نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: آیا من شکاک هستم؟

رأی دهندگان
1. نظرسنجی بسته شده است.
  • بله

    0 0%
  • خیر

    1 100.00%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
نمایش نتایج: از 1 تا 3 از 3

موضوع: تردید

1332
  1. بالا | پست 1
    کاربر همیاری

    عنوان کاربر
    کاربر همیاری
    تاریخ عضویت
    June_2013
    شماره عضویت
    5908
    نوشته ها
    1
    سپاس
    0
    0
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    تردید

    با سلام
    سعی می کنم به خلاصه ترین شکل مشکلم را بگویم. فرزند دوم خانواده بودم. هفت خواهر و برادر داردم. در سن 15 سالگی ازدواج کردم. در سن 17 سالگی اقدام به خودکشی کردم. یک سال بعد پسرم به دنیا آمد. وقتی سه ساله بود از همسرم جدا شدم. ایشان رجوع کرد و با فشار خانواده وارد یک زندگی اجباری شدم. دخترم به دنیا آمد. آذر سال 89 بعد از 25 سال زندگی مشترک از همسرم جدا شدم. دخترم هم با من زندگی می کند و الان 41 سال دارم. پسرم 23 سال دارد دانشجو است. تقریبا مستقل زندگی می کند ولی به من و پدرش مرتب سر می زند. دخترم سال پیش دانشگاهی است. معدلش خوب است و دختر نرمالی است. مشکلی با بچه هایم ندارم. البته تحت مشاوره روان شناس بوده اند. خودم شاغل هستم. ولی مشکلات اقتصادی هم کم و بیش دارم. 
    مشکلات زیادی در طول زندگی داشتم. ایشان دست بزن داشت. تحت تأثیر شدید خانواده اش بود. همیشه انجام خواسته های خانواده اش به خواسته های من و بچه هایم در اولویت بود. هنگام خرید وسایل خانه از ما نظر نمی خواست. همه ی خرید منزل را خودش انجام می داد. در کار پشت کار نداشت و در معامله کم توجه بود. طوری که ما همیشه مشکلات اقتصادی داشتیم و 25 سال مستأجر بودیم. از همه مهمتر روابط نامشروع داشت. و این اواخر آن را کتمان نمی کرد. من هم هر کار کردم نتوانستم زن دلخواه او باشم. یعنی در هر موردی کوتاه می آمدم ایشان توقعش بیشتر می شد. بیرون نرو. با کسی رفت و آمد نداشته باش. موهایت بیرون بود. لباست چسبیده بود. این کی بود زنگ زد. آن که بود سر کوچه ایستاده بود. تمام مدارکش توی کشویی بود که در آن را قفل می کرد. موبایلش کد داشت. و غیره و غیره
    اما حالا: وقتی دخترم بعد از طلاق پیش روانشناس بردم  گفت خودم هم بادی تست بدهم و بعد از چند جلسه گفت باید دارو مصرف کنم و باید به روان پزشک مراجعه کنم. چند ماهی از این کار امتناع کردم چون می ترسیدم در کارم خلال ایجاد شود. تا این که کار به جایی رسید که عصبی شدم. خوابم به هم خورد. اضطراب شدید داشتم. هیچ جا آرامش نداشتم و سر کارم نمی توانستم بمانم. اما مشکل از جایی جدی شد که یکی از همکارانم از من خواستگاری کرد. 
    قبلا بگویم در محیط کارم هیچ کس نمی دانست که من جدا شده ام. او هم از یکی از دوستان مشترک که با من همشهری بود متوجه شده بود. دو سه ماهی طول کشید تا توانستم بپذیرم که من به یک نفر که با او حرف بزنم نیاز دارم. اما ایشان پیشنهاد ازدواج موقت برای آشنایی بیشتر و در خفا داد. تا بچه ها آسیب نبینند. 
    چهار سال از من بزرگتر بود. یک ازدواج ناموفق داشت. فرزند نداشت. وضعیت اقتصادی معمولی داشت. تقریبا هم فکر هم بودیم. اما مشکل از آنجا شروع شد که من به ایشان اعتماد نداشتم. سعی خودم را کردم که ایشان من را باور کند. یعنی هر جا می رفتم ایشان اطلاع داشت هر کار می کردم می گفتم ولی من نتوانستم باور کنم که زن دیگر جز من توی زندگی ایشان نیست. دلیل هم زیاد بود. اما هر بار ایشان استدلال می آورد که من نمی توانستم یقین بدانم که راست می گوید. مثلا دستش زنانه توی ماشینش بود. می گفت مال خواهر زاده ام است. من هنوز با خانواده ایشان ارتباطی نداشتم. یا تلفنش دو ساعت اشغال بود می گفت من سه تا تماس پشت سر هم داشتم. نه می توانستم بگویم راست می گوید نه می توانستم بگویم دروغ می گوید. وقتی هم می پرسیدم می دانستم کار درستی نیست و ایشان هم ناراحت و عصبی می شد. تا این که به دکتر مراجعه کردم. 
    سیتالو پرام 20 یک فرص
    نور تریپتیلین25 یک قرص
    آلپرازولام./5 نصف
    تری فلوئوپرازین نصف
    داروهایی است که دکتر تجویز کرد. الان ده روز است که این داروها را مصرف می کنم. امروز رابطه ام را با دوستم به هم زدم. وسایلش را هم بردم در خانه اش به او تحویل دادم. بین حرف هایش احساس کردم از روی ترحم سراغ من آمده است. یا حداقل حالا که کارم به دارو کشیده است این حس را دارد او باعث این ناراحتی شده و می خواهد این رابطه ادامه پیدا کند. اما من دیگر خسته شده بودم. دوماه تمام همه اش در نگرانی به سر برده بودم. می دانم که باز هم می آید سراغم ولی می خواهم بدانم آیا مشکل از من است یا نه واقعا عکس العمل من درست بوده ایشان. 
    خیلی نوشتم ببخشید

  2. بالا | پست 2
    مدیر داخلی همیاری

    عنوان کاربر
    مدیر داخلی همیاری
    تاریخ عضویت
    December_2011
    شماره عضویت
    1262
    نوشته ها
    166
    صلوات
    27
    دلنوشته
    2
    آهنگ لطیف و نغمه دلکش آسمانها را کسی در می یابد که روحش شفاف باشد!
    سپاس
    106
    116
    نوشته های وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    RE: تردید

    سلام
    خیلی خوش اومدید
    حرفهاتون رو خوندم - زندگی پر تلاطمی داشتید!

    شما باید برای شروع رابطه کمی صبر کنید تا دوره درمانتون کامل بشه و بتونید افکارتون رو متمرکز کنید

  3. بالا | پست 3
    کاربر فعال

    عنوان کاربر
    کاربر فعال همیاری
    تاریخ عضویت
    July_2011
    شماره عضویت
    626
    نوشته ها
    849
    صلوات
    5
    دلنوشته
    1
    سلام و درود بر محمد (ص) و آل محمد
    سپاس
    12
    163
    دریافت
    0
    آپلودها
    0

    RE: تردید

    سلام  دوست عزیز
    مسایلی که برای شما پیش اومده خیلی سخت و دردناک بوده و یادآوریش سختترش میکنه
    داروهاتونو مصرف کنید و مدتی از این آقا دور باشید و اگر بهشون شک دارید این ارتباطو قطع کنید برای همیشه چون تکرار ازدواج قبلی میشه و بهتره مدتی تنها باشید و زندگیتونو با فرزندانتون ادامه بدید تا مسایل روحیتون کات بشه و اگر خواستید با کسی ازدواج کنید رسمیش کنید و با کسی ازدواج کنید که از هر نظر مطمئن باشه

کاربران دعوت شده

© تمامی حقوق برای همیاری ایران محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد