صفحه 1 از 11 123 ...
نمایش نتایج: از 1 تا 10 از 102

موضوع: آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری

11911
  1. بالا | پست 1
    مدیر کل همیاری

    عنوان کاربر
    مدیر کل همیاری
    تاریخ عضویت
    October_2010
    شماره عضویت
    5
    نوشته ها
    3,374
    صلوات
    192
    دلنوشته
    6
    اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد
    سپاس
    2,638
    8,732
    نوشته های وبلاگ
    38
    دریافت
    146
    آپلودها
    5

    آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری

    سلام دوستان

    اونهایی که قدیمی تر هستند حتما میدونن که پرطرفدارترین تاپیک تالار همیاری، آلبوم تصاویر و خاطرات دوران کودکی اعضای همیاری بود.

    بعد از اون اتفاقاتی که برای سایت پیش اومد و همه مطالب سایت حذف شد، دیگه اون تاپیک هم ایجاد نشده بود. من برخی صفحات رو ذخیره بودم، و این صفحه رو از صندوقچه پیدا کردم

    اولین خاطره خودم یافت شد و بنابراین دوباره میذارمش برای شروع مجدد این تاپیک

    خیلی از خاطرات بچه های قدیمی رو ذخیره شده دارم که اگه خواستن براشون میفرستم تا دوباره نویسی نکنن و یه تجدید خاطره ای هم واسشون باشه



    خاطرات زیادی از دوران بچگیم هم خودم یادمه و هم بعضیشو مامان و بابام برام تعریف کردن از فضولیام
    یکیش که کاملا یادمه مربوط به وقتیه که تقریبا سه ساله بودم . عمم اینا یه رادیو قرمز کوچولو داشتن که عشق من بود. هروقت میرفتم خونشون یه راست میرفتم سراغ اون. بالاخره شوهرعمم اونو به من هدیه دادن و منم در اولین اقدام رفتم تو حیاط و زدمش رو کاشی شکوندمش تا ببینم کیه داره توش حرف میزنه

    یکیشم که یادم نیست و مربوط به دوسالگیم میشه رو مامانم تعریف کردن برام
    مامانم گفت یه روز یه پیرمرد با من اومد در خونمون و گفت این بچه کیه؟!
    مامانم گفت چطور؟بچه منه
    پیرمرده گفته اینو با یه تلفن دیدم داره وسط کوچه راه میره معلوم نیست میخواد ببردش کجا
    تلفن رو از خونه همسایه کش رفته بودم فرار میکردم
    تصاوير پيوست شده تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: jpg 0022.jpg (2.5 کیلو بایت, 211 نمايش)
    • نوع فایل: jpg 0022.jpg (44.5 کیلو بایت, 31 نمايش)
    • نوع فایل: jpg 001.jpg (64.0 کیلو بایت, 29 نمايش)
    ویرایش توسط admin : 2014_05_25 در ساعت 21:23
    امضای ایشان
    از امام علی علیه السّلام پرسيدند «خير» چيست؟ فرمود:

    خوبى آن نيست كه مال و فرزندت بسيار شود، بلكه خير آن است كه دانش تو فراوان و بردبارى تو بزرگ و گران مقدار باشد و در پرستش پروردگار در ميان مردم سرفراز باشى، پس اگر كار نيكى انجام دهى شكر خدا به جاى آورى، و اگر بد كردى از خدا آمرزش خواهى. در دنيا جز براى دو كس خير نيست: يكى گناهكارى كه با توبه جبران كند، و ديگر نيكوكارى كه در كارهاى نيكو شتاب ورزد.


    نهج البلاغه، حکمت 94


  2. بالا | پست 2
    ناظم همیاریراهنمای همیاری

    عنوان کاربر
    ناظم مدیر
    تاریخ عضویت
    March_2011
    شماره عضویت
    265
    نوشته ها
    2,323
    صلوات
    36
    دلنوشته
    7
    سپاس
    6,019
    5,208
    نوشته های وبلاگ
    73
    دریافت
    0
    آپلودها
    3
    سلام

    ممنون از دکتر برای ایجاد مجدد این تاپیک خاطره برانگیز
    دکتر هر چی رو دارید بذارید.

    من کوچلو بودم میخاستم بزرگ شدم ؛ بابا بشم خب امکانات کم بود. بچه شدم


    کوچلویی هام؛ رفته بودیم کتاب بخریم ...اونجا پر کتاب شنگول و منگول و رنگی... اونا رو نمی خاستم که! از قسمت کتاب های بزرگونه کتاب فیزک کوانتوم می خاستم الانم بدن بهم شاید نتونم بخونم!
    تصاوير پيوست شده تصاوير پيوست شده
    • نوع فایل: jpg mmmmm.jpg (47.5 کیلو بایت, 15 نمايش)
    امضای ایشان


  3. بالا | پست 3
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    February_2014
    شماره عضویت
    9813
    نوشته ها
    109
    صلوات
    50
    دلنوشته
    3
    .........
    سپاس
    234
    450
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    كوچولو

    من كوچولو بودم بعد رفته بوديم دكتر
    دكتر ميخواست به داداشم ْآمپول بزنه منم گريه كردم داد زدم به دكتره گفتم گوووووووااااا( فحشه! ببخشيد ديگه بچه بودم) دكتره گفت خودتي
    ویرایش توسط گلبرگ خانوم : 2014_05_25 در ساعت 15:04 دلیل: ...
    امضای ایشان
    احترام به پدر و مادر = خوشبختي

  4. 17 کاربر مقابل از گلبرگ خانوم عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  5. بالا | پست 4
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    February_2014
    شماره عضویت
    9813
    نوشته ها
    109
    صلوات
    50
    دلنوشته
    3
    .........
    سپاس
    234
    450
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    من ببچه ودم ميرفتيم كوچه خاله بازي ميكرديم 1 موكت ميبرديم و بعد با اون قابلمه و گاز پلاستيكي غذا درس ميكرديم غذا چي بود؟؟ آب بودددد و يكم از گل و گياه هاي حياط بود بهش ميگفتيم آش بعد 1 عروسك داشتم كوچولو موفرفري و سياااااااه اسمشم چپلق بود اونم بچم بود بيچاره بابا نداشت
    امضای ایشان
    احترام به پدر و مادر = خوشبختي

  6. 19 کاربر مقابل از گلبرگ خانوم عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  7. بالا | پست 5
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    February_2014
    شماره عضویت
    9813
    نوشته ها
    109
    صلوات
    50
    دلنوشته
    3
    .........
    سپاس
    234
    450
    نوشته های وبلاگ
    2
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    راستي نميدونم چرا دوچرخه من هميشه خدا پنچر بود همه دخترا كوچه مسابقه ميذاشتن من مسوله سوت زدن بودم ...
    امضای ایشان
    احترام به پدر و مادر = خوشبختي

  8. 17 کاربر مقابل از گلبرگ خانوم عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  9. بالا | پست 6
    مدیر داخلی همیاری

    عنوان کاربر
    مدیر داخلی همیاری
    تاریخ عضویت
    January_2014
    شماره عضویت
    9510
    نوشته ها
    285
    صلوات
    20
    دلنوشته
    1
    سعی نکن متفاوت باشی! فقط "خوب باش" خوب بودن به اندازه کافی متفاوت است...
    سپاس
    4,905
    1,366
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    سلام.

    منم میخوام یه خاطره بگم:


    سال دوم دبستان بودم،بابام برام کاپشن خریده بود پوشیدم رفتم مدرسه معلم دیدو بچه ها هم گفتن که خانم معلم فلانی کاپشن خریده

    معلممون برگشت بهم گفت مبارکه منم که آنقدر خجالتی بودم تا معلم گفت مبارکه رفتم زیر میز وحتی نتونستم بگم ممنون.


    یه بارم سال سوم دبیرستان بودم،دبیرحسابداریمون خدا رحمتشون کنه همش سرچیک نویس بهم گیر میدادن میگفتن فلانی اگه معلم بشه دو

    روز طول میکیشه جدول حسابداری رو رو تخته بکشه.آنقدر که چیک نویسمتمیز میشد کلا خط کشی میکردم حتی یه خط ساده رو با خطکش

    میکشیدم تو چیک نویس.بخاطر همون همیشه آخر از همه تموم میکردم،یا میخواستم ازشون اجازه بگیرم برم بیرون میگفت چیک نویست رو

    بیار نگاه کنم بعدا.


    یکبار هم باز همون دبیر حسابداریمون بعد عید بود اولین جلسه که باهاشون کلاس داشتیم اومد وگفت بچه ها میدونید چیه؟روز 29 اسفند داشتم با

    ماشینم از کنار مدرسه رد میشدم از دور دیدم یکی داره محکم در مدرسه رو میکوبه میگه درو باز کنید من میخوام برم کلاس،نزدیکتر که شدم دیدم

    فلانی هستش.منو میگفت.

    آنقدر که به موقع سر کلاس حاضر میشدم واصلا غیبت نداشتم.از همه زودتر به مدرسه میرفتم.


    آقای دکتر دست شما درد نکنه .کلی خاطره یادمون افتاد.

    البته ببخشید خاطرات من واسه بچگیم نبود ولی خب یاد اینا افتادم.بازم دارما.
    امضای ایشان
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.

  10. 16 کاربر مقابل از m1392 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  11. بالا | پست 7
    مدیر داخلی همیاری

    عنوان کاربر
    مدیر داخلی همیاری
    تاریخ عضویت
    January_2014
    شماره عضویت
    9510
    نوشته ها
    285
    صلوات
    20
    دلنوشته
    1
    سعی نکن متفاوت باشی! فقط "خوب باش" خوب بودن به اندازه کافی متفاوت است...
    سپاس
    4,905
    1,366
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    یه خاطره از بچگی یادم افتاد اونم بگم.

    من اولین حقوقم رو میدونید کی گرفتم؟ تو 8 سالگی

    همسایمون کار بنایی داشت منم به کارهای سنگین خیلی علاقه داشتم آجر آورده بودن میخواستن ببرن تو حیاتشون منم رفتم کمک

    کردم وکلی آجر با دستم 4 تا 4 تا یا 5 تا 5 تا تو دستم جمع میکردم ومیبردم تو حیاتشون آخر سر که میخواستم بیام خونمون دیدم

    مامانه به پسرش دو تومان پول داده اونم آورد بهم داد گفت دستت درد نکنه خیلی کار کردی.
    امضای ایشان
    پروردگارا: تنها تو را می پرستم وتنها از تو یاری می جویم.


  12. بالا | پست 8
    مدیر داخلی همیاری

    عنوان کاربر
    مدیر داخلی همیاری
    تاریخ عضویت
    September_2013
    شماره عضویت
    7535
    نوشته ها
    370
    سپاس
    1,850
    1,807
    نوشته های وبلاگ
    6
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    سلام

    چه بچه های شیطونی بودین

    من خاطرات بچگیم زیاد هست فکر کنم بعد ی ناظم میاد میگه جمع بندی کن هههههه نتایجی که گرفتی

    یکی از بازی های من در دوران کودکی این بود همش این خرگوش رو با سگا بازی میکردم.... قارچ خور دیگه جا قارچ هارو حفظ بودم دوست نداشتم ههههههه
    حالا گفتن نداره خنگم بودم بلد نبودم ذخیره کنم هر دفعه از اول میرفتم فکر کنم ی بار تا اخرشو رفتم بعد خاموش نمیکردم نپره



    امضای ایشان
    از لبــاس کهنـه ات خجــالت نکــش
    از افکــار کهنــه ات شرمنــده بــــــاش

  13. 18 کاربر مقابل از narges☺ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  14. بالا | پست 9
    ناظم همیاریراهنمای همیاری

    عنوان کاربر
    ناظم مدیر
    تاریخ عضویت
    March_2011
    شماره عضویت
    265
    نوشته ها
    2,323
    صلوات
    36
    دلنوشته
    7
    سپاس
    6,019
    5,208
    نوشته های وبلاگ
    73
    دریافت
    0
    آپلودها
    3
    سلام

    از تاپیک قبلی یاد خاطرات "
    ساراجهانی " افتادم فکر کنم مثبت ترین خاطرات رو داشتن.

    یاد تصویر آ "
    اصغر رجبی" افتادم ؛ خوش تیپ کرده بودن بالای درخت سیب نشسته بودن.
    یاد عکس "
    سرشت" افتادم ....

    بسیار تاپیک زیبایی هست. بچه ها بیاین خاطره بگین
    امضای ایشان

  15. 16 کاربر مقابل از niloofarabi عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  16. بالا | پست 10
    عضو همراه

    عنوان کاربر
    عضو همراه
    تاریخ عضویت
    January_1970
    شماره عضویت
    4494
    نوشته ها
    1,549
    صلوات
    1306
    دلنوشته
    36
    برای خوب شدن حالمون
    سپاس
    3,770
    3,993
    دریافت
    0
    آپلودها
    0
    فکر کنم داداشم یه 60_70تایی از این سنگ مرمرا داشت اینا عشق داداشم بودن




    این یه مدل از کارهای دوران بچگیم تو تابستونا بود
    برای معلمامم آخر سال نامه و شعر می نوشتم

    از این کارتام از خانم معلمام جایزه گرفتم

    یه دونه از این چسبونکام از مامان و بابا هدیه گرفتم

    اما مال من آبی کمرنگ بود
    ویرایش توسط anahid : 2014_05_26 در ساعت 11:57


صفحه 1 از 11 123 ...

کاربران دعوت شده

© تمامی حقوق برای همیاری ایران محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد