صفحه 1 از 2 12
نمایش نتایج: از 1 تا 10 از 11

موضوع: دارم دیوانه می شم

1346
  1. بالا | پست 1
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    May_2013
    شماره عضویت
    5519
    نوشته ها
    3
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    دارم دیوانه می شم

    سلام به اعضای خوب همیاری. دوستای گلم و مشاورین عزیز درحال حاضر شرایط روحی افتضاحی دارم. و این مربوط به چند موضوع میشه. وقتی می خوام درموردش حرف بزنم خجالت میکشم چون واقعا افتضاحه که یه ادم 25 ساله تحصیل کرده درگیر یه همچین مشکلات بی خودی بشه و از اون بدتر مشکلات اینجوری بیچاره و مستاصلش کنن. اما فعلا شده.
    من 25 سالمه دانشجوی دکترام.تنها فرزند پدر مادرم هستم و هنوز ازدواج نکردم.
    اگه بگم هنوزم وقتی تو خونه تنهام و مادرم میره بیرون دروقفل می کنه چی میگید؟من هنوزم اجازه ندارم حتی تا سرخیابون تنها برم.شناسنامه.کارت ملی و تمام مدارکم پیش مادرمه و هروقت لازم بدونن بهم میدن.هروقت دلشون بخواد کلیه لوازم اینجانب از کیفف و چمدون و لباس گرفته تا جزوه ها و کتابامو مادرم مخفیانه چک می کنه. و آمار همه چیو داره.به عبارت بهتر من مثل یه اسیر تو دست اینام.
    در مورد ازدواج و ورود خواستگار که نمی تونم چیزی بگم چون واضحه که از این خبرا نیست. از دست این کاراشون با اینکه تو بهترین رشته مهندسی تو بهترین دانشگاه ایران درس می خوندم و با شرط معدل می تونستم دوره های بالاتر و همونجا بمونم رفتم اصفهان. تا از دستشون راحت زندگ یکنم. کمی اوضاع بهتر شد اما هرهفته مجبور بودم بیام تهران و مادرم دورادور از طریق هم اتاقی ها تو خوابگاه و از طریق تماس های تلفنی چندباره در روز چکم می کرد.اگه جوابشو دیر میدادم یا خدای نکرده یادم می رفت بساطی داشتیم که نگو و نپرس. با بدبختی اون روزا تمام شد.حداقلش دیگه اختیار یه چیزائی دست خودم بود خودم می تونستم برم بیرون، خرید،جاهای دیدنی دوستای خوب اما آخر هفته همه اش به زور از چشمم در می اومد. الانم که دارم دکترا می خونم با اینکه شهرستانم همین شرایطو دارم. 
    مادرم درک نمی کنه که من دیگه بزرگ شدم باید ولم کنه هر روز رفتاراش بدتر و شدیدتر میشه.وقتی هم بهش اعتراض می کنم سریعا میزنه زیر گریه و بعد هم بیماری مصلحتی.اینقدر این وضع تکرار شده که دیگه برام عای شده و نسبت به عبارت اینقدر با من بحث نکن قلبم درد می کنه بی تفاوت شدم.
    سال پیش اینقدر اوضاع خراب بود که از یه دانشگاه تو کانادا پذیرش گرفتم و با مخفی کاری تا روز گرفتن ویزا پیش رفتم دیگه اون روز فهمیدن فکر می کنید چی شد؟
    کارتهای عابربانکامو گرفتن و ضبط کردن پاسپورتمو پاره کردن و لپتاپ و گوشیمم توقیف شد.کلی هم بدوبیراه شنیدم.هربار که در این باره بحث می کنیم به هیچ نتیجه ا ی نمی رسیم.فقط داد و بیداد. این بار منم اعتصاب غذاکردم چند روز هیچی نخوردم و از اتاق بیرون نیومدم درو قفل کردم و میز تحریرمو گذاشتم پشتش.اما مادرم کوتاه نیومد و چون بقیه کارای رفتنمو انجام ندام بورسیه ای که به زحمت گرفته بودم از دست رفت. و من بعد ماجرای اعتصاب غذا نه تنها عملا موفقیتی بدستنیاوردم بلکه تهدید شدم که نمی گذارن برم دانشگاه.و تا الان دو تا از امتحانای پایان ترم رو از دست دادم.چند روز پیش استاد راهنمام زنگ زد از 3 اردیبهش که روز تولدم بود تا چندروز پیش گوشیم خاموش بود.بنده خدا کلی نگران شده بود.فکرکرده بود مردم،نصادف کردم یا اتفاق دیگه ای افتاده.کلی هم عصبانی بود که چرا برای امتحان نیومدم.و می گفت زود بیا شاید تو کمیسیون موارد خاص بشه یجور حلش کرد تا این ترم از دستم نره. اما حرف مامانم یکیه.از دیروز به بهانه ناراحتی قلبی افتاده یه گوشه چندبار قبلنا بردمش دکتر اما خداروشکر نتایج آزمایشها چیزی رو نشون نمی دن. دوباره گوشیمو خاموش کردم دیگه خسته شدم. شاید اینجوری بهتره دیگه دانشگاه نرم بیرون نرم،بمونم تو خونه تا خیال مادرم راحت باشه.زندگی هم تعطیل. ادامه تحصیل ، بیرون رفتن ، مهمونیای خانوادگی ، دوستان ، و... هم دیگه باید بگذارم کنار. حالم خیلی بده با گریه و داد و بیداد چیزی حل نمی شه. حتی فکر می کنم اگه همین الان مادرم سرعقل باد و شرایط اون جوری بشه که من می خوام حسرت این چندساله زندگیمو می کشتم.جسرت روزای خوب یکه میشد داششته باشم و مادرم نگذاشت. 
    مادر من فقط براش مهمه که من جلوچشمش باشم و باری این هدف حاضره منو بکشه.اصلا نمی فهمه داره زحمتای منو به باد میده. نه پیش مشاور میره و نه هب حرف کسی گوش میده درواقع با کسی از فامیل رفت و آمد نداریم. پدرم هم چون بیمارن و خیلی وقتها حالشون خوب نیست یا درجریان کارای خانومش نیست یا اگرهم هست چون ته دلش نمی خواد من از پیشش برم کار ینمی کنه.
    داشتم فکرمیکردم خودمو بکشم راحت شم. حتی بابچه های معلول هم این طور رفتار نمی شه اونها هم تا حدودی اختیار دار امور خودشون هستن ولی من نه.تو این دوسال من 4روز اول هفته که اصفهان بودم کلی برنامه هابرای خودم ریخته بودم می رفتم کوه،بیرون، عکاسی و... هم هاش هم تو روزهایی که تهران بودم به نحو احسن تلافی میشد. دیگه چیزی برام ارزش نداره...
    امکان داره بچه ای از پدرومادرش که تنها خویشاوندانش تو دنیا هستن بدش بیاد و بخواد فرار کنه؟ من اینجوری شدم. وقتی کوچکتربودم و برای دوستام تعریف می کرد همه منو بخاطر رفتارای مادرم دست مینداختن و مسخره می کردن. حالا دیگه دوستی ندارم که بتونم باهاش حرف بزنم و خودمو خالی کنم هرچند با خالی کردن هم چیزی حل نمیشه. خسته شدم دیگه بریدم... 
    مدام به خودم میگم حالا که حالش خوب نیست  از خونه برم بیرون و دیگه برنگردم اما جائی رو ندارم برم کاش منو بدنیا نیاورده بودن خسته شدم 

  2. بالا | پست 2
    مدیر کل همیاری

    عنوان کاربر
    مدیر کل همیاری
    تاریخ عضویت
    October_2010
    شماره عضویت
    5
    نوشته ها
    3,374
    صلوات
    192
    دلنوشته
    6
    اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد
    سپاس
    2,638
    8,734
    نوشته های وبلاگ
    38
    دریافت
    146
    آپلودها
    5

    RE: دارم دیوانه می شم

    سلام

    خوش آمدید

    واقعا شرایط سختی رو توصیف کردین. کسانی رو داشتیم که از محدودیت گله داشتند، ولی شدتش کمتر بوده. البته خب شاید برخی باشند که مشکلی مشابه شما داشته باشند.

    فکر می کنید چرا مادرتون چنین رفتاری رو دارند و اینقدر محدودیت براتون وضع کردند؟ آیا خودشون در دورانی که مثل شما بودند، محدودیت داشتند؟

    آیا مادرتون مشکلی دارند که میخوان با نگه داشتن شما در منزل، اون رو به دست فراموشی بسپارند؟

    اینطور برداشت کردم که پدرتون نباید اینچنین باشند و شاید چنین محدودیتهایی بیشتر از جانب مادرتون مطرحه. ایشون چگونه با شما رفتار می کنند؟

    از اقوام و اشنایان خود بگید. مثلا عمو، عمه، دایی و خاله؟ اونها هم وضعیت شما رو میدونند؟ باهاشون رفت و آمدی دارید؟ کلا رفت و آمدهای خانوادگیتون چگونه هست؟

    زمانهایی که شما بیرون میرید، کسی رو همراهتون می کنند؟

  3. بالا | پست 3
    محیا مودت

    RE: دارم دیوانه می شم

    دلم واقعا سوخت براتون من با اینکهع دخترمو 17 سالمه ولی در مقابل شما خیلی ازادم بهتره از مادرتون دلیل کارشو رک بپرسید

  4. بالا | پست 4
    کاربر فعال

    عنوان کاربر
    کاربر فعال همیاری
    تاریخ عضویت
    July_2011
    شماره عضویت
    626
    نوشته ها
    849
    صلوات
    5
    دلنوشته
    1
    سلام و درود بر محمد (ص) و آل محمد
    سپاس
    12
    163
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    RE: دارم دیوانه می شم

    سلام
    یک مقدار از کذشته میگید ؟
    آیا اتفاق خاصی افتاده در کودکیتون؟
    یا در خانوادتون؟
     

  5. بالا | پست 5
    عضو همراه

    عنوان کاربر
    عضو همراه
    تاریخ عضویت
    January_1970
    شماره عضویت
    5262
    نوشته ها
    893
    سپاس
    153
    492
    دریافت
    4
    آپلودها
    0

    RE: دارم دیوانه می شم

    سلام .
    دوست عزیز مشکل اصلی در خانواده شما تنها مادرتان میباشد که به شما حساسیت زیادی پیداکرده واین حساسیت را با خودبیماری انگاری به خاطر جلب توجه شما میباشدنشان میدهند .
    این حساسیت دلایل مختلفی دارد از جمله :

    تک فرزند بودن شما

    رفت و آمد نداشتن

    حضور کم پدر شما در خانه و به نوعی ارتباط عاطفی کم بین پدر و مادر

    و...

    اما شما راه اشتباه پیش گرفته اید که تنها به خودتان ضرر میرسانید سعی کنید با احترام به مادر خود به کار و درس خود برسید و در پی مقابله به مثل کردن نباشید و بدانید که با فرار از مشکلات چیزی حل نمیشود مگر اینکه با مشکلات روبرو شوید و با آنها مقابله کنید .

    سعی کنید ازپدر خود بیشتر کمک بگیرید تا حضور بیشتری در خانه داشته باشند و مادرتان تنها نباشند. و همچنین با اقوام رفت و آمد کنید و آنها ررا به خانه خودتان دعوت کنید و نیز مادرتان را به خانه اقوام ببرید.
    شما سعی کنید به کارهای خود هرچند که از مادرتان دور هستید ادامه بدهید و ایشان را از حال و هوای خود در موقعیتهای مختلف آگاه کنید .
    امضای ایشان
    آنکه با زندگی میسازد، میبازد

    با زندگی نساز ، آن را بساز

  6. بالا | پست 6
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    May_2013
    شماره عضویت
    5519
    نوشته ها
    3
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    RE: دارم دیوانه می شم

    سلام دوستان ببخشید که اینقدر دیر جواب میدم. درگیر مادرم بودم
    خوب واقعیت اینه که مادر من خواهرکوچکترشونو در کودکی از دست دادن تو یه حادثه تصادف. و به همین دلیل فکر کنم خیلی حساس شدن. در کودکی اوضاع خیلی بهتر بود یعنی من احساس بد کمتری داشتم اما الان دیگه واقعا غیرقابل تحمل شده.
    من بجز موقعی که اصفهان بودم و زمانی که دانشگاه می رفتم هیچ وقت اجازه نداشتم تنها بیرون برم و همیشه مادرم همراهم بودند. هیچ وقت هم مهمانی دوستانه ای نه در خونه ی ما و نه خونه دوستان وجود نداشته که من بتونم حداقل چندلحظه از مادرم جدا باشم.
    پدرم این طور نیستند ولی درمقابل بیمارنمائی مادرم کاری از دستشون برنمیاد و هر نوع موضع گیری توسط ایشون سریعا تمام میشه و تمام حقوق موجود رو به مادرم میدن.
    اوضاع پیچیده تر از این حرف هاست شبها حدودا چندبار سر می زنن ببینن من زنده ام،فرار نکردم و ...
    چندسال پیش خیلی در مقابل این رفتار مادرم مقاومت می کردم اما الان دیگه حقیقتا توانائی بحث کردن باهاشونو ندارم.
    مادرم می ترسن وقتی جلوشون نیستم یه اتفاقی برام بیوفته البته قبلا خیلی تهدیدشون میکردم که میرم و تنهاشون میگذاشتم احتمالا یکمش بخاطر اونه.
    خودشون تو سن من خیلی ازادتر بودن و خاطرات خوبی از آزادی های فردیشون دارن اما حاضر نیستن من تجربیات این چنینی داشته باشم.
    تقریبا با اعضای فامیل در حد دید و بازدید عید و مناسبت های ویژه رفت و آمد داریم چون اون ها تو شهرهای دیگه پخش  هستند و تقریبا بجز دوستان خانوادگی کسی رو تهران نداریم.
    مادربزرگ مادریم به شدت با این رفتارمادرم مخالف هستن و با شنیدن این اتفاق اخیر به شدت مخالفت کردن که همشون با موضع گیر یهای شدید مادرم مواجه شد.
    بهرحال این ترم از دستم رفت چون دو تا امتجان پایان ترمو ندادم و اصلا نمی دونم آینده ی درسیم چی میشه.
    پدرم منزل هستند اما کسالت قلبی دارند.بیشتر مواقع هم ایشون هستند که مادر رو آروم می کنن اما قبل از اینکه بتونن استدلال منطقی داشته باشن بیمارنمائیشون شروع میشه و بدتر اینکه پدرم باور نمی کنن مادر تظاهربه بیماری میکنن و تصورشون اینه که من دارم ایشونو شکنجه می کنم. و مدام تذکر می دن که مادر رو درک کن و اذیتشون نکن اون همه زندگیشو به پای تو ریخته و ...
    نمی دونم دیگه باید چیکار کنم....

  7. بالا | پست 7
    کاربر فعال

    عنوان کاربر
    کاربر فعال همیاری
    تاریخ عضویت
    July_2011
    شماره عضویت
    626
    نوشته ها
    849
    صلوات
    5
    دلنوشته
    1
    سلام و درود بر محمد (ص) و آل محمد
    سپاس
    12
    163
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    RE: دارم دیوانه می شم

    سلام دوست عزیزم
    بهترین راهی که من میتونم پیشنهاد کنم اینه که مادرتونو نزد یک روان کاور ببرید که خاطرات تلخ کودکیشون تخلیه بشه بعد با تکنیک هایی که بکار میبرن میتونن بیشتر کمکتون کنن
    شما بهترین کاری که میتونید انجام بدید رفتار دوستانه با ایشونه

  8. بالا | پست 8
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    May_2013
    شماره عضویت
    5519
    نوشته ها
    3
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    RE: دارم دیوانه می شم

    سلام موج آبی عزیز ممنون از راهنمائیتون.باور کنید خیلی تلاش کردم اما به شدت موضع گیری می کنن و اصلا حاضر نیستن حتی با مادر خودشون دراین باره حرف بزنن چه برسه به یک آدم غریبه. اصولا دید جالبی نسبت به دیگرانی که نمیشناسن ندارن درست برعکس من . فقط برام خیلی دعا کنید که یه جور بتونم ببرمشون پیش روانکاو یا روانپزشک. 

  9. بالا | پست 9
    کاربر فعال

    عنوان کاربر
    کاربر فعال همیاری
    تاریخ عضویت
    July_2011
    شماره عضویت
    626
    نوشته ها
    849
    صلوات
    5
    دلنوشته
    1
    سلام و درود بر محمد (ص) و آل محمد
    سپاس
    12
    163
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    RE: دارم دیوانه می شم

    دوست عزیز شما میتونید با ترفند مثلا گردش یا به بهانه قلبشون و حتی از پزشکی که پیشش میرن کمک بگیرید و مطمئنا با توضیحاتی شما از شرایط به پزشک بدید میتونید موفق بشید موفق میشی نگران نباش

  10. بالا | پست 10
    مدیر کل همیاری

    عنوان کاربر
    مدیر کل همیاری
    تاریخ عضویت
    October_2010
    شماره عضویت
    5
    نوشته ها
    3,374
    صلوات
    192
    دلنوشته
    6
    اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد
    سپاس
    2,638
    8,734
    نوشته های وبلاگ
    38
    دریافت
    146
    آپلودها
    5

    RE: دارم دیوانه می شم

    سلام

    من فکر میکنم مساله ای که درباره خواهر ایشون پیش اومده در این نوع رفتارشون تاثیرگذار بوده. شاید خواهرشون مثلا تنهایی بیرون رفته بودند و این اتفاق براشون پیش اومده و مادرتون از این خاطره بد اینطور برداشت کردند که دخترشون اگر تنهایی بره جایی، اونو ممکنه از دست بدهند.

    به نظر من برای راضی کردن مادرتون به رفتن پیش روانشناس، کاری که خیلی مهمه انجام بدید، دادن حس اطمینان به ایشونه که شما قصد ندارید این خانواده رو ترک کنید. حرفهایی که اوضاع ایشون رو بدتر میکنه، حرف زدن درباره رفتن یا جدایی شما و ... هست. پس مدتی تغییر رویه بدید و با ایشون به آرامی رفتار کنید و بهشون اطمینان بدید که ایشون و پدرتون و خانواده رو دوست دارید. به اشون بگید که خودتون نیاز به مشاوره دارید و به این بهانه مادر رو هم بکشونید به دفتر مشاوره. از قبلش با مشاور هماهنگ کنید و درباره مساله تون با او صحبت کنید. خود مشاور باید سعی کنه کم کم بحث رو به سمت مادرتون بکشونه. نقش شما اینه که حتی شده به بهانه اینکه خودتون نیازمند مشاوره هستید، ایشون رو همراه خودتون ببرید.

صفحه 1 از 2 12

کاربران دعوت شده

© تمامی حقوق برای همیاری ایران محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد