نمایش نتایج: از 1 تا 5 از 5

موضوع: میخوام زندگیمو نجات بدم اما نمیشه

69
  1. بالا | پست 1
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    December_2019
    شماره عضویت
    20293
    نوشته ها
    3
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    Unhappy میخوام زندگیمو نجات بدم اما نمیشه

    سلام و خسته نباشید
    من و همسرم حدود شش ماه باهم دوست بودیم و بعد ازدواج کردیم و من به شهر تهران اومدم خانوادم شهرستان هستن ولی نزدیکه و ماهی دو یا سه بار میبینیمشون و من توی تهران تنهام
    مشکل بزرگی تو زندگیمون نیست ولی انقدر مشکلات ریز زیاده که روزی نیست باهم بحث نکنیم، سبک زندگیامون متفاوته ولی مشکل اصلی فعلا کم‌توجهی همسرمه انقدر که دیگه اگه یه وقتی هم بخواد محبت کنه حس میکنم واسه خفه کردن منه و حرفای محبت آمیزی که گاهی بهم میزنه بیشتر اذیتم میکنه
    شش ساله ازدواج کردیم و یه بچه نوزاد داریم چون خیلی بچه دوست داره فک میکردم بخاطر بچه یکم توجهش بیشتر بشه ولی واقعا اینجوری نشد
    انقدر تعداد مشکلاتمون زیاده نمیدونم کدوم رو بگم هیچکدوم خیلی وحشتناک نیست ولی همه شون کنارهم داره عذابم میده حس افسردگی دارم تنهام و شوهرم بامن اصلا وقت نمیگذرونه میگم حداقل وقتی تو خونه ای بامن صحبت کن اینکه توقع زیادی نیست ولی همه اش سرش تو گوشیه یا فوتبال میبینه جوری محوشون میشه که اصلا وقتی صحبت میکنم نمیشنوه و هرروز سر این موضوع ناراحتم میکنه واسه کارایی که خودش دوس داشته باشه مثلا فوتبال دیدن، وقت گذروندن با دوستاش یا جایی که خودش دوس داشته بره سریع تایم کاریشو خالی میکنه و هیچوقت هم خسته نیست ولی الان چهار ماهه قراره باهم بریم بیرون تا من چندتا چیز بخرم همش میگه وقت ندارم یا خسته ام
    انقدر بهم بی توجهه که اگه مریض بشم متوجه نمیشه تو دوران بارداریم و الان که با یه بچه کوچیک دست تنهام (چون خانوادم شهرستانن) کمکم که نمیکنه هیچی حتی کارهای شخصی خودش رو هم انجام نمیده
    چندباری که چندروز رفتم شهرستان پیش خانوادم موندم اگه من زنگ نمیزدم حتی بهم زنگ هم نمیزد
    هربلایی هم سرم بیاد هر مشکلی هم داشته باشم اصلا اهمیتی نمیده
    درصورتیکه کلا چنین آدمی نیست تو جمع خیلی پرحرفه و شوخه( توخونه مثل مجسمه) ، اگه کسی از خانواده و دوست و فامیل اتفاقی براش بیوفته خیلی کمکشون میکنه و نگرانشون میشه و پیگیر حالشون میشه
    عصبیه الکی واسه همه چی اعصاب من و خودشو خورد میکنه(مثلا مسائل کاریش) همش داره با تلفن با مشتریاش صحبت میکنه اونم طولانی ولی تا من بهش زنگ میزنم میگه زود باش بگو کار دارم
    یه سری تیک های عصبی هم داره که خیلی اذیتم میکنه چکن خیلی شدیده گاهی جلوی بقیه خجالت میکشم و هیچ تلاشی واسه ترکشون نمیکنه
    کلا مث بچه ها میمونه یعنی از یه بچه دوساله بیشتر خونه رو کثیف میکنه
    مثلا من بچه بغل وسط خیابون یجا گیر کردم با تلفن صحبت میکنه و میره و اصن نمیگه تو چی شدی یا یهو تو مغازه های بازار غیب میشه
    کلا یه سری اخلاقای خیلی رو مخ داره
    مشکل دیگه اینکه اون فقط بیرون رفتن و خوشگذرونی با جمع دوست داره منم دوس دارم ولی گاهی هم دونفره احتیاج دارم ولی اون اصلا نمیذاره
    قبل بارداریم سرکار میرفتم انقدر که حاضر نبود مسافرت دو نفره بریم بدون اینکه به اون بگم هتل رزرو کردم و تا لحظه آخر بهش چیزی نگفتم تا مهمون دعوت نکنه ولی تو مسافرت همش گفت کاش اینم بود کاش اونم بود
    یبارکه به اصرار من یه آخر هفته دوتایی رفتیم شمال خونه اجاره کردیم تا پامونو گذاشتیم داخل گفت کاش مامانم ایناهم بودن انقدر گفت تا دعوامون شد و جمعه اش هم صبح زود به بهانه اینکه جاده شلوغ میشه برگشتیم انقدر که این قضیه تو ذهنش بود که هفته بعدش با فامیلای اون رفتیم اونجا
    مثلا وقتی حامله بودم یا زمانی که سرکار میرفتم یا الان که یه نوزاد دارم ممکنه یوقت شرایطم یا توانایی جسمیم طوری نباشه که یجایی که اون مبخواد رو بتونم برم البته خیلی وقتا بخاطر اون سختیشو تحمل میکردم و میرفتم ولی وای به روزیکه یکبار بگم نه اصلا درک نمیکنه و تا قیامت راجبش باهام دعوا میکنه و اون وقتایی که بخاطر اون سختی کشیدمو اصن چشمش نمیبینه
    درنتیجه خیلی وقتا من رو تا نصف شب توخونه تنها گذاشته و رفته چون من نمیتونستم برم در صورتیکه من توقع داشتم چون حامله ام یا نوزاد دارم کنارم بمونه
    اینا چیزایی بود که بداهه یادم اومد اینا با صدتا مشکل دیگه هست که هرروز بحثمون میشه
    راجب همه اینا سعی کردم باهاش صحبت کنم قبول میکنه که اشتباه کرده ولی به محض پایان صحبتمون همون کارو تکرار میکنه
    از هر دری وارد شدم یه مدت با محبت یه مدت با قهر یه مدت با یادداشت اتفاقا
    حتی یه بار به زور بردمش مشاور به مشاور گفت باشه همه کارایی که گفتی رو انجام میدم مشاورم گفت چه خوب که اشتباهاشو قبول داره ولی جلسه بعد نیومد بریم چون هیچ کدوم رو انجام نداده بود
    الان بیشترین چیزی که عذابم میده اینکه حس میکنم دوستم نداره میگه دوستت دارم ولی هیچکدوم ار اعمالش اینو نشون نمیده خیلی تنهام خیلی ناراحتم حس میکنم دارم دیوونه میشم صبح تا شب تو خونه باید کارای بچه و خونه و شوهر انجام بدم و اون به تفریحات و کارای مورد علاقه خودش بپردازه بدون اینکه ذرهای به من و علایق من فک کنه یا حتی بامن وقت بگذرونه حتی در حد صحبت کردن
    چطور میتونم قبول کنم آدمی که با من بهش خوش نمیگذره با من حرف نمیزنه نگران حالم نمیشه حواسش بهم نیست هر اتفاقی برام بیوفته متوجه نمیشه درکم نمیکنه دوستم داره از این زندگی به جز خستگی و حس کلفت بودن هیچی عاید من نمیشه و من هرروز برای تغییر وضعیتمون تلاش میکنم و با یه دیوار روبرو میشم
    گاهی فک میکنم اگه تنها زندگی کنم بهتره منکه همین الانم تنهام فقط فرقش اینکه کارام‌کمتر میشه حداقل . طوریکه اصن وجودشو تو زندگیم حس نمیکنم
    ویرایش توسط melika.sh : 2019_12_01 در ساعت 04:59 دلیل: مطلبی جا مونده

  2. بالا | پست 2
    عضو همراه

    عنوان کاربر
    مشاور روانشناس
    تاریخ عضویت
    December_2018
    شماره عضویت
    19151
    نوشته ها
    163
    سپاس
    0
    17
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    با سلام خدمت شما دوست عزیز
    احساسات شما قابل درک می باشد اما بهتر است دقت داشته باشید که به نظر می رسد این دلخوری های کوچک باعث ایجاد فاصله بین شما شده است که می تواند بر روند زندگی شما تاثیر زیادی داشته باشد اینکه شما دو نفر بخواهید از کنار این این مشکلات بگذرید و یا با قهر و توهین و مقصر جلوه دادن یکدیگر جلو بروید کمکی به شرایط شما نخواهد کرد و حتی باعث می شود که حساسیت به رفتارهای یکدیگر بیشتر شود و حتی نتوانید رفتارهای مثبت همدیگر را درک کنید و به گفته خودتان توجهات ایشان نیز برایتان احساس خوشایندی ندارد .
    یکی از اشتباهاتی که افراد مرتکب می شوند این است که برای بهبود مشکلات زندگی مشترکشان بچه دار می شوند در صورتی که داشتن فرزند مسئولیت بیشتری می طلبد که می تواند شرایط روحی و روابط را با مشکلات بیشتری مواجهه کند و نیاز به آمادگی هردو نفر دارد.
    دقت داشته باشید که اگر محیط منزل یک محیط پر تنش باشد و هر لحظه فرد احتمال بحث و ناراحتی بدهد امنیت منرل جای خود را به اضطراب و نا امنی می دهد و هر انسانی به صورت اتوماتیک از محیط پر تنش و اضطراب آور دوری می کند و این موضوع می تواند در زندگی های مشترکی که دائم با تنش همراه می باشد نیز رخ بدهد و فرد بودن در هر حالتی را به بودن با همسر خود ترجیح بدهد و این نشان می دهد که نیاز به تغییر شرایط می باشد و برای تغییر شرایط نیاز است که شما در اول خودتان از نظر روحی در شرایط مناسبی باشید و در کنار آن علایق همسرتان را بشناسید و روابط و مشکلاتتان را بررسی کنید.
    1. روابط جنسی شما رضایت بخش می باشد؟
    2. چه میزان علایق همسرتان را می شناسید؟
    3. در چه زمان هایی همسرتان به شما توجه بیشتری می کنند؟
    4. واکشن همسرتان در بحث ها چگونه می باشد؟

  3. بالا | پست 3
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    December_2019
    شماره عضویت
    20293
    نوشته ها
    3
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    ممنون از پاسخگوییتون
    من همین الان هم که ازش ناراحتم ولی دراکثر موارد علایقشو در نظر میگیرم و هیچوقت برای انجام کاری تحت فشار نمیذارمش مثلا میگم هروقت تونستی و کار نداشتی و خسته نبودی فلان کارو انجام بدیم یا بریم فلان جا
    حتی توی لباس پوشیدنم یا غذا پختنم و همیشه حواسم به شرایط جسمانیش و روحیش هست
    البته مساله اینجاست که من اخلاقم اینجوریه که به اطرافیانم توجه کنم (بچه و شوهر) و اول علایق و کارهای اونارو انجام بدم اگر زمانی موند برای خودم وقت بذارم یعنی نوع تربیت من اینجوری بوده
    ولی نوع تربیت اون برعکسه یعنی همه اعضای خانوادش اینشکلین مثلا خواهر و برادرش هم بیشتر به خوشگذرونی خودشون فک میکنن تا همسراشون، مادرش فقط به فکر بچه هاشه پدرش هم بیشتر با دوستاش وقت میگذرونه کلا تو خانوادشون همه اینجورین و همسرم تو این شرایط بزرگ شده و به این شرایط عادت کرده خودش میدونه اشتباهه خودش میدونه داره زندگیمون توجه لازم داره ولی نمیتونه درستش کنه البته به نظر من تلاشش کمه و اینکه اگه کسی کسی رو دوست داشته باشه خواسته و ناخواسته حواسش بهش هست
    اون از اول زندگیمون اینجوری بود حتی تو دوران عقد نه اینکه شما فک کنید حالا چون همش باهم دعوا میکنیم از هم دور شدیم فقط فرقش اینکه من اینهمه سال خواستم این مسال رو با آرامش حل کنم ولی اون تلاشی نکرد و من دیگه الان خسته شدم و بیشتر ازین توانایی بودن تو این شرایط رو ندارم
    راجب سوالاتتون باید بگم
    ۱. تعدادش خیلی کمه ولی رضایت بخشه
    ۲.من کاملا میشناسم چون اخلاقم اینجوریه که توجه میکنم و یادم میمونه مثلا اگه یه غذایی رو با اشتها نخوری دیگه اون مدلی نمیپزمش (حتی ممکنه از غذا ایرادی نگیره من از نوع رفتارش میفهمم) یا مثلا اگه حس کنم از فردی توی فامیل ما خوشش نیومده سعی میکنم تاحد امکان کمتر با اون شخص روبرو بشه(ممکنه اصلا راجب اون شخص چیزی نگفته باشه من از رفتارش میفهمم) اینا مثال کوچیک بودن ولی علایقشو تو همه چیز در نظ ر میگیرم و توقع دارم اونم حداقل یکم اینجوری باشه ولی نیست انقدر که بی توجه نه علایق منو میفهمه نه اینکه میفهمه من طبق علایق اون رفتار کرم
    ۳.وقتی که دیگه خیلی ناراحت میشم و گریه میکنم و به شدت بینمون شکرآب میشه میاد سرلغم و سعی میکنه محبت کنه و بهم میگه قول میدم بیشتر بهت توجه کنم و بزودی ببرمت فلان جا یا فلان کارو برات انجام بدم ولی فرداش همه شو یادش میره و همون رفتارو دوباره تکرار میکنه و هیچوقت اونکاری که قول داده و انجام نمیده و اونجایی که قول داده نمیبره
    با این حال من هیچوقت محدودش نکردم مثلا هفته ای یک شب با دوستاش وقت میگذرونه من میگم اشکال نداره ولی این به شرطی که حداقل هفته ای یک شب هم با خانوادت وقت بگذرونی حتی توی خونه نه اینکه حتما جایی بریم میگه باشه حتما و هر هفته قبل اینکه با دوستاش بره بیرون میگه قول میدم فردا شب باتو باشم و فلان کارو بکنیم ولی هیچوقت تا دفعه بعدی که میخواد با دوستاش بره بیرون اونکارو نمیکنه واسم و هرشب یه بهونه و وقتی میگم تو اونکارو انجام ندادی میگه خودت دیدی که وقت نکردم یا مثلا خونه مامانم بودیم نشد یا فلان اتفاق افتاد نشد
    مثلا پیش اومده که به من گفته من امشب خسته ام نمیشه بریم بیرون بعد همون لحظه برادرش زنگ میزنه میاید بریم بیرون و به اون میگه باشه میگم مگه تو نگفتی خسته ام میگه حالا جلو برادرم زشته بهش بگم نه در صورتیکه میدونم چون واقعا دوست داره با خانوادش بره بهشون گفته باشه اگه با منم دوست داشته باشه خوب یبارهم بخاطر من کار یا خستگیشو در نظر نگیره
    یا مثلا همین پنجشنبه دیروقت اومد خونه از سرکار و به من گفت شام بریم بیرون رفتیم یه رستوران نزدیک و شام خوردیم و سریع برگشتیم همش تو رستوران گفت خسته ام و خوابم میاد ولی وقتی رسیدیم خونه رفت توی اتاق و تا ساعت ۳ نصف شب با گوشیش بازی کرد و جمعه اش هم که کلا پیش خانواده خودش بود به بهانه تعمیر ساختمون و عصر هم رفت یه مجلس روضه مردونه
    وقتی هم بهش میگم آخر هفته رو هم باخانوادت نبودی میگه منکه بردمت رستوران یعنی انگار فقط ازسرواکنی یکاری رو به زور انجام میده که من اعتراض نکنم و کلی هم منتشو میذاره (این بی رغبت بودنش بیشتر آزارم میده وقتی میبینم برای جمع های فامیلاش یا دوستای خودش یه ذوقی داره و برای وقت گذروندن با ما هیچی)
    هرروز نهار براش صبر میکنم تا باهم نهار بخوریم حتی اگه خیلی دیر بشه و گرسنه باشم ولی وقتی میاد و میزو میچینم ا اول تاآخر غذا یا با مشتریاش صحبت میکنه یا با گوشیش بازی مسکنه نه خودش از غذا چیزی میفهمه نه من و همه کاراش سرغذا یادش میوفته یعنی اگه تنها غذا بخورم خیلی بهتره البته اینم به تربیت خانوادگیش برمیگرده چون مادرش بهش یاد نداده به سفره احترام بذارن بنظرم نصف مشکلاتمون برای تربیت بدشه تو خونشون هرکی هرکاری خواسته کرده و مادرش بهشون همه جوره سرویس داده در حدیکه لباس از تو کشو برمیدارن در کشو رو نمیبندن
    ۴.اگه باهاش بحث کنم داد میزنه و همیشه یه سری توجیه های خیلی مسخره داره و غیر منطقی داره واسه کاراش اگه بحثمون طولانی بشه و من دلم بشکنه از حرفاش و گریم بگیره تازه میفهمه اشتباه کرده و میگه حق با توئه و معذرت خواهی میکنه و ابراز احساسات میکنه و میگه سعی میکنم تکرار نشه اما به محض اینکه بحثمون تموم میشه همون کارو تکرار میکنه ( بدون اغراق میگم همون لحظه نه فرداش نه یکساعت بعد همون لحظه) و اونجاست که دلم میخواد بمیرم و از همه معذرت خواهیاش و ابراز احساساتش حالم بهم میخوره چون حس میکنم فقط تظاهره

  4. بالا | پست 4
    عضو همراه

    عنوان کاربر
    مشاور روانشناس
    تاریخ عضویت
    December_2018
    شماره عضویت
    19151
    نوشته ها
    163
    سپاس
    0
    17
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    دوست عزیز قابل درک می باشد که شما در فشار روحی زیادی قرار دارید اما دقت داشته باشید که اگر شما به نیازهای خودتان توجه نداشته باشید از نظر روحی در شرایطی قرار نمی گیرید که بتوانید زندگی مشترک پر انرژی را تجربه کنیدو حساسیت شما نسبت به شرایط و صحبت های اطرافیان مخصوصا فردی که به او گرایش عاطفی دارید بیشتر می شود .
    پس در در اولویت اول توجه بیشتر شما به علایق و نیازهای خودتان می باشد و نیاز است برای بهبود شرایط روحیتان چند جلسه مشاوره دریافت کنید دقت داشته باشید که با شرایط روحی بهتری می توانید رابطه بهتری را ایجاد کنید که همسرتان نیز احساس آرامش بیشتری داشته باشد و تایم بیشتری را مایل به گذراندن کنار شما باشد .
    دقت کنید اینکه شما بجای سوال پرسیدن رفتارها و علایق ایشان را حدس می زنید می تواند به شما اطلاعات غلطی بدهد اینکه فردی با اشتیاق غذایی را نخورد به معنای دوست نداشتن غذا نیست می تواند شرایط جسمی او خوب نباشد ، بیرون غذایی خورده باشد و... بسیاری دلیل دیگر پس بهتر است سعی کنید مکالمه داشته باشید البته بدون سرزنش و بحث و توهین و مقصر جلوه دادن یکدیگر
    هرچقد محیط خانه شاد تر باشد و زمانی که همسرتان می آید شما در شرایط روحی بهتری باشید می توانید رابطه بهتری را نیز هردویتان برقرار کنید.
    در مسیر کسب توجه همسرتان به زندگی مشترک می توانید در هر چیزی از علایق ایشان استفاده کنید مثلا پختن یک غذای مورد علاقه بر اساس اطلاعات نه حدس، خریدن یک کادو ، رفتن به یک سفر مورد علاقه ایشان ، یک رابطه جنسی مورد علاقه ایشان ،و... در این حالت شما می توانید امکان کسب بیشتر توجه همسرتان و تعامل بهتر را داشته باشید . دقت کنید که در همه این موارد علاقه ایشان عنوان شد به عنوان مثال ممکن است شما بهترین جشن تولد ممکن را برای ایشان در بهترین رستوارن ترتیب بدهید اما علاقه ایشان به یک جشن دوستانه و حضور افراد دیگر باشد چون فرد اجتماعی می باشد پس بهترین از نظر ایشان و نه شما .
    البته در اول بهبود شرایط روحی خودتان در اولویت قرار دارد.
    در کنار این موراد دقت داشته باشید که اگر شما هرروز یک مسیر تکراری را زندگی کنید و برنامه ریزی برای زندگیتان نداشته باشید تمرکز شما بر جزئیات منفی بیشتر می شود و از نظر روحی با شرایط سخت تری مواجهه می شود .
    درمسیر می توانید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
    021-22354304

  5. بالا | پست 5
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    December_2019
    شماره عضویت
    20293
    نوشته ها
    3
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    واقعا ممنون از پاسخگوییتونمن قبلا هم چند جلسه مشاوره رفتم این کارهایی که میفرمایید رو خیلی انجام دادم مخصوصا قبل از بچه دار شدن که وقتم آزاد بود ولی انقدر که بی تاثیر بودن منم سرد شدم در ضمن من خیلی سعی میکنم راجب همه مسائل باهاش صحبت کنمشما وقتی ده قدم میری سمت شخصی توقع حداقل یک قدم رو ازون شخص داری غیر ازین باشه شخصیت آدم میره زیر سوال الان دیگه طوری شده که توجه من به علایق اون و چیزی که اون میخواد شده وظیفه من و عادت براش و به این فکر نمیکنه که من دارم براش کاری انجام میدم چون به این کارها عادت کرده و اون هیچ مسئولیتی ندارهمن اگر قرار بود خودم حال خودم را خوب کنم و خودم علایق و نیازهای خودم را تامین کنم برای چه ازدواج کردم خوب تنها زندگی می کردم خیلی برام راحت تر بود که بخوام بی اهمیتی یک آدم رو تحمل کنم و اذیت بشم بله من میتونم به خوش گذرونی خودم فکر کنم به علایق خودم فکر کنم و مثل اون برم تنهایی کاری که دوست دارم رو انجام بدم ولی این وسط ازدواج چه معنی داره اون خودش رو با برادرش مقایسه میکنه جاری من خودش با دوستای خودش خوش میگذرونه برادرش هم با دوستای خودش خوش میگذرونه تقریباً به هم کاری ندارن به من میگه تو چرا مثل اون نیستی این آرزوی اونه که هر کدوممون واسه خودمون زندگی کنیم و به همکاری نداشته باشیم ولی من از این حالت متنفرموقتی باهاش راجع به این مسائل صحبت می کنم میگه اینا که مشکل حساب نمیشن و جدیشون نمیگیره واسه همین تلاشی نمیکنهگاهی فکر می کنم اون شبیه یک سنگ میمونه که هیچ نوع رفتار و کاری روش تاثیر نمیذاره

کاربران دعوت شده

© تمامی حقوق برای همیاری ایران محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد