تالار روانشناسی و مشاوره آنلاین ازدواج، خانواده، تحصیلی همیاری
زمان کنونی:  مهمان عزیز خوش‌آمدید. (ورودعضــویت)
دیگه به اخر خط رسیدیم    دیگه به اخر خط رسیدیم
دیگه به اخر خط رسیدیم    دیگه به اخر خط رسیدیم



دیگه به اخر خط رسیدیم زمان کنونی: 
کاربران در حال بازدید این موضوع: برای دسترسی به این بخش باید ورود کنید
نویسنده:Sanaznahrami
آخرین ارسال:dehghanzahra
پاسخ ها 2

دیگه به اخر خط رسیدیم

حالت موضوعی | حالت خطی
  1. ارسال:1#
    سلام ما ۱۳ سال ازدواج کردیم تو یه ساختمان با جاریمو مادر شوهرم زندگی میکردیم از همون اول متوجه وابستگی همسرم به خونوادش میشدم مثلا از همون اوایل هر جا میرفتیم خونوادشم باهامون میومدن اگرم دو تایی میخواستیم بریم سریع خونوادش زنگ میزدن میگفتن بیاین مارم ببرین خودشونو تحمیل میکردن به ما شوهرمم استقبال میکرد من چهار تا خواهر شوهر دارم سه تاشون شهرستانن هرموقع میخوان بیان دیدن مامانشون به شوهرم زنگ میزنن بیا دنبالمون وظایفی که همسرشون باید براشون انجام بده رو میندارن گردن شوهر من شوهر منم استقبال میکنه دکتر رفتنشون مسافرتشون خرید لباس همه جا با شوهر من میرن دیگه واقعا ازار دهنده شده بود تمام مسولیت چهار خواهر و یه مادر گردن ما بود من مدام به شوهرم تذکر میدادم که از زندگی انداختن مارو میگفت من میتونم بازم زن بگیرم ولی دنیارو بگردی مادرو خواهر پیدا نمیشه تا اخر عمر کنیزیشونو میکنم بعد پنج سال وسط اون بحثای منو شوهرم رفتیم دکتر برا قبل بارداری اصلا بچه یادنون نمیوفتاد اتقدر درکیر خونوادش بودیم که مسلما خونواده همسرمم تو ماشین ما بودن یعنی اصلا اجازه نمیدادن دوتایی حتی دکترم بریم تو همون اولین جلسه دکتر بهم گفت مشکل نازایی دارین و مشکل از خانمته لوله های رحمیش بسته اس.همون ساعت همسرم به خونوادش گفت مسله نازایو متوجه شدن این برگه برنده ای بود دست شوهرمو خونوادش دیگه دیوار من کوتا شد سر هر چیز کوچیکی شوهرم شروع کرد به تهدید کردن که طلاقت میدما بشین سر جات دو بار سر خونوادش بحثمون شدید شد شوهرم مجبورم کرد لباسامو جمع کرد داد دستم گفت برو برا زندگی من لازم نیستی دو ماه نه خونوادش اومدن دنبالم نه خودش بعد دوماه بهش پیام دادم تکلیف منو روشن کن که مادرو خواهرشو فرستاده بود خونه پدرم اونام اومدن گفتن به شرطی برت میگردونیم که پول عمل و دکتراتو بابات بده خونوادش گفتن که شوهرم بهشون گفته برین ازشون پول بخواین اینام دیدن شوهرم طرف اوناست بازم پشت به من کرده اومدن هزار جور حرف ناربط زدن که دخترتون اله بله ول خرج ارایشگاه میره لباس میخره میوه زیاد میخرن چیزای دروغ و چرت گفتن که پسرمو پیر کرده و از این حرفا بعد چند هفته اشتی کردیم بازم مشکلاتمون همون بود بعد چند سال دخالتای خونوادش شدیدتر شدن مثلا بهتان میزدن بهم به شوهرم میگفتن زنت لباسای نو اندخته بیرون با اینکه شوهرم میدونست من اینکارو نمیکنم ولی هیچوقت خلاف میل خونوادش حرف نزد رو حرفشون حرف نمیرد خونوادش چند بار بهتان این مدلی زدن الی بلی بحثا به جای باریک کشیده میشد مثلا مامان بابامو شوهرم صدا میزد خونوادش میومدن شوهرم با اینکه میدونست تک به تک حرفای خونوادش دروغه بازم پشت اونا بود امار دکتر رفتنمونو از شوهرم میگرفتن اینم میگفت هی میگفتم نگو نگو میکوبن سرم باز میگفت بهشون خواهر شوهرم بهم میگفت نازایی بدبخت یا میگفت هر هفته میام اشغالاتو میگردم ببینم چی خوردی چی انداختی مراقب باش منم میکفتم به خودم مربوطه چیکار میکنم چیکار نمیکنم شوهرم عوض تذکر به خونوادش جلوی همه بهم میگفت خفه شو طلاقت میدما یا جلوی اونا بهم فحش میداد خونوادشم کیف میکردن با هر توهین شوهرم به من اونا حس میکردن درجه اشون ارتقا پیدا میکنه وقتی فهمیدن با حرفای دروغشون بازم شوهرم پشت اوناست دیگه ول کن من نبودن هرروز دعوا هرروز مرافه تو این زندگی شوهرم کوچکترین ارزشی برام قایل نشد همیشه خونوادش گناهکار بودن ولی شوهرم میومد منو جلوشون خار میکرد منو تنبیه میکرد پای خونوادمو از زندگیم میبرید یا میگفت حق ندارن خونه من زنگ بزنن یا بیان کلا هر کار اشتباهه خونوادشو میومد با تحت فشار گذاشتن من تلافی میکرد مثلا دست پیشو میگرفت پس نیوفته منو خونوادمو تحت فشار میذاشت با اینکه میدید رسما خونوادش زندگیشو نابود میکنن چهار تا خواهرو یه مادر به اونا کوچکترین تذکری نمیداد بلکه ناراحت نشن از خونوادش قدیسه ساخته برا خودش یبار سر بحث خونوادش با من که طبق معمول طرفداری اونارو میکرد به من گفت میری از خونم بیرون یا زنگ بزنم مامور بیاد بیرونت کنه اخرم جلوی خونوادش زنگ زد مامورا ریختن خونمون مامانشم پیش مامورا میگفت نمیخوایمش طلاقش میدیم همینکارای شوهرم باعث شد رفته رفته من ازش سرد بشم و کاراشو هیجوقت فرانوش نکردم که همیشه پشتمو خالی کرد سعی کردم از اون خونه بیام بیرون بلکه دخالتاشون کم بشه زمین خریدیم ساختیم ولی خونه ما جای پرتیه و محل کار شوهرم دقیق کنار خونه مامانشه صبح تا شب مامانش تو مغازه شوهرمه شوهرم با این وجود میگه هرروز سه بار به مامانم سر میزنم من خواستم خونوادش از ما جدا شن رابطمون بهتر شه غفل از اینکه منو از خودشون جدا کردن تازگیا به دست دکتر لوله هام کامل بازه دکترا گفتن میتونی باردار بشی بطور طبیعی ولی شوهرم به حدی ازم دور میگرده که اصلا روابط عاطفی بینمون نمونده شوهرم الان دو سال تو اتاق جدا میخوابه هیچ رابطه احساسی باهم نداریم اصلا شوهرم درکم نمیکنه دکترا بهم گفتن استرس ندشته باش کلا زندگی من با استرس میگذره سر کوچکترین مشکلی میگه طلاقت میدم فردا درخواست میدم متو میکشونه دادگاه برکه طلاق و میاره خونه که امضاش کنم سر چیزای جزیی میاد وسیله های خونه رو میشکونه هرروز امار قهر اشتیمونو به مامانم میده هی میگه ما میخوایم طلاق بگیریم رفتیم دادگاه مامان بدبختم دق کرده الان که خونوادش دستشون به من نمیرسه به همه از من بد میگن بار پنجمه به گوشم رسیده غریبه ها میان میگن خواهر شوهرت خیلی ازت بد میگفت میگفت داداشمو از ما جدا کرد روز خوش از دستش نداشتیم مامانم اب خوش نمیتونست از دستش بخوره درصورتیکه من ادم خجالیتیم اصلا زیاد خونشون نمیرفتم وقتیم میرفتم سلام احوالپرسی میکردم میشستم میومدم نمیدونم چرا پشتم اینجوری بد میگن به همه گفته زنداداشم نازاست طلاقش میدیم عوص خلالیت گرفت بخاطر کارای قبلیشون دارن ابرومو میبرن اومدم به شوهرم گفتم بره خونوادشو جمع کنه ولی اون طبق معلوم طرف اونارو گرفت گفت دروغ بهت گفتن کلیم فحش بارشون کرد که میرم شکایت نیکنم به کسی که اومده به تو گفته یا تو داری بهم دروغ میگی بازم دست پیش و گرفت داد و بیداد کرد وسیله شکوند رفت الان دو ماهه باهام قهر موقع خوابیدن میاد خونه گاهیم برا خوابم میمونه مغازش خیلی اصرار به طلاق تفاهمی داره بهش گفتم بریم نشاوره قبول نمیکنه چیکار کنم بنظرتون تورو خدا راهنماییم کنین خستم از دستش روزی نیست حرف طلاق تو خوننون نباشه هی اصرار میکنه اینو میدم اونو میدم بهت فقط طلاق بگیریم
    پاسخ با نقل و قول

  2. ارسال:2#
    با سلام خدمت شما دوست عزیز
    در این مورد دقت داشته باشید که نیاز است مشکلات شما به صورت جدی تر بررسی شود بین شما به گفته خودتان نه روابط عاطفی وجود دارد و نه رابطه جنسی و اینکه از نظر روحی نیز در شرایط مناسی قرار ندارید .
    نیاز است که زوجین بعد از ازدواج بدانند که در کنار اینکه خانواده هریک از آنها به عنوان دارایشان با ارزش می باشند اما این دو نفر یک زندگی مستقل دارند که نیاز به مدیریت و حفظ حریم های شخصی می باشد .
    . هریک از شما چند سال دارید؟
    2. شما مایل به ادامه زندگی مشترک می باشید و به چه دلایلی؟
    3. میزان تحصیلات هریک از شما چقدر می باشد؟
    4. خانواده شما وانشان به اینگونه رفتارها و مشکلات شما چیست؟
    5. تا به حال به صورت شخصی و در آرامش با همسرتان در مورد زندگی مشترکتان صحبت کرده اید؟
    پاسخ با نقل و قول

کاربران دعوت شده

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •