بگیرم به سرم زده برم فرار کنم نمیدونم‌واقعا چیکار کنم 😔
    نقل قول چندگانه این پیام
    dehghanzahra آواتار ها
    dehghanzahra گفت::
    2019_02_23 11:34
    با سلام خدمت شما دوست عزیز
    بهتر است برای بررسی دقیق مشکلات خود به صورت حضوری به روانشناس مراجعه کنید تا مشکلات زندگیتان به صورت دقیق تر مورد بررسی قرار گیرد و دلایل این رفتارهای همسرتان مشخص شود و بعد می توانید در صورت تصمیم به طلاق باز از طریق قانونی وارد شوید تا از حمایت قانون نیز برخوردار باشید و اگر شما را کتک نیز می زنند می توانید به پزشک قانونی مراجعه کنید تا این موضوع را نیز به پرونده شما اضافه کنند شما از سن قانونی برخوردار هستید و می توانید خودتان برای جدایی یا مشاوره اقدام کنید و نیازه به حمایت یا اجازه خانواده نمی باشد اما بهتر است با انها مشورت کنید چون حمایت آنها در این شرایط می تواند به شما کمک کند. ما در مورد اشتباهات شما و رفتارهای همسرتان اطلاعات دقیقی نداریم پس نمی توانیم در اینجا قضاوتی انجام بدهیم و بهتر است این موضوع بررسی دقیق شود و به مسیر درست هدایت شوید .

    درمسیر می توانید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
    02122354783
    شاد باشید
    نقل قول چندگانه این پیام
    پاسخ به موضوع اشتراک در این موضوع…
    خروج سایت کامل بالا
    Powered by vBulletin® Version 4.2.1
    Copyright © 2019 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
    فارسی سازی توسط وی بی ایران
    Image resizer by SevenSkins
    Search Engine Optimisation provided by DragonByte SEO v2.0.31 (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2019 DragonByte Technologies Ltd.
    Live threads provided by AJAX Threads v1.1.1 (Pro) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2019 DragonByte Technologies Ltd.
    Moshaverاز طرفهمیاری
    پشتیبان حضور ندارد
    با همیاری در خدمت شما هستیم
    پنجشنبه, 6 ژوئن
    سلام من یه دختر بیست وچهار ساله هستم
    سلام من یه دختر بیست و چهار ساله هستم ومدرسه نمونه درس خوندم اما به علت تنبلی وشاید نمی دونم بی علاقگی شش بار کنکور دادم اما دررشته مورد علاقه ام قبول نشدم پدرم از دست دادم و خدارو شکر مشکل مالی شدید ندارم اما مشکل اصلی من خانواده ام هستن اونا به هیچ عنوان منو درک نمی کنن به خاطر کنکور چن سالی تو خونه موندم البته ازقبل هم اهل بیرون رفتن نبودم
    ۱۳۹۸/۳/۱۶
    واگر هم تمایلی به بیرون رفتن داشتم مامانم اجازه نمیداد حالا با اینا کاری نداریم وپنچ تا خواهر بزرگتر از خودم دارم و دوتا برادر بزرگتر اخرین بچه هستم چون اخرین بچه هستم همه فک میکنن من بچه ام البته خودمم بی تقصیر نبودم تمام دوران قبل هجده سالگی هروقت دعوام میکردن بدون اینکه بفهمم چرا باید دعوام کنن میگفتم مشکل ازمنه حالا که دارم فک میکنم همش جلو خانواده ام کوتاه اومدم برای همه چیز اونا مثل ارباب ها باهام رفتار میکنن میگن این کارو بکن این کارونکن اینجوری بخوری اینجوری بخند به خدا تا نشستنم هم نظر میدن سه تا از خواهرام ازدواج کردن وقتی کوچیک بودم اونا کاری ندارن تازگیا یکی از داداشام هم ازدواج کرده اون هم گیر میداد اما از اینا بهتر بود داداش کوچکترم عصبی همش داد میزنه فحش میده چن باری هم قبلا کتکم زده کلا از ازار من لذت میبره با مامانم که حرف میزنم میگه داداشت عصبی سر به سرش نزار اما به خدا من حتی سر سفره نمیرم که دعوامون نشه همش مسخره ام میکنه مامانم میگه هرچی میگن گوش کن اینا خیر وصلاحت میخوان که بهت میگن اینجوری باشی بهتره به خاطر کنکور وزنم زیاد شده مامانمهمش نیش میزنه که چاقی و بدهیکل هیشکی هم نمیگیرتت بعد هم نصیحتش تموم نمیکنه هی میگه هی از اشتباهاتم میگه اگرم ناراحت بشم بدتر باهام دعوا میکنه حالم خوب نیست اصلا خیلی احساس تنهایی دارم هیچ راه فراری برام نزاشتن
    می خوابیدم تاکمترحرفاشون بشنوم بهم میگفتن خرس می یومدن به زور بیدارم میکردن تو اتاق تنها میشینم همون داداش مریضم میگه در باز بزار میخوام هوا بیاد درم باز باشه باز میگه بیا بیرون من تو اتاق کار دارم حق ندارم مریض بشماگه بشم میگن تو همیشه مریضی تو همیشه حالت خرابه به خدا اگر مریض شم دکتر نمیرم چون مامانم میگه رعایت نکردی مریض شدی حالا من باید کلی پول دکتر بدم درحالی که اگه بقیه مریض شن مامانم ناراحت میشه پیگر کارشون هست اما من نه همه جوره توهین میشنوم خیلی جدیدا زود رنج شدم تندی اشکم در میاد به خاطر همین هم مامانم میگه تو رو هرکی بگیره طلاقت میده خواهر برادرام سنشون بالاست چون نمی تونن مشکلات خودشون حل کنن همش به من گیر میدن که درس بخون و لاغر شو واز اینحرفا شاید فک کنید خوب بگن اینا که بد نیست نه بدنیست اما اگر همش با توسری زدن تحقیر باشه به خدا خیلی درد داره دلم محبت می خواد خیلی زیاد اما کسی رو ندارم تا با هرکدوم هم درد میکنم میگن عیب از خودته و فلان دلم میخواد یکی منو همین جوری بخواد خیلی احساس بی کسی میکنم نمیدونم اما این قدر بهم گفتن هرکی تورو بگیره طلاقت میده یه جورایی خودمممطمئنم که ازدواج و طلاقم یکی با وجد این که خیلی دلم ازدواج میخواد اره چاقم برام هزینه شد اما نتیجه نداشتم اخلاقم بد و زود رنجم دست وپا جلفتی ام تنبلم همیشه مریضم یه جام درد میکنه اما واقعا با این شرایط نباید کسی منو دوست داشته باشه منو حتی مامانمم نمی خواد با همه مهربونم اما هرکی که خرش از پل گذاشت یه تیکه ای بهم می ندازه اینا بیشتر اذیتم میکنه از همه چی منع هستم اگه مامانم ببینه گوشی دستمه شروع میکنه به فحش دادن بهم اگه اهنگ بزارم میگه قطعش کن سرم درد میکنه یه مدتی رفتم کلاس شنا یکم پول جمع کرده بودم فقط برا یه ترم پول نداشتم به مامانم گفتم بده پول بهم گفت نمیخواد بری گفتم برای عروسی فلان فامیل لباس نمیخرم در عوض پول بده برم شنا چیزی نگفت صبح ثبت نام تا ظهر منتظر نشستم از ترس هم جرئت نداشتم بگم پول بده یکی دوباری اروم گفتم جواب نداد اینجور مواقع جواب نمیده بعد که بیشتر میگی فحش میده حرفای بد میزنه دلمو میشکونه داشتم میرفتم از خونه بیرون گفت کجا گفتم میرم برا ثبت نام گفت الان نرو زوده گفتم کلاسش زود پر میشه محل نداد بهم منم رفتم بی پول بودم رفتم به خواهرم که ازدواج کرده گفتم پول بهم قرض بده بعدا جمع کنم بهت بدم کارتش داد رفتم برا ثبت نام نمی دونم خوشبختانه با بد بختانه گفتن پرشده برگشتم اخه اگه مامانم میفهمید از خواهرم پول قرض کردم تیکه تیکه ام میکرد نشد که دیگه برم خودش کلاس ایروبیک باوجود این که میدونست متنفرم از این کلاس اما چون یکی گفته بود خوبه نوشت منو البته قبل شنا رفتنم منم تا ترم تموم بشه رفتم بعدش گفتم خوشم نمیاد از این کلاس دائم بهم میگفت تو تنبلی بدبختی و بی عاری و کلاس نوشتم نرفتی درحالی که رفتم فقط برا ترم بعد ثبت نام نکردم قبلا گفته بودم دوس دارم برم شنا گفته بود باشه بهم میگفت تو شنا هم نمیری از پس تنبلی اما پول نداد که ادامه بدم مامانم بار ها وبارها این کارو تکرار کرده هرچی بگم عکسش انجام میده اصلا نظر من درمورد زندگی شخصیم مهم نیست بقیه از نظرش بهتر میفهمن
    نمی دونم چی کارکنم خواهرای که مجردن بدتر از اون هستن من عاشق اشپزی ام تو این یه مورد که مامانم چیزی نمیگع خواهرم میگه تو استعداد نداری هرچی بپزم میگه اینجوری نباید می پختی اشتباه حتی دارم پیاز سرخ میکنم میگه اینطوری سرخ کردن اشتباه اگه توجه کنم به نظرش شروع میکنه به سخنرانی که تو هرکلمه اش ده تا تپهین به منه اگه هم توجه نکنم یه جوری حالمو میگیره مثلا میاد زیر گاز خاموش میکنه میگه روغن سوخته بوش میاد قیافه اشو کج میکنه یا میگع مامان چرا به این گفتی یه کاری بکنه بزار این بخوابه فقط کلا اذیت میکنه خیلی البته زجرم میده اما تنها منبع مالی من همین خواهرمه یعنی این فقط هر ازچن گاهی بهم پول میده اخه میره سر کار وگرنه مامانم که حتی یه پاپاسی هم جلوم نمی اندازه تو سال شاید یه مانتو بخرم اونم شاید چون همین که بریم خرید مامانم شروع میکنه ادم هیکل دخترای مردم میبینه کیف میکنه تو چی هیچی تنت نمی شه براهمین زیاد دوس ندارم برم خرید ازاون طرف جلو فامیلا با لباس قدیمی خجالت میکشم اما همین که مهمونی تموم شد مامانم و بقیه هم شروع میکنن این چه لباسی تو پوشیدی چرا ابرو میبری مگه ما برات نمیخریم چرا اینجوری میکنی چرا همیشه ادا مریضارو در میاری خدا ترو اخر میگیره مطمئن باش میگن میگن و میگن منم فقط گریه میکنک اخرشم میگن ببخش اما لایق تو هین هستی اگرم نیام جلو مهمونا بهم میگنتو بد بختی اداب معاشرت بلد نیستی جالبه همه اینارو به خودشونم گفتم اما میگن کی ما کی این حرفارو بهت زدیم تازه اگرم به یادشون بیارم میگن حقت بوده تو نباید اون کار میکردی عاشق کتابم یه عالمه کتاب با بدبختی برا خودم خریدم برادر دیوانه ام باخواهرم دعواش شد کتابای منو ریخت از کمد بیرون قلبم خیلی شکست به مامانم میگم میگه میدونم تقصیر اونه اما اون اعصاب نداره میگم پس چرا بعد هرکاری که میکنه تو قربون صدقه اش میری میگه اره من گفتم به تو فحش بده من میخوام نرو بزنه میگم تکلیفم چیه میگه ادم باش اخه چه جوری
    نمی دونم چی کارکنم خواهرای که مجردن بدتر از اون هستن من عاشق اشپزی ام تو این یه مورد که مامانم چیزی نمیگع خواهرم میگه تو استعداد نداری هرچی بپزم میگه اینجوری نباید می پختی اشتباه حتی دارم پیاز سرخ میکنم میگه اینطوری سرخ کردن اشتباه اگه توجه کنم به نظرش شروع میکنه به سخنرانی که تو هرکلمه اش ده تا تپهین به منه اگه هم توجه نکنم یه جوری حالمو میگیره مثلا میاد زیر گاز خاموش میکنه میگه روغن سوخته بوش میاد قیافه اشو کج میکنه یا میگع مامان چرا به این گفتی یه کاری بکنه بزار این بخوابه فقط کلا اذیت میکنه خیلی البته زجرم میده اما تنها منبع مالی من همین خواهرمه یعنی این فقط هر ازچن گاهی بهم پول میده اخه میره سر کار وگرنه مامانم که حتی یه پاپاسی هم جلوم نمی اندازه تو سال شاید یه مانتو بخرم اونم شاید چون همین که بریم خرید مامانم شروع میکنه ادم هیکل دخترای مردم میبینه کیف میکنه تو چی هیچی تنت نمی شه براهمین زیاد دوس ندارم برم خرید ازاون طرف جلو فامیلا با لباس قدیمی خجالت میکشم اما همین که مهمونی تموم شد مامانم و بقیه هم شروع میکنن این چه لباسی تو پوشیدی چرا ابرو میبری مگه ما برات نمیخریم چرا اینجوری میکنی چرا همیشه ادا مریضارو در میاری خدا ترو اخر میگیره مطمئن باش میگن میگن و میگن منم فقط گریه میکنک اخرشم میگن ببخش اما لایق تو هین هستی اگرم نیام جلو مهمونا بهم میگنتو بد بختی اداب معاشرت بلد نیستی جالبه همه اینارو به خودشونم گفتم اما میگن کی ما کی این حرفارو بهت زدیم تازه اگرم به یادشون بیارم میگن حقت بوده تو نباید اون کار میکردی عاشق کتابم یه عالمه کتاب با بدبختی برا خودم خریدم برادر دیوانه ام باخواهرم دعواش شد کتابای منو ریخت از کمد بیرون قلبم خیلی شکست به مامانم میگم میگه میدونم تقصیر اونه اما اون اعصاب نداره میگم پس چرا بعد هرکاری که میکنه تو قربون صدقه اش میری میگه اره من گفتم به تو فحش بده من میخوام نرو بزنه میگم تکلیفم چیه میگه ادم باش اخه چه جوری
    چن وقتی خیالاتی شدم همش فک میکنم جن هستش تو خونمون همش فک میکنم یکی میخواد اذیتم وقتی تنهام به مامانم گفتم خندید بهم گفت نماز نمیخونی خدا ازت برگشته اینا همش خیالاته و از این حرفا در کل یکم مسخره امم کرد خدایی نه را پس دارم نه راه پیش با هرکی دوس میشم همون ابجیم که میگه تو اشپزی بلد نیستی اون میگه این مناسب تو نیست چرا با فلانی حرف زد و از این حرفا با زن پسر داییم یکم رابطه گرم تری داشتم همش تیکه می اندازه خواهرتو اونه نه من برو پیش همون با این من و اون خانم فقط تو مهمونی ها همو میبینیم اما خودش وقتی من به شوخی حتی میگم اره دیگه تو همکارات از من بیشتر دوس داری بااونا می گردی میگه خجالت بکش سنت ببین مثل بچه هایی اخه یه کسی نیست بهش بگه تو که از منم بزرگتری همه جوره داری محدوم میکنی با دختر داییم که همسنه منه دوست بودم از بچگی میگه این خانواده داییم خوب نیست تو نباید باهاش رفت و امد کنی یه بار دختر داییم زنگ زده بود داشتیم حرف میزدیم برادر دیوانه ام اومد تلفن بزور گرفت فحش داد و قطع کرد باورتون میشه اخرش مامانم بامن دعوا کرد یع بار خواستم خودمو بکشم اما از عاقبتش ترسیدم که اون دنیا هم جهنمه و از این حرفا البته دوستام هم به راحتی بهم توهین میکنن راضی نیستم کسی چیزیش بشه به همه کمک میکنم اون وقت ابجیم میگه تو له له مردمی به فکر خودت نیستی برا خودت بجنگ البته این خواهرم همش بهم میگه تو خیلی باهوشی حیف این همه ذهنت به هدر بره باید درس بخونی وقتی کم سن تر بودم مثل احمقا همه چی به خواهرم میگفتم اونم به جای دلداری فقط سرکفت میزد که خاک تو سرت عرضه نداری از خودت دفاع کنی و از این حرفا با وجود این که بهش گفته بودم به کسی نگه و رازه موقع دعوا بلند بلند میگفت و بهم فحش میداد خیلی دلم خونی اما به هرکدوم که گفتم میگن حقته خودت خواستی اگه کنکور قبول شده بودی الان این وضعت نبود
    ترو خدا کمکم کنید بگید چی کار کنم هیچ راهی دیگه به ذهنم نمیرسه محبت هم جواب نمیده چون کردم و اونا پرتوقع تر شدن کاش هیچ وقت باهاشون مهربون نبودم
    پاسخ با نقل و قول

  4. ارسال:4#
    لطفا سوالتان را در یک صفحه شخصی مربوط به خودتان ارسال کنید و به نکات نگارشی و تکراری نبودن نیز توجه داشته باشید
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •